|
خاطرات گندم پدرآنروز زودتربه مزرعه نعمت اباد رفته بود مادر هم داشت خمیرمیکرد همان طورکه مشت خمیر میداد به من گفت که امروز از مدرسه که ازاد شدی زود بیا خونه باید نون برا شاگرد ببری امروز چند تا شاگرد گندم کارداریم گفتم باشه . ظهرزنگ اخرراکه زدند من با دو به طرف خانه آمدم مادرکنارتنورمشغول پختن نان بود درحالی که داشت با آن چهره سرخ شده وحرارت دیده اخرین نانها راازتنوربیرون می اورد گفت زود باش کتابها ت رابذارداخل اتاق نانشون رااماده می کنم بردارببرمادر نانها را یکی یکی برداشت اگرخاکستری داشت فوت کرد چند تایی از انها راگذاشت داخل سفره بقیه راهم اورد تو اتاق گذاشت داخل نون دون، دیگ ابگوشت را ازاجاق برداشت وابگوشت ان راکرد داخل دبه گوشت ونخود راهم کوبید وکرد در یک کاسه باچند تاکاسه اضافه سفره رابست وگفت یالا زودباش بنده خداها غش کردن از گشنگی یه دوچرخه داشتم خیلی بزرگ بود وقتی روی زین که هیچ روی میله هم قدم نمی رسید سوارشم باید ازسواخ وسط دوچرخه یعنی زیربغل رامی گذاشتم روی زین ومیله رامی گرفتم وبادست دیگر فرمان را تابتوانم دوچرخه راهدایت کنم مادر. دبه را به فرمان دوچرخه اویزان کرد وسفره راگذاشت ترک چرخ وان یکادی هم خوند و برام فوت کرد، بسم الله گفتم وحرکت کردم چونکه زنگ طرف راست فرمان بود نمی توانستم سرکوچه ها زنگ بزنم لاکن با صدا خبررررر اگرکسی بود مطلع می کردم چیزی که فقط ازارم میداد این بود که درهنگام رکاب زدن وقتی رکاب بالا می امد زانویم می خورد زیر دبه بالاخره باسرعت هرچه تمام درحالی که دبه یه شعاع دایره ای را روی میله فرمان دورمی زد به نعمت اباد رسیدم شش هفت نفر درحالی که تیزبیل هایی باطول پنجاه شصت سانت باپاچه های تازانو ورمالیده وهمه همراه بیلها راتا ته به زمین فروکرده بودند تا نگاهشان به من افتاد خوشحالی رادرچهره شان احساس کردم اخه بنده خداها نیم چاشت که مقداری ناشتایی خورده بودند چیری نخورده بودند ومساحتی حدود پانصدمترزمین راکاشته بودند بعدازیه سلام وعلیک گقتن بلند دبه راازفرمان چرخ وسفره را ازترک بازکردم اوردم کناراجاق هنوزاتش داخل اجاق بود و قوری پرازچایی پدرم یک چادیشب پرازگندم کرده بود دیدم به دامن بسته و داره گندم می پاشه ومدام یاد خدا وبه امید خدا وائمه رابرلب دارد گندمش که تمام شد رفت لب جوب دستها راشست وضوهم برای نماز گرفت آمددرحالی که دبه ابگوشت راکنارآتش می گذاشت پرسید چرادیرکردی گفتم تاحالا مادرداشته نون می پخته یه پیاله چایی برام ریخت گفت بخور مونده شدی وبعدصدای شاگردها زدکه هااااای بسم الله بابسم الله گفتن پدر دست ازکارکشیدند گل های پشت بیل ها رابا گیوه وبعضی با تکه سنگ تمیز کردند وبازقدری درزمین فروکردند کنارجوب دستها راشستندووضو هم گرفتند همه نشستند سرسفره من هم خیلی گرسنه ام بود تند همراه شاگردها ناهارخوردم چونکه باید ساعت 2به مدرسه بروم خداحافظی کردم وبازسوارابوطیاره شدم روبه خانه یکی ودومرتبه بین را زنجیردوچرخه افتاد دوباره انداختم اخه موشکش شل بود همین باعث می شد تا هی زنجیرش بیفتد هرطوری بود به خانه رسیدم چیزی که درراه توجهم راجلب کرده بود دیدن دونفرکه لباس سبزی پوشیده بودند ونقابی روصورت داشتند به خاطر اینکه قدری ترسیده بودم همین باعث شد تا از مادرم فلسفه این کارراسوال مادرم گفت این کاررامیگویندچهل چین یاچشم چین اینگونه هست که چنانچه کسی مریضی داشته باشه دو نوجوان را چنین لباسی تنشان می کنند به طوری که کسی انها رانشناسدوازچهل درب خانه خوراکی می گیرند وباآن آش تهیه می کنندیا درغذا می ریزند تاچنانچه یه نفر بین تمام این خانه ها آن مریض راچشم زده باشه با این خوراکی که ازش گرفته اند به مریض به خورانند تا چشم ونظر از او رفع شود وشفا یابد با توضیحی که مادرم داد متوجه موضوع شدم قدری خاکستربرداشتم رفتم لب جوب دستهام که براثر افتادن زنجیر سیاه شده بود شستم چنددقیقه ای بیشتر تاساعت 2باقی نمانده بود فوری همان کتابهای که صبح برده بودم مدرسه دوباره برداشتم وروانه مدرسه شدم احتمال کتک خوردن بعد از ظهرم بود . گندم کاری جندروزطول کشید پس ازکاشت نوبت به ابیاری میرسید که باید حتما بعدکاشت به آن آب بدهند گندم معمولا 8 الی 9 تا آب می خورد تا آماده درو شود بعضی شبها می امدم کمک پدرم ابیاری می کردم ابیاری که چه عرض کنم درپایین کرت می ایستادم تااب به اصطلاح پاسرکرت که می رسید خبرمی دادم تاپدراب رابه کرت بعدی هدایت کنه چونکه یه چراغ دستی بیشترنداشتیم وآن نزدپدربود وبوته های گندم هم قد کشیده بود وزمین پیدانبود باید چند دقیقه یکبار پایم رابه کف اخرکرت می زدم اگر به اب می خورد وصدای اب می امد پدرراصدامی زدم تااب راببندد . دران شب تاریک خواندن شعر های حسینا وشیرازی های پدر خیلی دل چسب وارامش بخش بود .
اگر بر مادر پیرم بگویم- مرا به تو نمیدن تو چه میگی
بریم پیش خدا یک دم بنالیم – همه گل دسته دارن ما نداریم
دلم می خواد که در شبهای مهتاب – همان ماه دل افروزم تو باشی
دو چشمم کور شد یارم نیامد- نه نامه نه خبر دارم خدایا
مکش سرمه که بی سرمه رشیدی – کبابم کردی و سیخم کشیدی
گندم ها که به قولی خوب که بورمی شد به ان دیگر اب نمیدادند تا اماده برای دروشود خدانکنه که یک وقت کاکل بزند آن سال دوجا گندم همسایه ما کاکل زده بود کاکل زدن راخوش یوم نمی دانستند وکلا کاکل را جا می گذاشتند تا به یه فقیری بدهند برای خود بچیند وببرد فقیرباید حتما عام باشد چونکه صدقه به حساب می امد به سید نمی رسید بعضی ها گوسفند هم پای کاکل قربانی می کردند معتقد بودندکه سرصاحبش را می خورد کاکل چنین بود که مقداری از بوته های گندم همه برهم کلافه میشدند وشکل یه کاکل رادروسط زمین گندم شکل میدادند .
پدرمادرهرروزصبح زود میرفتند درو تا ساعتهای 10 صبح باز دوباره عصر ها وقتی قدری هوا خنک می شد مشغول به درو کردن می شدند چندین روزدروکردن طول می کشید دروسط زمین هرجا زمین صاف تروهموارتربود به عنوان خرمنگاه انتخاب کرده وگندم ها راروی هم خرمن می کردند .
خرمن خرد کردن
چندروزپدرم دنبال تراکتورمی گشت تا نوبت بگیره برای خورد کردن تا اینکه یه روزگفت که فرداشب قراره ساعت 8شب بیاید خوردکنه خرمن را دو دلیل شب خورد می کردن اول اینکه شبها خنک تر بود دوما شب حرکت باد ثابت بود و بیشتربه یک طرف میوزید وتغییرجهت باد نسبت به روزخیلی کمتر بود . یک روزگذشت امشب قرارتراکتورهست پدرتمام وسایل مورد نیازرامثل چندین گونی خالی چندعدد شال تشت وبادیهو تعدادی هندوانه وقندوچایی ونان وپنیری رادرخورجین الاغ بارکرد چراغ دستی راهم دردست گرفته وحرکت کرد به طرف نعمت اباد برای من وبرادرم هم سفارش کردکه غروب برویم کمک کنیم چندشاگرد را هم دیده بود تاشب به نعمت اباد بیایند . هواخیلی تاریک شده بود چندشاگرد سواربرالاغ کماکان رسیدند هرکدام الاغ ها راگوشه ای بستند صدای الاغها بود که سکوت شب رامی شکست وایجاد پژواک می کرد همه دورروشنایی اجاق که پدرم چایی دم کرده بود نشستیم پدرچندپیاله چایی ریخت همه خوردیم ومنتظر تراکتوربودیم ساعت ازده شب گذشته بود که دونورقوی ازدورنمایان شد نزدیکترکه شد ازصدای آن فهمیدیم تراکتورهست ازپستی بلندی جوب هرچه بود ردمی کرد تا امد سرخرمن پیاده شد قدری خاک روهواپاشید تاببیند مسیربادازکدام جهت هست تراکتوروخوردکن رادرمسیرباد وبیخ خرمن قرارداد گاردون خرمن کوب را به پشت تراکتوروصل کرد وگاز موردنیاز برای خوردکردن گندم راتنظیم کرد نگاهی هم به ساعتش کردورفت کناراجاق نشست همه مشغول دسته های گندم که به آن بافه می گفتیم به داخل دهانه خرمن کوب شدیم خیلی باید موظب بودیم تا کسی دستش رازیاد پایین نکند زیرااحتمال کشیدن دست به داخل بود سابقه هم داشت که دست چند نفرراکشیده بود داخل وقطع کرده بود همیطورکه همه بافه رادهان خرمن کوب می کردیم یه نفر هم از آن طرف کاه وگندم ها که مخلوط بودند جلومیزد که درزیرخرمن کوب جمع نشود البته سالیان بعد کمباین هایی آمد که گندم وکاه را از هم جدا می کرد خوردکردن خرمن چندساعت طول کشید خیلی برای من سخت بود وازگردکاه اصلاخوشم نمی امد با اینکه فقط بافه جلومیدادم ولی کاهی شده بودم منتظربودم هرلحظه تمام شود وبروم بپرم توآب خوردکردن خرمن تمام شد همه شاگردها سوارالاغهایشان شدند ورفتندبه طرف خانه ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 6:51  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: ابوالقاسم بیدکی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 14:33  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: ادامه دارد iranian: ادامه دارد ا iranian: ادامه دارد iranian: iranian: قسمت پنجم زدن آمپول قرار بود یکی از همسایه ها بچه اش را بیاره خونه ما تا میرزا حسن بیاد ختنه اش کنه و زدن آمپول من هم به آن ساعت موکول شده بود ولی این قرار به خاطر خوش نبودن ساعتش بهم خورده بود ، ولی من باید سوزن را میزدم چونکه حریف من نمیشدند ببرند لیکن حاج خانام رباب را دعوت کرده بودند خونه تا آمپول مرا بزند خیلی می ترسیدم با اینکه دوازده سیزده سال داشتم ولی می دانستم که وقتی آمپول را بزنم دو سه روز مثل آدم پاشکسته باید لنگان لنگان می رفتم ، ساعت حدود چهار و پنج بعد از ظهر بود که حاج خانم رباب با کیف لوازم سوزن زنی وارد خونه ما شد پس از سلام و سلامتی تقاضای يه چراغ خوراک پزی کرد یه چراغ روشن کردند آوردند داخل اتاق حاج خانام رباب کیف را باز کرد یک عدد سرنگ تمام استیل با یک منبع شیشه ای مدرج و یک سر سوزن خیلی کلفت بیرون آورد همه را اوراق کرد گذاشت داخل يه ظرف با ریختن آب گذاشت روی چراغ قدری بجوشد ، من نگاه که می کردم به خاطر استرس و ترس انگار دارم از گلو درد خفه میشم، نگاه خانم رباب را مانند نگاه یک قصاب که در حال تیز کردن چاقو هست می دیدم ، با جوشاندن لوازم آنها را بیرون آورد با صرف کردن یه چای نبات گذاشت تا لوازم سرد شود پس از آن همه را بهم وصل کرد يه سرنگی شده بود حدود بیست بیست و پنج سانت ، شیشه پنی سیلین را گرفت سر آمپول مایع را با اره ای که داشت قدری خراش داد و شکست محلول داخل شیشه را کشید کرد داخل پنی سیلین خوب تکان داد تا مایع شیری بدست اومد من دمر خوابیدم و یه وری نگاه می کردم، مایع به دست آمده را کشید داخل سرنگ سر سوزن را بالا گرفت iranian: همانطور که قول داده بودم که خاطراتی از یک مجلس ختنه سورن بنویسم این بود که وقتی فهمیدم خدابیامرز میرزا حسن قراره بیاد یکی از عمه زاده هارا ختنه کنه منم وقت را غنیمت شمردم و برای تماشا رفتم ، عصر یکی از گرمترین روزهای تابستان بود و خورشید که همه گرمای خود را یکجا بر زمین باریده بود هوا ی دم کرده و بسیار گرم و آزار دهنده بود من به خاطر کنجکاو بودنم با گذشتن از میان چند کوچه خود را به مجلس ختنه سوران رسانده تا از نزدیک شاهد هنر نمایی میرزا حسن باشم . در این مراسم ختنه سوران چند نفر زنان همسایه و مردان آنها که به حضور مردان برای کمک کردن به میرزا حسن نیاز بود حضور داشتند این مراسم در یک اتاق کاهگلی خانه عمه زاده شروع شد. در چهره پسر عمه زاده که حدود شش سال داشت و برای ختنه کردنش هی امروز و فردا کرده بودند که همین امر کار را خیلی مشکل کرده بود در چهره عمه زاده آثار ترس و نگرانی نمایان بود ، رنگ پریده و وحشت زده و در حالیکه لنگی چارخانه و سرخ رنگ کمر پایینش را پوشانده بود ، روی تشکی رنگ و رو باخته همچون بیماری رو به موت که منتظر رسیدن عزرائیل است ،دراز کشیده بود. بوی اسپند که عمه زحمتش را کشیده بود در هوا پیچیده و همه جا را مه آلود کرده بود همه منتظر میرزا حسن بودند تا بیاید از خونه میرزا تا خونه عمه زاده راهی نبود قاصدی که فرستاده بودند برا میرزا وقتی بر گشت گفت میرزا با یه کوزه داشته می رفته سر پاكنه آب بیاره بگذاره خونه و بیاد بعد از چند دقیقه ای میرزا ادامه قسمت هفتم دست گرفت با گفتن بسم الله همانگونه که مرغ را سر می برند ، دست به کار شد ، هنوز از گفتن بسم الله فارغ نشده بود که در یک چشم بر هم زدن با زبر دستی تمام کار را تمام کرد . همزمان با حرکت دست میرزا صدای ناله آن بخت برگشته ی بیچاره علی رغم اینکه دستمال را در دهانش چپانده بودند ، شبیه زوزه گرگ بلند شد و همزمان مثل کسی که تشنج کرده باشد ، به خود پیچید ، اما دستان قوی پدر و عمو که محکم او را چسبیده بودند ، مانع از هرگونه عکس العمل شدید می شد .میرزا بلافاصله تکه های پشم را آتش زد و با چند پف محکم آتش آن را خاموش کرد و آن را روی زخم گذاشت تا خون آن بند آید . پشمهای داغ و نیم سوخته همینکه به زخمها رسید ، مثل اینکه بچه بیچاره را برق گرفته باشد ، شروع به دست و پا زدن و پیچ و تاب خوردن کرد و از ته حلقومش صدای ناله ای ضعیف به گوش می رسید. در این لحظه میرزا و دو نفر دیگر سر و گردن و دست و پای او را محکم چسبیدند و از یک نفر دیگر نیز خواست تا با دستانش سینه او را فشار دهد تا تکان نخورد . صحنه بسیار دردناک و دلخراشی بود میرزا حسن می گفت می باید نگذارید این بچه شش سالش بشود و خت نه اش کنید اگر در شیر خوار گی ختنه اش کرده بودید اینقدر بچه سختی نمی کشید، پس مقداری پارچه آب ندیده که از قبل آماده کرده بودند گرفت و قشنگ محل زخم و عمل را باند پیچی کرد، iranian: ادامه دارد ا iranian: کشیدن دندان گذشتگان ما. با همه رنج ها و زجر ها همواره پاکدل و سخاوتمند و مهربان زندگي کردند.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:48  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: حضور محترم شوهر ازیزم سلام ارض میکنم پس از ارض سلام سلامتی شما را از خداوند موتعال خاستارم باری اگر از احوالات این جانب همسر خود را خاسه باشید سعی و سالم هستم ملالی ندارم بجز دوری شما که امیدوارم هرچه زودتر دیدار تازه گردد بچه ها یک به یک سلام می رسانند نو رسیده دست بابا می بوسد پدر و مادرم سلام میرسانند پدرمادر خودتان سلام می رسانند همسایه ها همه سلام می رسانند عمو ها خاله ها دایی ها همه جدا جدا سلام می رسانند از تهران همه سلام برسانید پسرمان محمود را هم سلام برسانید خواننده نامه سلام برسانید، ستاره آسمون نقش زمینه کاتب غلامرضا پسر محمد. همسایه که کلاس دوم هست زحمت نوشتن این نامه را کشیده و خیلی سلام می رساند،
جواب نامه را فوری فوری بفرستید.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:16  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: عروسی
ابوالقاسم. بیدکی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:13  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: iranian:
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:39  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: بازم بنویسم؟ از نسیه هاش؟ یا...؟
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:29  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: iranian: پیشنهاد ابن بود که زمینی را در خیابان امیریه بخرند و یه مکان فرهنگی مذهبی بسازند که مورد استقبال همه اهل محلس قرار گرفت ، iranian: ابوالقاسم بیدکی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:12  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
iranian: من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی قصه ی افتادن دندان شیری از هُما قصه ی گاو حسن، دارا و سارا و امین تنه بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق چای والفجر و، سماور نفتی یا کنجِ اجاق سکه ها و پول هایم، ثروت آن دوره ام داستان نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ هاچ زنبور عَسل، نِل در فراق مادرش هشت سال از دوره شیرین، اما تلخ ما آرزوها کوچک اما، در نگاه ما بزرگ تا کجاها می برد این خاطره، امشب مرا یاد آن دوره همیشه با من و در قلب من..... راستی ما شعر باران داشتیم. گردش یک روز دیرین داشتیم، راستی آن دفتر کاهی کجاست؟ روزهای خیس پر باران کجاست؟ باز آیا ریز علی ها زنده اند؟ کاش حالاخاله کوکب زنده بود، ای معلم خاطر ویادت به خیر. شمع نور افشانیاد کودکان، هرکجا هستید ، هستی نوش تان هم کلاسی های سال کودکم! باز از دل می کنم یاد شما، باز باید یاد یک دیگر کنیم، آدمی سر زنده از یاد است ، یاد. شادتان میخواهم و شادم کنید، پاییز ، فصل یادآور بهترین زمان کودکی مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:40  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
: دیر و زود این بچه ها از پیش ماها می روند هیچ کس یک قرص یا شربت به دستت داده است؟ کی کسی این روزها خیرش به آدم می رسد؟ هی نگو یک شوهر بی پول یعنی دردسر! فکر کردی دائما این جور خوب و سالمی؟ عاقبت یک روز سست و بی تحرک می شوی وقت یک بیماری صعب العلاج، آن وقت که مجلس ختمت نمی خواهد مگر صاحب عزا؟! دسته گل شب های جمعه برمزارت می برم پس بیا اهل مدارا باش با وضعم بساز
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:30  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
bidaki. iranian: حالا دیه کسی رانَمِبَره ایچون درس کنه، مواد را داغَکی میریزن تو تُرُشبالایی که رو یتا تشت یا بشکه اُویخ هِشته و همزنُ برقی همِش مزنه تا هَدِ اورسکی ترشبالا نشاسه داغ مثِ گوشت چرخ کِرده در ره و بریزه تو اُویخ تا دونه دونه بِشه. ترشبالای پالوده شیرازی شبات کلاه شعبدهبازا مِده و سوراخاش ریزتَرُکه. یه چیزی مثِ گوشکو، رو مواد فشار میاره و از اونطرف مریزه تو بشکه اُویخ و پالوده که درس مشه مزارن تو یخچال. پالوده ای که سی مرزا درس مکرد اول که تو پاتیل مپخت مرخت تو چنتا تال تا خوب خنک بشه بعد خنوک شدن مرخت تو یتا تشت و با سیم مبرید یخودشا هن مرخت تو کاسکای کباره کوچیک برش مگفتن ماقوتوک این دیه بریدن نموخاس همین تر شیره مرخت روش و موخوردن پالوده را که موخاست ظرف کنه با کَمچلی که چنتا سولاخ داش به خاطر اینکه اووش در بره مرخت تو کاسُکای کِبارهای یا چینی، یتا خالُک شیره و چارتا دونه تخمِ قلفه و یخوده هم گُلُو مرخت توش و با قاشق مُخوردم ، بعضیاهن سر مِکَشیدن هر کاسه هم پین ریال تا یه تامن مدادم قدیما خو اقَّه میوه تو هر فصلی پیدا نمشده، این بود که پالوده خیلی مچسبید حالا مخد بگد یخ چکا مکردن یا پالوده را چطو خنک مکردن اولا که ادمای بودن که با خر مرفتن کو مدونسن برف خونا کجن برف و یخ مکندن مکردن لا کا مهشتن رو خر میوردن تو بلاهت مفروختن شهر ن مبردن ابوالقاسم بیدکی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:27  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
bidaki. iranian: روزی بود و روزگاری
شاگردِ زرنگ، کار را از استاد می دزدید. به این صورت که تا چشم استاد را دور می دید، کار استاد را انجام می داد و کم کم کار یاد می گرفت. کمی که از لحاظ سن و سال بزرگتر شدم یعنی هشت نه سال داشتم در تابستان و تعطیلی مدرسه مغازه مسکری که چند وقت بیشتر نبود در کوچه نمد مالخانه نزدیک حمام باز شده بود مرا دست استاد مسکر سپردند تا به اصطلاح اوقات فراغتی را گذراندباشم و بلکه مهارتی برای آینده کسب کرده و خدا را چه دیدی شاید من هم کار را به اصطلاح دزدیدم و شدم یه استاد مسکر روز اول استاد مرا جهت روفتو و روب خانه به خانه اش که در محله سر حوض بود فرستاد البته آن استاد ساکن یزد بود منزلی در ابن محله تهیه کرده بود نمی دانم برای خودش بود یا کسی دیگر به هر حال خانه ی بزرگی بود با راهنمایی خانم مشغول جاروب کردن حیاط خانه و تمیز کردن باغچه و بیرون آوردن خاکستر از تنور شدم خاکروبه و خاکستر ها را با ظرفی روی بار گاه دستشویی که در ته خانه بود می ریختم آخه اون قدیما به خاطر استفاده از کود جهت کشاورزی از چاه فاضلاب استفاده نمیشد ، بگذریم، روز اول به این منوال طی شد حدودا ساعت یک و دو بعد از ظهر گشنه و تشنه با سر و کله خاک آلود به خانه آمدم روز اول شاگردی در دکان مسکری گذشت روز دوم اول صبح سر کار آمدم استاد درب های چوبی مغازه را باز کرده بود و مشغول جا به جایی سندان بود سلام کردم پس از جواب از من خواست داخل و بیرون مغازه را جاروب کنم و با آفتابه آب پاشی کنم قدری هم آب پای سندانش بریزم مغازه پر بود و سرخ می زد از دیگ چه و کمیدون و کاسه ملاغه مسی، مزدی قرار نبود بگیرم چنانچه مسی فروخته می شد انعام و یا به گویش اون روز سر اوصالی بگیرم از شانس بد من نزدیک های ظهر بود هیچ مشتری نیامد فقط تق تق کوبیدن مس بود که کلافم کرده بود به خاطر اینکه زیاد آزارم ندهد تق تق ها را می شمردم نزدیک اذان بود که یه اقایی که من او را نمی شناختم وارد مغازه شد خیلی خوشحال شدم. ــ ـ ـ ـ ـ ـ
bidaki. iranian:
bidaki. iranian: آن روز هم با هرمشکلی بود گذشت تقریباً یک ساعت از اذان گذشته بود که اوسا اجازه داد به خانه بروم از بس ساعتی بود که داخل دیگ مشغول سابیدن آن بودم بوی سرکه گرفته بودم ، یه نفس راحتی کشیدم پاهایی که حالا دیگه پوستش سفید شده بود داخل گالش لاستیکی کردم و خوشحال از مغازه اومدم بیرون لب جوب آب نشستم آبی به صورتم زدم تقریباً شبیه به حاج فیروز شده بودم چند تکه چرم پیر مردهاییکه گیوه می دوختند گذاشته بودند داخل آب تا خیس خورده و نرم شود آخه چندین نفر بودند که صبحها کنار کوچه بغل دیوار منتهی به حمام روی کرسی های مخصوص خود می نشستند و به کار گیوه دوزی مشغول بودند هم چنین اون هایی که سبد می بافتند هم زیر درختان چنار گل می گفتند و گل می شنیدند و کار می کردند،
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:12  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
bidaki. iranian: bidaki. iranian: قسمت دوم برف کم کم داشت به شدت خود می افزود درب اتاق که باز می شد بدون تعارف می آمدند داخل، آن شب با فوت کردن چراغ لمپا فضاي اتاق تاریک شد مادر خوب روی بچه ها را پوشاند تا سرما نخورند همه خوابیدیم من همچنان بیدار بودم و به آمدن برف و رفتن مدرسه فردا فکر می کردم پا شدم از شیشه بخار گرفته پنجره ی کوچک که فقط یه شیشه داشت آنهم برای روشنایی اتاق ، دستی رویش کشیدم و بیرون را نگاه کردم گوله گوله های درشت برف بود که برزمین می نشست همه سفید شده بود درختان کاملا لباس سفید را پوشانده بودند بر گشتم آرام در زیر رختخواب که باید می شمردی چند تا لحاف و پتو یا پالتو پدر هست رفتم صبح با صداي قرآن خواندن پدر بیدار شدم بیرون را که نگاه کردم حدود سی چهل سانت برف آمده بود همان داخل اتاق دست و صورتم را شستم باید خود را برای رفتن به مدرسه آماده می کردم مثل الان نبود که یه ذره که برف میاد مدرسه ها را تعطیل کنند، مادر صبح زود شلغم را بار گذاشته بود حالا دیگه آماده خوردن بود با ریختن آن داخل سبد بخار لبو همه اتاق را فرا گرفت آورد گذاشت وسط آویشن و نمک هم آورد همه دور آن نشستیم و بنا کردیم به خوردن در این هوای سرد و برفی خیلی می چسبید من دیگر باید حرکت می کردم به طرف مدرسه هر گونه لباس و ژاکت چه کوتاه چه بلند بود مادر پوشاندم تا مبادا سرما بخورم از کاپشن و لباسهای گرم امروزی خبری نبود کتابام که با یه کش به هم بسته بودم برداشتم کالش لاستیکی را به پا کردم از اتاق زدم بیرون خدا بیامرز پدر با پاروی که ساخت محمود باقر پنا ه {محمود نجار }که خدا هر دویشان را رحمت کنه اندازه یک پا تا دم درب راه را باز کرده بود بیرون کوچه که امدم سکوت برف خیلی برایم جالب بود هم چنان پشه برفهایی می آمد بخار آب از جوب شاه حسین بالا می رفت برفهای کنار جوب آب که از بخار و آب شدن دور مانده بودند خیلی دیدنی بود صدای انداختن برف به پایبن و صحبت مردان از پشت بامها می آمد در کوچه ها مثل نمد مالخانه. ، سوزنگری، کوچه سرتغار، شاه حسین جا و رد چندین پا ه بیشتر نبود من برای رفتن به مدرسه باید پایم را در جای پایی می گذاشتم بعضی قدمها بود که بلند بود و پایم قد نمیداد همین باعث می شد که برف داخل کفشم برود سعی کردم جای پایی اندازه خودم پیدا کنم هرطور بود به مدرسه آمدم خیلی دستام و پاهام یخ کرده بود کفشهایم چون لاستیکی بود و قدری گشاد بر اثر سرما و برف خشک و سفت به قولی مثل استخوان شده بود وبه غوزک پایم آسیب زده بود وارد مدرسه حاج سید آغا شدم همه بچه ها آمده بودند توی حیاط مدرسه نمیشد بایستی وارد کلاس شدم قدری کنار بخاری نفتی ایستادم پاهایم را از کفش بیرون اوردم آب داخل کفش را خالی کردم خدا را شکر معلمان هنوز نیامده بودند قسمت سوم مابقی فردا ان شاءالله ابوالقاسم بیدکی
ایرانیان مهریز: در قسمت قبل تا آنجایی رسیدیم که خواستم درب خونه بی بی خدیجه {بی بی خجه ملا ] را باز کنم همینکه دستم را بردم داخل کلیدون مانند کسی که برق بگیردش پرت شدم عقب مگه چی بود حالا براتون میگم با اینکه از بردن نامش و اون لحظه مو بر بدنم سیخ می شه ولی می گم ـ عزیزان شاد و سرحال
ارادتمند ابوالقاسم بیدکی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:5  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
#واژه حتما نام برند پشمک حاج عبدالله به گوشتون خورده، بعدش حتما یه خورده تعجب کردین و یا حتی خندیدین..! اما راز نام گذاری این برند چیست؟؟؟ حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن. عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد. اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت، چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود.. بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت. اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت.. رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند و برخلاف تصور، حاج عبدالله علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به هیچ کس نه نمیگفت.. تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد.. با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.! این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت. حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت، انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله، بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند.. اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت. بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند.. احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش، مستخدم دبستان اکبریه زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست/ ──═ঊঈ @irdiplomat ঊঈ═──
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 9:40  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
bidaki. iranian: صبح وقتی از خواب بیدار شدم پدر را دیدم که داخل حیاط خانه مشغول پاک کردن گندم با غربال هست آن روز به مزرعه نرفته بود غربال ها که اکنون در بعضی موزه ها دیده می شود به شعاع یک در یک متر که به وسیله روده گوسفند توسط همین کولیها بافته می شد با فاصله هایی که گندم از آنها خارج شود و به چوب مدور گرد بسته می شد که به آن غربال می گفتیم خیلی محکم و بادوام بود شکل های کوچکتر و گشاد تر آن هم بود که مخصوص به اصطلاح بوجاری نخود بود و به آن نخود بیز هم می گفتند، در حالی که پدر مشغول بالا پایین انداختن گندم بود من هم سعی می کردم که مانع از آمدن مرغان نزدیک گندم باشم ، مهریز حدود شش آسیاب آبی داشت با توجه به اینکه اسیابهای آبی را همیشه در مسیر نهر های بزرگ می ساختند این بود که در مسیر آب و قنات حسن آباد سه آسیاب قرار داشت که ابتدا آسیاب معروف به دوسنگی بود که اکنون در حال باز سازی هست و سمت بالای پارک کوثر قرار دارد و با دوسنگ کار می کرد که به آن دوسنگی می گفتند یکی دیگر ـ ـ ـ ـ ۴ bidaki. iranian: من و گندم و آسیاب آبی در مهریز شش آسیاب آبی وجود داشت که سه تای آنها در مسیر قنات حسن آباد قرار داشت که اولین آن معروف به آسیاب دوسنگی بود که الان حدود پنجاه سال است که استفاده نمیشود و به صورت مخروبه در کنار چشمه حسن آباد خودنمایی می کند که میراث فرهنگی در حال مرمت و باز سازی آن می باشد تا در معرض بازدید گردشگران قرار بگیرد دومین آسیاب که معروف بود به آسیاب انجیروک و در کنار میدان توحید قرار دارد که آن هم از تنوره آن خبری نیست و حدود بیست سال هست که به اصطلاح عامیانه تخته شده و سومین آسیاب که در مسیر آب حسن آباد قرار داشت آسیاب آبی معروف به آسیاب فاطمه بگم بود که حدود دو کیلومتر با آن دو آسیاب فاصله داشت چهارمین آن که با چشمه آب باقر خان کار می کرد در محله باقر خان قرار داشت پنجمین آسیاب آبی بغداد آباد و در آسیا ب ریک [اسیو ریگوک] واقع شده بود که با آب چشمه ارزن اندازون کار می کرد و ششمین آسیاب در میدان شهر داری و تقریبا اول ورودی بلوار شهید زارع زاده بود که متاسفانه اثری از آن باقی نمانده است ، ادامه دارد ایرانیان مهریز: پایین آسیاب که آمدیم صدای آب بود و چرخش سنگ خیلی خنک بود پدر الاغ را آورد کناری و گونی گندم را پایین انداخت حیوان زبان بسته یه نفسی راحتی کشید معلوم بود که خیلی خسته شده بود مخصوصا این شیب آسیاب که پایین آمده بود دو قطعه سنگ پهن گردکه وسط آن ها سوراخی بود که روی هم قرار میگرفت و از وسط هر دو ی آنها یک میله از نوع آهن یا چوب که به زمین وصل می شد و زیر سنگ ها ی آسیاب جسم پره داری از چوب به میله چوبی یا آهنی وصل می شود که وقتی آب از پایین ترین قسمت از طریق تنوره با فشار به این جسم پره دار می پاشید پره ها و در نتیجه سنگ بالایی آسیاب را به حرکت در می آورد و در بالا توضیح داده شد که چگونه گندم بوسیله دول [دلو ] در سوراخ وسط سنگ می ریخت و موجب می شد که در وسط دو سنگ قرار گرفته و بصورت آرد در بیاید ـ ـ ادامه دارد ایرانیان مهریز: من و گندم و آسیاب آبی آرد در مسیر چرخش سنگ داخل حوضچه می ریخت پیر مرد آسیابان با پیرجامه مشکی و پای برهنه که سفید ی آرد رنگ و رو ولباس آسیابان را به خود کرده بود داخل حوضچه آردها را داخل کیسه می کرد دستمزد آسیابان مقداری از همان آرد بود ، از قرار معلوم نوبت ما نمی شد که گندم ما داخل دول [دلو ] آسیاب برود چونکه آسیاب به نوبت بودو حساب و کتاب، در عین حال که شبانه روز کار می کرد و چنانچه مشکلی پیش نمی آمد و به اصطلاح خراب و تخته نمی شد به تمام وعده ها عمل می شد ، ولی گندم زیاد داشت که باید آرد می کرد، با تاریک شدن مسیر پایین آمدن به آسیاب معلوم شد که مشتری دیگری گندم بر پشت الاغ گذاشته و به پایین می آید نور آسیاب از سوراخی که در سقف بود تامین می شد ، دو تا الاغ در محیط آسیاب نمی گنجید و با غر غر کردن شاخشونه همدیگه می کشیدند اگر رها میشدند همدیگر را دندوناجون می کردند پدر افسار الاغ را گرفت و از آسیاب بالا آمدیم ، bidaki. iranian: من و گندم و آسیاب آبی تا آنجایی رسیدیم که از رمپ آسیاب انجیروک بالا اومدیم به به کنار جوب حسن آباد چه کیفی داشت نشستن و نفسی تازه کردن چنار های سر به فلک کشیده دو طرف جوب، حیف اون درختان که بریده شد پدر که افسار الاغ را بسته بود به درخت تا زبان بسته از علفهای تازه کنار جوب شکمی از عذاب در آورد و خودش هم کناری لب جوب به درختی تکیه زده بود من هم از فرصت استفاده کردم تا کنار تنوره بیام و از نزدیک تماشا کنم جوانانی و حتی میان سالانی بودند که در تنوره آب تنی می کردند عمق تنوره سه الی چهار متر بود اصطلاح و گویشی در شنا داشتیم به نام انگلیوک که می پریدند روی هوا و دو پای خود جمع می کردند و وسط تنوره فرود می آمدند وقت فرود بعض هاشون آدم می ترسید که الان روی لبه تنوره فرود میان ، آن روز یکی از بچه ها شرط بندی کرد که برود ته تنوره و آن سوراخی که آب به آسیاب می رود رامسدود کند تا آب از لبه تنوره سر ریز کرده و حتی آسیاب تخته شود [از کار بایستد ] سوراخ پایین تنوره بصورت مخروط بر عکس بود که ابتدای آن تقریباً یه انسان را می توانست داخل بکشد تا اینکه کم کم بصورت مخروطی و تنگ تر می شد تا آب با فشار زیاد به پره های آسیاب بپاشد و سنگ آسیاب را بچرخاند حالا این بچه محل می خواست برود در عمق تنوره و مانع رفتن آب به وسیله چسباندن خود در مسیر آب به آسیاب شود خیلی کار خطر ناکی بود با این حساب یه انگلیوک زد وسط تنوره رفت زیر آب چند ثانیه ای شد که دیدیم آب از لب تنوره سر ریز کرد از آن حدی که باید بیاید بالا گذشت دیدیم از او خبری نشد خیلی ترسیدیم داخل آب پیدا نبود ـ ـ ـ. ـ ـ ادامه دارد bidaki. iranian: درقسمت قبلی گفتم که این بچه محل انگلیوک زد وسط تنوره رفت زیر چهارمتر آب ، بعععله چند ثانیه ای شد کلا آسیاب را تخته کرد ولی خودش هنوز بالا نیامده بود آب همانطور از سرتنوره به بیرون می ریخت همه ترسیده بودیم چیزی نمانده بود که پا به فرار بگذاریم یک لحظه دیدیم با نفسهای آخر از آب اومد بالا و آب فرو کش کرد همه خوشحال شدیم صدای پدر راشنیدم که می گفت بیا بریم اومدم و پدر مرا سوار الاغ کرد و به طرف خانه حرکت کردیم در بین راه پدر گفت تو را سر کوچه پیاده می کنم برو خونه من برم ببینم اگر غلام نعلبند هست الاغ را نعل کنه زبان بسته سم هاش خراب شده من خیلی مایل بودم نعل کردن الاغ را ببینم گفتم من هم می آیم با اینکه ظهر گذشته بود بنده خدا پذیرفت که الاغ را نعل کند، استاد در حالی که مشغول جابجایی الاغ و آماده کردن وسایل بود می گفت خداوند سمی که به الاغ و اسب و حیوانات دیگر داده برای اینکه در کوه و بیابان بدوند نه اینکه داخل طویله بمانند یا در روز مقدار کمی راه بروند ایشان در حالی که داشت وسط سم الاغ را تمیز می کرد ادامه داد سم الاغ ویا اسب و حیوانات دیگر در هر برج نیم سانت رشد می کند و مانند ناخن انسان می ماند که باید کوتاه شود اگر کوتاه نشود همینطور بزرگ شده و شکننده می شود و احتمال دارد تکه ای از سم آسیب ببیند و برای همیشه حیوان لنگ بزند واقعاً صحبت های استاد خیلی جالب بود، این استاد آهنگر می گفت حتی چند وقت یه بار باید نعل را عوض کنند زیرا نعل جلو رشد سم را نمی گیرد هم سنگ و اشغال لای سم می ماند و باعث آسیب رساندن به سم حیوان می شود ایشان بیان می کرد که سم حیوان یکی از اعضای مهم او به شمار می آید قبل از آنکه به ظاهر حیوان نگاه کنیم باید ببینیم سم های حیوان در چه حدی است دیگر کار نعل الاغ تمام شد او را بیرون آوردیم سوار شدم مثل ماشینی که تازه لاستیک هایش را نو کردند زبان بسته راه می رفت از رفتن روی سنگ و تق تق کردن سمش خوشش می آمد
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 9:13  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
Bidaki: بادم نیست از کجا میومدم و کجا بودم صحبت از خیلی قدیمیه دهه چهل فقط یادمه که تو کوچه خودمون که رسیدم برف دانه دانه شروع به باريدن کرده بود و ،درست و حسابي همه جا سفيد شده بود کوچه های اون روزا همه خاکی بود و آسفالت نبود که هی برف روش آب بشه آهان از محله گل کنه خونه ننه دایوک { مادر بزرگ را ننه دایی می خواندیم } می آمدم . خیلی هوا سرد بود خدا را شکر چادبشبی همرام بود و دور گردنم تا راست دماغم را گرفته بود. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، چه خاکی باید به سر کنیم پدر هم که برای کشاورزی و در آوردن یه لقمه حلال به اتفاق یکی از همسایگان رفته بود اهواز مرد خانه من بودم اونوفتها هم مثل الان چند سالی در یزد خشکسالی پیش آمده بود و وضع کشاورزی خیلی خراب بود اکثر مرد ها برای کار به تهران و شهر های دیگر می رفتند و چند ماه چند ما هی به خانه باز می گشتند بگذریم ـ ....زري؟ خدبج ؟ صغری ؟ فاطی ؟ عزت ؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفا زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم: ـ"......معصوم ؟ سکین ؟ گلی ؟ ؟ ؟ دختر....؟ اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت: گفت: می توان د یک زن دیگر بگیره، به خرجش نمی رفت که نمی رفت می گفت یک سال هست که اونجاهه اگرزن نداشت باید مثل مردم دیگر یه سری می آمد من هرطوری هست خودم باید برم اهواز گفتم اهواز؟؟ این شانس من بود که تا حرف ازدواج وخواستگاری پیش می آمد یک مصیبتی پیدامی شد رفتم داخل اتاق به رختخواب تکیه دادم وبازبه فکرفرورفتم که مادرهمانطورکه چادرش به کمربسته بود آمد تو اتاق ویکراست رفت یه قلم وتکه کاغذی ازیه دفتر کندآورد داد من گفت بیا بردار یه نامه بنویس به داداشت تهرون بگو من چند روزدیگر می آیم تهران کارو بارت را جورکن تا همراه من بیای اهواز گفتم ننه من که هستم گفت تو هیجا بلد نیستی ، نامه را نوشتم مادرگرفت و یک پاکت نامه های رسیده قبلی پدر را ازتو طاقچه یرداشت تا ادرس داشته باشد برد در مغازه حاجی تا همانجا هم پاکت کنه و آدرس راروش بنویسد ، پستچی هر چه نامه بود می آورد در مغازه حاجی تحویل می داد ونامه ای هم اگر بود می برد .
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:50  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
حاکم نیشابور وکشاورز
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:4  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
حاکم نیشابور وکشاورز
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:3  توسط ابوالقاسم بیدکی
|
|