خاطرات گندم

پدرآنروز زودتربه مزرعه نعمت اباد رفته بود مادر هم داشت خمیرمیکرد همان طورکه مشت خمیر میداد به من گفت که امروز از مدرسه که ازاد شدی زود بیا خونه باید نون برا شاگرد ببری امروز چند تا شاگرد گندم کارداریم گفتم باشه . ظهرزنگ اخرراکه زدند من با دو به طرف خانه آمدم مادرکنارتنورمشغول پختن نان بود درحالی که داشت با آن چهره سرخ شده وحرارت دیده اخرین نانها راازتنوربیرون می اورد گفت زود باش کتابها ت رابذارداخل اتاق نانشون رااماده می کنم بردارببرمادر نانها را یکی یکی برداشت اگرخاکستری داشت فوت کرد چند تایی از انها راگذاشت داخل سفره بقیه راهم اورد تو اتاق گذاشت داخل نون دون، دیگ ابگوشت را ازاجاق برداشت وابگوشت ان راکرد داخل دبه گوشت ونخود راهم کوبید وکرد در یک کاسه باچند تاکاسه اضافه سفره رابست وگفت یالا زودباش بنده خداها غش کردن از گشنگی یه دوچرخه داشتم خیلی بزرگ بود وقتی روی زین که هیچ روی میله هم قدم نمی رسید سوارشم باید ازسواخ وسط دوچرخه یعنی زیربغل رامی گذاشتم روی زین ومیله رامی گرفتم وبادست دیگر فرمان را تابتوانم دوچرخه راهدایت کنم مادر. دبه را به فرمان دوچرخه اویزان کرد وسفره راگذاشت ترک چرخ وان یکادی هم خوند و برام فوت کرد، بسم الله گفتم وحرکت کردم چونکه زنگ طرف راست فرمان بود نمی توانستم سرکوچه ها زنگ بزنم لاکن با صدا خبررررر اگرکسی بود مطلع می کردم چیزی که فقط ازارم میداد این بود که درهنگام رکاب زدن وقتی رکاب بالا می امد زانویم می خورد زیر دبه بالاخره باسرعت هرچه تمام درحالی که دبه یه شعاع دایره ای را روی میله فرمان دورمی زد به نعمت اباد رسیدم شش هفت نفر درحالی که تیزبیل هایی باطول پنجاه شصت سانت باپاچه های تازانو ورمالیده وهمه همراه بیلها راتا ته به زمین فروکرده بودند تا نگاهشان به من افتاد خوشحالی رادرچهره شان احساس کردم اخه بنده خداها نیم چاشت که مقداری ناشتایی خورده بودند چیری نخورده بودند ومساحتی حدود پانصدمترزمین راکاشته بودند

بعدازیه سلام وعلیک گقتن بلند دبه راازفرمان چرخ وسفره را ازترک بازکردم اوردم کناراجاق هنوزاتش داخل اجاق بود و قوری پرازچایی پدرم یک چادیشب پرازگندم کرده بود دیدم به دامن بسته و داره گندم می پاشه ومدام یاد خدا وبه امید خدا وائمه رابرلب دارد گندمش که تمام شد رفت لب جوب دستها راشست وضوهم برای نماز گرفت آمددرحالی که دبه ابگوشت راکنارآتش می گذاشت پرسید چرادیرکردی گفتم تاحالا مادرداشته نون می پخته یه پیاله چایی برام ریخت گفت بخور مونده شدی وبعدصدای شاگردها زدکه هااااای بسم الله بابسم الله گفتن پدر دست ازکارکشیدند گل های پشت بیل ها رابا گیوه وبعضی با تکه سنگ تمیز کردند وبازقدری درزمین فروکردند کنارجوب دستها راشستندووضو هم گرفتند همه نشستند سرسفره من هم خیلی گرسنه ام بود تند همراه شاگردها ناهارخوردم چونکه باید ساعت 2به مدرسه بروم خداحافظی کردم وبازسوارابوطیاره شدم روبه خانه

یکی ودومرتبه بین را زنجیردوچرخه افتاد دوباره انداختم اخه موشکش شل بود همین باعث می شد تا هی زنجیرش بیفتد هرطوری بود به خانه رسیدم چیزی که درراه توجهم راجلب کرده بود دیدن دونفرکه لباس سبزی پوشیده بودند ونقابی روصورت داشتند به خاطر اینکه قدری ترسیده بودم همین باعث شد تا از مادرم فلسفه این کارراسوال مادرم گفت این کاررامیگویندچهل چین یاچشم چین اینگونه هست که چنانچه کسی مریضی داشته باشه دو نوجوان را چنین لباسی تنشان می کنند به طوری که کسی انها رانشناسدوازچهل درب خانه خوراکی می گیرند وباآن آش تهیه می کنندیا درغذا می ریزند تاچنانچه یه نفر بین تمام این خانه ها آن مریض راچشم زده باشه با این خوراکی که ازش گرفته اند به مریض به خورانند تا چشم ونظر از او رفع شود وشفا یابد با توضیحی که مادرم داد متوجه موضوع شدم قدری خاکستربرداشتم رفتم لب جوب دستهام که براثر افتادن زنجیر سیاه شده بود شستم چنددقیقه ای بیشتر تاساعت 2باقی نمانده بود فوری همان کتابهای که صبح برده بودم مدرسه دوباره برداشتم وروانه مدرسه شدم احتمال کتک خوردن بعد از ظهرم بود .

گندم کاری جندروزطول کشید پس ازکاشت نوبت به ابیاری میرسید که باید حتما بعدکاشت به آن آب بدهند گندم معمولا 8 الی 9 تا آب می خورد تا آماده درو شود بعضی شبها می امدم کمک پدرم ابیاری می کردم ابیاری که چه عرض کنم درپایین کرت می ایستادم تااب به اصطلاح پاسرکرت که می رسید خبرمی دادم تاپدراب رابه کرت بعدی هدایت کنه چونکه یه چراغ دستی بیشترنداشتیم وآن نزدپدربود وبوته های گندم هم قد کشیده بود وزمین پیدانبود باید چند دقیقه یکبار پایم رابه کف اخرکرت می زدم اگر به اب می خورد وصدای اب می امد پدرراصدامی زدم تااب راببندد . دران شب تاریک خواندن شعر های حسینا وشیرازی های پدر خیلی دل چسب وارامش بخش بود .


الا دختر تو را میخوام چی میگی- چرا بر مادر پیرت نمیگی

اگر بر مادر پیرم بگویم- مرا به تو نمیدن تو چه میگی


درختان سایه دارن ما نداریم – جوانان نامزه دارن ما نداریم

بریم پیش خدا یک دم بنالیم – همه گل دسته دارن ما نداریم


دلم می خواد که دلسوزم تو باشی – چراغ و شمع و پی سوزم تو باشی

دلم می خواد که در شبهای مهتاب – همان ماه دل افروزم تو باشی


نگاری در سفر دارم خدایا- دو دیده پشت در دارم خدای

دو چشمم کور شد یارم نیامد- نه نامه نه خبر دارم خدایا


الا دختر به مرگ یک برارت – مکش سرمه به چشمان خمارت

مکش سرمه که بی سرمه رشیدی – کبابم کردی و سیخم کشیدی


نگارم بر لب بام آمد و رفت – دوباره بر تنم جان آمد و رفت
لب بوم اومدی و خنده کردی َ_
نگاه برریش بور بنده کردی
هاییییییببببی الا ـ ـ ـ ـ ـ ـ

گندم ها که به قولی خوب که بورمی شد به ان دیگر اب نمیدادند تا اماده برای دروشود خدانکنه که یک وقت کاکل بزند آن سال دوجا گندم همسایه ما کاکل زده بود کاکل زدن راخوش یوم نمی دانستند وکلا کاکل را جا می گذاشتند تا به یه فقیری بدهند برای خود بچیند وببرد فقیرباید حتما عام باشد چونکه صدقه به حساب می امد به سید نمی رسید بعضی ها گوسفند هم پای کاکل قربانی می کردند معتقد بودندکه سرصاحبش را می خورد کاکل چنین بود که مقداری از بوته های گندم همه برهم کلافه میشدند وشکل یه کاکل رادروسط زمین گندم شکل میدادند .

پدرمادرهرروزصبح زود میرفتند درو تا ساعتهای 10 صبح باز دوباره عصر ها وقتی قدری هوا خنک می شد مشغول به درو کردن می شدند چندین روزدروکردن طول می کشید دروسط زمین هرجا زمین صاف تروهموارتربود به عنوان خرمنگاه انتخاب کرده وگندم ها راروی هم خرمن می کردند .

خرمن خرد کردن

چندروزپدرم دنبال تراکتورمی گشت تا نوبت بگیره برای خورد کردن تا اینکه یه روزگفت که فرداشب قراره ساعت 8شب بیاید خوردکنه خرمن را دو دلیل شب خورد می کردن اول اینکه شبها خنک تر بود دوما شب حرکت باد ثابت بود و بیشتربه یک طرف میوزید وتغییرجهت باد نسبت به روزخیلی کمتر بود . یک روزگذشت امشب قرارتراکتورهست پدرتمام وسایل مورد نیازرامثل چندین گونی خالی چندعدد شال تشت وبادیهو تعدادی هندوانه وقندوچایی ونان وپنیری رادرخورجین الاغ بارکرد چراغ دستی راهم دردست گرفته وحرکت کرد به طرف نعمت اباد برای من وبرادرم هم سفارش کردکه غروب برویم کمک کنیم چندشاگرد را هم دیده بود تاشب به نعمت اباد بیایند . هواخیلی تاریک شده بود چندشاگرد سواربرالاغ کماکان رسیدند هرکدام الاغ ها راگوشه ای بستند صدای الاغها بود که سکوت شب رامی شکست وایجاد پژواک می کرد همه دورروشنایی اجاق که پدرم چایی دم کرده بود نشستیم پدرچندپیاله چایی ریخت همه خوردیم ومنتظر تراکتوربودیم ساعت ازده شب گذشته بود که دونورقوی ازدورنمایان شد نزدیکترکه شد ازصدای آن فهمیدیم تراکتورهست ازپستی بلندی جوب هرچه بود ردمی کرد تا امد سرخرمن پیاده شد قدری خاک روهواپاشید تاببیند مسیربادازکدام جهت هست تراکتوروخوردکن رادرمسیرباد وبیخ خرمن قرارداد گاردون خرمن کوب را به پشت تراکتوروصل کرد وگاز موردنیاز برای خوردکردن گندم راتنظیم کرد نگاهی هم به ساعتش کردورفت کناراجاق نشست همه مشغول دسته های گندم که به آن بافه می گفتیم به داخل دهانه خرمن کوب شدیم خیلی باید موظب بودیم تا کسی دستش رازیاد پایین نکند زیرااحتمال کشیدن دست به داخل بود سابقه هم داشت که دست چند نفرراکشیده بود داخل وقطع کرده بود همیطورکه همه بافه رادهان خرمن کوب می کردیم یه نفر هم از آن طرف کاه وگندم ها که مخلوط بودند جلومیزد که درزیرخرمن کوب جمع نشود البته سالیان بعد کمباین هایی آمد که گندم وکاه را از هم جدا می کرد خوردکردن خرمن چندساعت طول کشید خیلی برای من سخت بود وازگردکاه اصلاخوشم نمی امد با اینکه فقط بافه جلومیدادم ولی کاهی شده بودم منتظربودم هرلحظه تمام شود وبروم بپرم توآب خوردکردن خرمن تمام شد همه شاگردها سوارالاغهایشان شدند ورفتندبه طرف خانه

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 6:51  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
دیرو از بلوار هد ایرا مله سرحوض هوس کردام ببام سر ماشین را کج کردام و سر بالا شدام تو این خیابون خاکی که چندسالیه خراب کردن و هیش کاریش نکردن با دنده یک و همبارک میمدام که پوری دولخ نشه آ خه حیفه این درختا به این سرسبزی و شاد اول بهار دولخ روش بشینه اومدام از کوچه مشکات رد شدام دو تا کوچه بود اسمش را نمدوستام حاجی علی را دیدام یتا بیل هشته ترک موتورش از سر پیچ ساباط از ایرا پیداش شد تا باسبد پتی موتورش خاموش شد خیال کنام کلاچ نداشت ازش پرسیدام که حاجی اسم این کوچه چشیه گف اسم کوچه را مگن ملحه سرحوض گفتام اینا خو مدونام اسم این دو تا کوچه گف اسم اون خو مگن مشکات بازم درس نمدونام اون کوچه هن خو مگن کوچه نظر اونم خو کوچه ی فتی [فتحی ] این کوچه زیر ساباط ن مگن کنج کوچه یادداشت کردام و حاجی علی دوسه تا هندل زد تا موتور را روشن کنه مثلی که خفه کرده بود شیر بنزینش را بست و دو سه تا دیه هند ل زد روشن نشد اومدام از ماشین پایین و گفتام حاجی ساساتش را بکشد کشید و یه تکه رایی زورش کردام تا روشن شد رفت یتا ماشینی نمدونام کی بود سر پیچ امبار که پیچیده باسیده و هی بوغ بوغ منم خو نفسام بر افتیده بود اوقاتم تلخ بود هیش وختم ایچون کاری نمکردام گفتام چه خبرته مولشا سیخ گرفت و مگه ماشین را سر را نملن گفتام کجا بلام هر جی تو مگی تو این کوچه تینگ و توله کجا بلام رفتام موتور بنده خدا را زورش کنام روشن شه هر طری بود هیچی نگفت و نشس پشت ماشین و همینطور ی که لونجاش را سیصد درم کرده بود بیخوک من رد شد خیا کنام مال اینجا اااانبود، منم اومدام از امبار پچیدام و زیر ساباط دم مچد باسیدام اسم کوچه پا بید را هم نوشتام تا رسیدام سر متابی کوچه ملاحسینی اینجا طری که مگفتن و من پرسو جو کردام نمدونام چقش راسه چقش دروغه مگن یکتا کفتار اینجا خاک کردن قدیما بعدش روش اومدن یکتا موصندلی درس کردن مثث متابی روش گندم پاک مکردن همین راس کوچه ملاحسینی ، یتا دو تا استارت زدام ماشین را روشن کردام و بتا لاکوک نبات تو داشبورد ماشین بود هشتام تو دهن و حرکت کردام اومدام تا راس کوچه ممد عباس تراب رضا علی مندسن را دیدام موتورش را هش سینه دیبال و بعد احوال پرسی گفت چه عجب چکا موکنی اینجا گفتام امرو دارام یک به یک اسمای کوچای مله را یاد داش موکنام تا نقشه با اسمش را بنویسام گف خیلی خیلی خوبه اگر مخی بدونی اون کوچه را خو برش مگن کوچه سوزنگری اینم خو کوچه ممد تراب مگن اون کوچه را مگن کوچه عبدالله یا کوچه حمون کوچیکوک ن خو هیچی اون کوچه را هم مگن کوچه حاجی اکبر آغا کوچه حاجی علی هم مگن. سر سه را هد دس چپ خو کوچه نمد مالخونه کوچه هد قبله را مگن کوچه زینلا، خیلی خوب شد خدا فظی کردام پچیدام حد خونه قدکیا اسم این کوچه را نمدونام چشی بود تا اومدام دم دکون نویی این کو چه را هم مگفتن کوچه شاه حسین حد دربند سر حوض اومدم تو خیابون مطهری از سید احمد جام پرس و سوال کردام اونم یه طره کی جواب داد بلد نبود. حالا صبا موخام برام تو مله ی بیدک اسم اون کوچا را بنویسام البته همه مله ها را دارام مگرادم و تحقیق موکنام تا خدا بوخا نقشه دقیق همراه با اسم قدیم کوچاش را ارائه کنام. فعلا خدا فظ

ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 14:33  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
iranian:
سلام
چند روز پیش سری زدم به مرکز بهداشت مهریز در بغداد آباد، ، از زیر ساباط که رد شدم رسیدم دم درب ورودی نگاهم که به این کوچه و این ساباط، این مرکز افتاد مرا برد به خاطرات دهه پنجاه، مثل اینکه الان کسی اجازه نداره ماشین حتی با مریض به داخل ببره اون موقع ها هم کسی نباید با الاغش به داخل مرکز می رفت ، تنها کلینیک و مرکز بهداشت و تقریبا بیمار ها ی اورژانسی مهریز بود یک دیوار چینه ای بود از بس میخ افسار یا به اصطلاح خودمان اوسال الاغ را به آن کوبیده بودند تا ارتفاع دو متری سوراخ سوراخ بود وقتی کسی می خواست میخ طویله الاغش را به دیوار بکوبد جای خالی نبود باید سوراخی پیدا می کرد تا تنگ تر از کلفتی میخ طویله باشد تا بتواند قدری با ضربه آن را محکم کند که وقت برگشت از دکتر الاغه فرار نکرده باشه معمولا بعضی ها هم توبره ای گردن الاغ می کردن تا این یه تکه وقت زبون بسته دهنش بجنبه و مشغول باشه حوصله اش سر نره یادم هست یه روز که من گلوم خیلی درد می کرد و آب دهان را باید خیلی با فشار قورت می دادم مادرم مرا همراه یکی از همسایه ها که می خواست خانمش را پیش طبیب ببره همراه کرد البته برد گذاشت خانه آنان تا اینکه هر وقت خودشان می روند مرا هم ببرند دکتر چونکه آن روز چند شاگرد گندم کار داشتیم باید نان می پخت و ناشتایی برای آنان می برد پس از رفتن مادر گوشه ی اتاق نشستم در حالی که سکین خانم همسایه زیر رختخواب خیلی نالش می کرد همسایه الاغ را از طویله بیرون آورد پالون را گذاشت روش در حالی که محکم پاردم پالون را زیر شکم الاغ گره می زد یکی از دخترکان که پشت کار قالی بافی بود صدا زد که فاطی بابا بیا کمک کن مادرت را سوار کنیم فاطی که کلوزار کار قالی را جا کوبید بود اومد یه پتو انداخت روی الاغ و مادرش سکین را بلند کرد سکین نالش کنان انگاری که الان جان از بدنش خارج می شود آمد پیش الاغ من دیگر گلو دردم را فراموش کرده بودم رمضون زانو ش را خم کرد سکینه پاش را گذاشت روش با هر فشاری بود سوار آلاغ شد فاطی یه پتو هم آورد انداخت رو سر مادرش ، رمضون در حالی که یک دستش سکین و یک دست هم اوسال الاغ را گرفته بود آمد تا دم درب از خانمش خواست تا سرش را خوب پایبن بگیره تا زیر سر درگاه درب نگیره. بلاخره به خیر گذشت آمدیم بیرون رمضون در حالی که حواسش به الاغ و سکین بود خطاب به من که بچه بدو من فکر کردم که مرا هم پشت سر خانمش سوار می کنه ولی اینطور نشد باید پشت سر الاغ پیاده تا بغداداباد یا همان بعدبا می رفتم رمضون الاغ را متوقف کرد و پاشنه گیوه هاش را کشید به من گفت یه تکه را ه را بیا مونده که شدی سوارت می کنم قدری پاهام برای راه رفتن محکم تر شد و روحیه گرفتم پشت سر الاغ براه افتادم نگاهم به جلو، به دم الاغ و به گالش های سکین که مبادا از پاش بیرون بیاد بیفته بود بلاخره آمدیم و آمدیم تا رسیدیم به آب باقر خان جوب آبی بود چونکه از وسط جاده یا همان جعده رد می شد دو سه متر پهن شده بود الاغ تا وسطای جوب که رسید کنترل از دست رمضون خارج شد و الاغ پرید، ای وااااااااااااای. ـ ـ ـ. ـ ـ

ادامه دارد

iranian:
قسمت دوم
درمانگاه
iranian:
با پریدن الاغ از جوب باعث شد که بدبخت مریض از روی خر به زمین افتد رمضون سراسیمه نمی دانست چکار کند الاغ را بگیرد فرار نکند یا رقیه را از زمین بلند کند الاغ را گرفت بنا کرد به زدن رقی بنده خدا که خودش را از زمین جمع و جور کرده بود و حالا دیگه نالشهاش از ته دل بود صدا میزد رمضووون زبون بسته را نزن گناه داره تقصیر نداره در حالی که آخ آخ می کرد از رمضون می خواست الاغ را نزند رمضون خیلی ناراحت شده بود انگار دارد با یک انسان دعوا و فحش و فحشکاری می کند الاغ هم که انگار از عمل خود شرمنده شده بود سرش را پایین انداخته بود مطیع صاحب خود ، بالاخره رمضون پالون الاغ که کج شده بود راست کرد و آمد نزد رقی باز زانویش را خم کرد و همسرش که حالا دیگه درد زمین خوردن هم به دردهاش اضافه شده بود پاش را گذاشت روی پای رمضون هر طور بود سوار آلاغ شد پتو را هم دادم رمضون تا بکشد رو سر رقی رمضون با هون کردن الاغ حرکت کرد من هم پشت سر آنها به راه افتادم یه تکه را ه که پیاده رفتم خسته شده بودم کفشها م هم غوزوک پام را میزد رمضون با اون عصبانیت قولی که بهم داده بود از اینکه وقتی مونده شدی سوارت می کنم را فراموش کرده بود خودم هم با دیدن اونجور کتک زدن الاغ جرأت خواهش را نداشتم چونکه خیلی به قولی دنبال افتاده بودم و فاصله مان زیاد شده بود با نگاه عقب کردن رقی بعد از لحظه ای متوجه شدم که رمضون الاغ را متوقف کرد و صدا زد بچه بدو بیا سوارت کنم بازم خدا پدر رقیه را بیامرزد من هم لنگان لنگان آمدم رسیدم به آنها رمضون دو دست کرد زیر بغلم و بلندم کرد گذاشت پشت سر رقی، آ خیش راحت شدم ولی یک مشکل بود که جهت نگه داشتن خودم خجالت می کشیدم رقی را بگیرم این بود که دستم جایی بند نبود مجبور بودم با فشار دادن دو طرف پام به الاغ تعادل خود را حفظ کرده و خودم را در برابر خطرات پیش بینی نشده حفظ کنم کم کم آمدیم تا رسیدم زیر ساباط زیر ساباط چند مغازه بود منجمله یکی قند و نبات پزی بوی شیره و نبات فضا را پر کرده بود انگار که به یک شهری رسیدی البته چنین مغازه و قنادی در محله خودمان مزویراباد هم داشتیم ولی با این مسافت را ه تقریباً خود را مسافر حس می کردم که وارد یک شهری شده آدمها را هم متفاوت تر می دیدم ، رسیدیم دم در درمانگاه چند الاغ هم که میخ طویله هاشون به دیوار کوبیده شده بود به طوری که به هم نرسند تا همدیگر را دندان بگیرند، با دیدن آنها معلوم بود که باید خیلی شلوغ باشد رمضون با باز بودن درب بزرگی درمانگاه یواشکی از فرصت استفاده کرده و الاغ را برد تا دم سالن این را هم اضافه کنم که الاغ با دیدن آن چند الاغ بنای عرعر کردن را گذاشت و انتقام کتک خوردن خود را از رمضون گرفت همه فهمیدند که رمضون با الاغ وارد محوطه شده به قدری صدا بلند بود که حتی داخل درمانگاه هم پیچیده بود انگار زبون بسته داشت به همه می گفت که چقدر رمضون در بین راه مرا کتک زده، بگذریم، من پریدم پایین رقیه هم ارام از الاغ پیاده شد رمضون الاغ را برد بیرون ببنده من با رقی وارد سالن درمانگاه شدیم خیلی شلوغ بود بعد از چند لحظه رمضون آمد و او را هدایت کردن نمره بگیرد، دو تا نمره گرفت تا پیش دکتر برویم، من که دومین بار بود که اینجا می آمدم و کسانی که رو پوش سفید پوشیده بودند را خیال می کردم اینها همه شون دکترند در فکر و تماشای درمانگاه بودم که فریاد یه نفر که داشتند آمپولش می زدند من و همه را متوجه خود کرد چند دقیقه نشده بود که ما را صدا زدند هر سه نفری درب یک اتاق را باز کردیم وارد شدیم وارد اتاق که شدم یک چیز عجیبی دیدم که خیلی برایم جالب بود

ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

ا

iranian:
قسمت سوم
درمانگاه
وارد اتاق دکتر که شدیم چشمم افتاد به یک آقای تقریباً مایل به سیاه و چاق که در آن روپوش سفید چهره سیاهش بیشتر نمایان بود پشت میز نشسته بود انگار که مدت مدیدی هست منتظر ماست اول رمضون رقی را برد روی صندلی کنار دکتر نشوند رقیه بنا کرد عیبها و درد ها را گفتن من این درد ها را که می شنیدم با خودم گفتم پس چطور رقی زنده بوده، رقیه انگار داره با خودش، رمضون و من حرف میزنه همینطور که داشت درد ها را می گفت آقای دکتر چراغ قوه را روشن کرد یه چوب بستنی هم برداشت آورد نزدیک دهان رقی، رقی فهمید که باید دهنش را باز کند دکتر یه چراغ قوه انداخت داخل حلق رقی را نگاه کرد و یه چیزای رو کاغد نوشت و کاغذ را کند داد دست رمضون از صندلی بلند شد من رفتم نشستم رمضون می خواست برا دکتر تعریف کنه که چم هست دکتر چراغ قوه و چوب بستنی را برداشت رمضون بهم گفت بگو اهههههه تا اومدم بگم اهههههه دکتر دیده بود چراغ قوه را زمین گذاشت و نسخه مرا هم روی یه تکه کاغذ مارک دار کاهی نوشت و رمضون گرفت، همه خداحافظی کردیم اومدیم بیرون ، دوا خونه یه اتاقی بود بغل اتاق دکتر از پنجره ای که باز بود دواهای مردم را می دادند رمضون نسخه ها را داد به اون آقای که داخل بود اون آقا یه نگاهی به نسخه ها کرد به رمضون گفت دکتر برات شربت نوشته شیشه نداریم برو دم دردرمانگاه شیشه بگیر بیا تا برات شربت پر کنم رمضون اومد بیرون درمانگاه منم همراهش اومدم یه پیر مردی بود بیرون درمانگاه گوشه ای نشسته بود و چندین شیشه داخل یه کیسه که لبهای کیسه را بر گردانده بود تا همه نمایان باشد یه شیشه گرفت یادم نیست چند ریال بهش داد اومد شیشه را داد دوا خونه ایه منم که دستم را گرفته بودم لب پنجره و روی پنجه پا ایستاده بودم و داخل را می دیدم اقاهه یه بیست لیتری شربت بود با تلمبه ای که داشت شیشه را پر کرد درش را بست با چند تا دونه حب که آمده کرده بود داخل پاکت کوچک کاغذی گذاشت داد دست رمضون گفت این دوای رقیه زارع بیدکی چگونه مصرف کردن را هم به رمضون گفت یه پاکت دیگه هم بهش داد گفت اینم دوای ااااااا ـ ـ ـ درست خونده نمیشه اخرش نوشته بیدکی گفتم درسته اخه اسم مرا دکترای ایرونی درست نمی نوشتند این دکتر که دیگه تکلیفش روشن بود، ادامه داد چند تا دونه حب هست که روزی سه تا دونه میمکه دو تا سوزن هم که یکیش را امروز بزنه یکیش را فردا ، باز مثل همیشه قرص کاشی کالمین داده بود ، رمضون بهم گفت بیا ببرمت سوزنت را تو اون اتاق بزن ترسیدم گفتم میرم خونه مادرم به حاجی خانام رباب میگه میاد می زنه، یه دونه قرص ها را گذاشتم دهنم مکیدم مزه آدامس شیک میداد یه نیم ساعتی میشد تا تمام شود ـ بگذریم دیگه انگار حال رقی هم بهتر شده بود نالش نمی کرد بهتر هم قدم بر می داشت اومدیم بیرون رمضون الاغ را باز کرد آورد بغل یه سکو یا همان تقای خودمان الاغ را نگه داشت رقی راحت سوار شد منم خیلی می خواستم سوار شم ولی کسی چیزی بهم نگفت اومدیم تا رسیدیم به آب باقر خان تجربه قبلی نشون داده بود که احتمال داره باز الاغه رم کنه و رقیه را زمین بزنه این بود که پیاده شد و باز اونطرف آب سوار شد ایندفعه منم را سوار کردند با مکیدن همان یه قرص انگار گلویم بهتر شده بود اومدیم رسیدیم در خونه من پیاده شدم رقی هم پیاده شد رمضون همراه من اومد کوبه درب را زد مادرم اومد دم در رمضون گفت اینم پسرت بردمش دکتر سعی و سالم تحویل بگیر مادرم خیلی با همان اصطلاحات قدیم تشکر کرد آمد احوالی هم از رقیه پرسید و رفتیم داخل خانه وارد خانه که شدم نگاهم به بالای درخت توت که افتاد دیدم وای چه خبر هست باید میدویدم می رفتم ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

ادامه دارد

iranian:
iranian:
ادامه
قسمت چهارم
نمیدونم چطور مادرم هم متوجه نشده بوده که زنبور ها بچه کرده بودند یه چیزی حدود دو تا هندونه بزرگ روی هم داخل درخت توت روی هم انباشته شده بودند تا مادرم نگاهش افتاد به درخت به من گفت بدو برو احمد خانی را خبر کن بیاد من تندی از خانه خارج شدم رفتم دنبالش تا بیاد ملکه اش را بگیرد خانه اش زیاد دور نبود بهش گفتم و آمدم یه کندوی خالی داشتیم آن را تمیز
کردیم و تا وقتی بیاد آماده باشه،
درب خانه زده درسته خود اوسا احمد بود یا الله گفت و وارد شد یه تکه نی چه همراهش بود تا ملکه را وقتی گرفت داخل آن کند اوسا احمد رفت بالا درخت بعد ده بیست دقیقه موفق شد ملکه را از زنبورها جدا کند و داخل نی چه که حدود بیست سانتیمتر بود بکند و دوطرف آن را بگیرد و البته سوراخ های ریز دیگر داشت تا هم خفه نشود هم صدای وزوزش خارج شود ، اوسا احمد می گفت ملکه زنبور عسل قدری پشمالو و کشیده تر وکوچکتر از زنبور های دیگر هست و اگر دیربجنبی و ملکه برود زنبور ها هم با او خواهند رفت ملکه ای که گرفته و داخل نی چه گذاشته بود آورد گذاشت داخل کندو ی خالی بعضی و قتها بود که با تکان دادن درخت و به اصطلاح زنبورها را می تکاند داخل کندو یا اینکه کندو همراه با سالار را همانجا قرار می داد تا همه آنها وارد کندو شوند بر اثر وزوز کردن ملکه که در گذشته به آن سالار و به کندو به اصطلاح محلی نو می گفتیم زنبور های روی درخت کم کم می آمدند داخل کندو کسی که ملکه را می گرفت باید توجه کند که چندین ملکه نباشد معمولا چند ملکه هستند که چنانچه تعداد زنبورها زیاد باشد دوتا ملکه را می گرفتند و داخل نیچه میکردندودر دو کندو می گذاشتند اگر حجم زنبور ها کم بود ملکه اضافی را می کشند تا مبادا با زنبورهای دیگر فرار کنند و اگر چند ملکه داخل یه کندو می رفتن هر ملکه ای که قدرت بیشتری داشت می ماند و خودشان اون ملکه را می کشند، پس از پایان کار از اوسا احمد به وسیله یه پیاله چای نبات پذیرایی شد خدا حفظش کنه همیشه وقتی می خوایم عسل هم از کندو خارج کنیم او می آمد و این کار را انجام می داد ، چونکه لوازمات امروزی در دسترس نبود ابتدا با دودی که از سرگین الاغ استفاده می کرد تا زنبورها به سر کندو جمع شوند تا بتواند با اره بزرگ که داشت عسل ها را خارج کنه آخه کندوهای اون وقت با حالا فرق داشت ، یه مقدار از عسل را هم داخل کندو جا می گذاشت برا مصرف خود زنبور ها، با رفتن اوسا احمد نوبت به من رسید که مادر وقتی فهمید که دکتر دو تا آمپول داده گفت بیا ببرمت خونه حاجی خانام رباب تا سوزنت را بزند منم با هر بهانه ای بود شانه خالی می کردم، یه وقت یه چیزی یاد مادر افتاد گفت دو ساعت دیگه قراره یکی از همسایه ها که یه بچه شیر تازه متولد شده داره و ـ ـ ـ
ادامه دارد
ا

iranian:
iranian:

قسمت پنجم

زدن آمپول

قرار بود یکی از همسایه ها بچه اش را بیاره خونه ما تا میرزا حسن بیاد ختنه اش کنه و زدن آمپول من هم به آن ساعت موکول شده بود ولی این قرار به خاطر خوش نبودن ساعتش بهم خورده بود ، ولی من باید سوزن را میزدم چونکه حریف من نمیشدند ببرند لیکن حاج خانام رباب را دعوت کرده بودند خونه تا آمپول مرا بزند خیلی می ترسیدم با اینکه دوازده سیزده سال داشتم ولی می دانستم که وقتی آمپول را بزنم دو سه روز مثل آدم پاشکسته باید لنگان لنگان می رفتم ، ساعت حدود چهار و پنج بعد از ظهر بود که حاج خانم رباب با کیف لوازم سوزن زنی وارد خونه ما شد پس از سلام و سلامتی تقاضای يه چراغ خوراک پزی کرد یه چراغ روشن کردند آوردند داخل اتاق حاج خانام رباب کیف را باز کرد یک عدد سرنگ تمام استیل با یک منبع شیشه ای مدرج و یک سر سوزن خیلی کلفت بیرون آورد همه را اوراق کرد گذاشت داخل يه ظرف با ریختن آب گذاشت روی چراغ قدری بجوشد ، من نگاه که می کردم به خاطر استرس و ترس انگار دارم از گلو درد خفه میشم، نگاه خانم رباب را مانند نگاه یک قصاب که در حال تیز کردن چاقو هست می دیدم ، با جوشاندن لوازم آنها را بیرون آورد با صرف کردن یه چای نبات گذاشت تا لوازم سرد شود پس از آن همه را بهم وصل کرد يه سرنگی شده بود حدود بیست بیست و پنج سانت ، شیشه پنی سیلین را گرفت سر آمپول مایع را با اره ای که داشت قدری خراش داد و شکست محلول داخل شیشه را کشید کرد داخل پنی سیلین خوب تکان داد تا مایع شیری بدست اومد من دمر خوابیدم و یه وری نگاه می کردم، مایع به دست آمده را کشید داخل سرنگ سر سوزن را بالا گرفت
فشار داد قدری محلول از سر سوزن خارج شد لحظه زدن سوزن فرا رسید دوستی می گفت ایکاش وقتی می خواستند این سوزن را بزنند قدری سرسوزن را با مسقل تیز می کردند، با گرفتن شانه و پاهام کار زدن سوزن را شروع کردن ابتدا سوزن مانند درفشی که داخل یه گونی می خواهی فرو کنی چنین بود بلاخره با گفتن شل کن شل کن ، خودت را سفت نگیر، الان تموم میشه، من که از درد نصف بالشت را جویده بودم و دیگر نمی دانستم چطور خودم را شل کنم با فشار دادن پنبه الکلی متوجه تمام شدن سوزن شدم و یه نفس راحتی از درد کشیدم چشمانم پر از اشک شده بود نمی توانستم بنشینم حاج خانام رباب را می دیدم که با همان آبها ی جوش داخل ظرف قدری با سرنگ کشید و دوباره تخلیه کرد تا داخل سرنگ از محلول تمیز شود سپس همه آنها را باز اوراق کرد داخل محفظه هاوکیف گذاشت با خدا حافظی کردن ایشون که خدا رحمتشون کنه کار آمپول زدن اون روز من هم به پایان رسید ولی خیلی می خواستم ختنه کردن میرزا حسن را ببینم حتما فردا انجام میشه منهم به بهانه ای می رم اونجا تماشا می کنم
تا

iranian:
قسمت ششم
ختنه سورون

همانطور که قول داده بودم که خاطراتی از یک مجلس ختنه سورن بنویسم این بود که وقتی فهمیدم خدابیامرز میرزا حسن قراره بیاد یکی از عمه زاده هارا ختنه کنه منم وقت را غنیمت شمردم و برای تماشا رفتم ، عصر یکی از گرمترین روزهای تابستان بود و خورشید که همه گرمای خود را یکجا بر زمین باریده بود هوا ی دم کرده و بسیار گرم و آزار دهنده بود من به خاطر کنجکاو بودنم با گذشتن از میان چند کوچه خود را به مجلس ختنه سوران رسانده تا از نزدیک شاهد هنر نمایی میرزا حسن باشم . در این مراسم ختنه سوران چند نفر زنان همسایه و مردان آنها که به حضور مردان برای کمک کردن به میرزا حسن نیاز بود حضور داشتند این مراسم در یک اتاق کاهگلی خانه عمه زاده شروع شد. در چهره پسر عمه زاده که حدود شش سال داشت و برای ختنه کردنش هی امروز و فردا کرده بودند که همین امر کار را خیلی مشکل کرده بود در چهره عمه زاده آثار ترس و نگرانی نمایان بود ، رنگ پریده و وحشت زده و در حالیکه لنگی چارخانه و سرخ رنگ کمر پایینش را پوشانده بود ، روی تشکی رنگ و رو باخته همچون بیماری رو به موت که منتظر رسیدن عزرائیل است ،دراز کشیده بود. بوی اسپند که عمه زحمتش را کشیده بود در هوا پیچیده و همه جا را مه آلود کرده بود همه منتظر میرزا حسن بودند تا بیاید از خونه میرزا تا خونه عمه زاده راهی نبود قاصدی که فرستاده بودند برا میرزا وقتی بر گشت گفت میرزا با یه کوزه داشته می رفته سر پاكنه آب بیاره بگذاره خونه و بیاد بعد از چند دقیقه ای میرزا
که صندوقچه ای در دست داشت ، وارد شد . میرزا و آن صندوقچه هیچ کدام برای کسی تازگی نداشت . چونکه سالها بود میرزا را در محله مزویراباد خوب می شناختند هر روز و دنباله سال هم دلاکی می کرد و هم سلمانی ، ختنه هم یکی از کارهای این مرد زبر دست بود، میرزا به محض ورود کنار تشک زانو زد و درِ صندوقچه را باز کرد و یک دستمال پارچه ای نسبتاً بزرگ، یک تکه پشم و یک تیغ که دسته ای چوبی داشت ، بیرون آورد. همه ساکت و آرام به دستان ماهر و هنرمند میرزا چشم دوخته بودند . عمه زاده بیچاره همچون آهویی رام و بی پناه که در چنگال پلنگی بی رحم گرفتار شده باشد ، نفس نفس می زد ؛ رنگ چهره اش پریده بود و ترس و وحشت در چشمانش موج می زد و چیزی نمانده بود از ترس قالب تهی کند ، چشمانش را بسته بود و قطرات اشک گوشه چشمانش را پر کرده بود ، میرزا تیغ را برداشت و با سنگی که از صندوقچه در آورد ، شروع به تیز کردن تیغه آن کرد . میرزا حسن که خداوند چندین هنر را یکجا به او عنایت کرده بود ، با همین تیغ چند کاره هم مرغ سر می برید ، هم حجامت می کرد و هم ختنه و هم سر و صورت مردم را اصلاح می کردو می تراشید . چون از تیز شدن آن مطمئن شد قدر ی تیغ را کشید پشت ناخن خود تا خوب از تیز بودن آن اطمینان حاصل کند سپس تیغه آن را میان دندانهای خود گرفت تا دستانش آزاد شود

ادامه

قسمت هفتم
ادامه
ختنه سورون
دستمال را برداشت ودر دهان عمه زاده بیچاره چپاند و با انگشت ،بیشتر آن را در دهان وی فرو برد و چنان فشار داد که بیچاره نفسش بند آمد . در حالیکه لپ های قربانی از دو طرف بیرون زده بود ، لنگ را از روی پای وی کنار زد و طوری میان دو پایش نشست که مانع دیدن دیگران شود ، سپس از دو نفر که قوی تر از دیگران بودند ، خواست تا دست و پاهای وی را محکم بگیرند و تحت هیچ شرایطی آنها را رها نکنند .یکی از زنها هم که می خواست من و چند بچه دیگر نبینیم گفت برید سر کوچه سوزنگری یکی جهود کشتند اینقدر شوتک و فرفروک ریخته جمع کنید ولی این خیلی تکراری شده بود و می فهمیدیم که می خواهند ما را دنبال نخود سیاه بفرستند ، بگذریم، میرزا طوری نشسته بود که تنها از پشت سر حرکات دست او دیده می شد . سپس تیغ را به

دست گرفت با گفتن بسم الله همانگونه که مرغ را سر می برند ، دست به کار شد ، هنوز از گفتن بسم الله فارغ نشده بود که در یک چشم بر هم زدن با زبر دستی تمام کار را تمام کرد . همزمان با حرکت دست میرزا صدای ناله آن بخت برگشته ی بیچاره علی رغم اینکه دستمال را در دهانش چپانده بودند ، شبیه زوزه گرگ بلند شد و همزمان مثل کسی که تشنج کرده باشد ، به خود پیچید ، اما دستان قوی پدر و عمو که محکم او را چسبیده بودند ، مانع از هرگونه عکس العمل شدید می شد .میرزا بلافاصله تکه های پشم را آتش زد و با چند پف محکم آتش آن را خاموش کرد و آن را روی زخم گذاشت تا خون آن بند آید . پشمهای داغ و نیم سوخته همینکه به زخمها رسید ، مثل اینکه بچه بیچاره را برق گرفته باشد ، شروع به دست و پا زدن و پیچ و تاب خوردن کرد و از ته حلقومش صدای ناله ای ضعیف به گوش می رسید. در این لحظه میرزا و دو نفر دیگر سر و گردن و دست و پای او را محکم چسبیدند و از یک نفر دیگر نیز خواست تا با دستانش سینه او را فشار دهد تا تکان نخورد . صحنه بسیار دردناک و دلخراشی بود میرزا حسن می گفت می باید نگذارید این بچه شش سالش بشود و خت

نه اش کنید اگر در شیر خوار گی ختنه اش کرده بودید اینقدر بچه سختی نمی کشید، پس مقداری پارچه آب ندیده که از قبل آماده کرده بودند گرفت و قشنگ محل زخم و عمل را باند پیچی کرد،
کار که پایان رسید چای ، مخصوصا با نبات خیلی می چسبید میرزا حسن در حال چای خوردن بود که یهو یک صدای آخ و وایی شنید. ـ ـ ـ ـ ـ ـ چی شده؟ جه خبره؟

iranian:
iranian:
iranian:
iranian:
قسمت هشتم
کشیدن دندان
گفته بودم که در حین چای خوردن میرزا حسن اوسا رضا پرسان پرسان سراغ میرزا را گرفته بود تا او را اینجا پیدا کرده بود، از آخ وای کردنش معلوم بود که خیلی دندانش درد می کند میرزا مثل پزشکان کهنه کار که فوق دکترا ی خود را از یکی از دانشگاهای معتبر دنیا گرفته و خیلی مسلط به کار هست و می دونه باید چکار کنه با خونسردی اومد از اوسا رضا خواست همونجا کنار حیاط بنشینه اوسا رضا که خود از هیکل خوبی برخوردار بود و یک سبیل پر پشت و کلفتی هم داشت حالا این دندان درد او را چنان مطیع خود کرده بود که جلو میرزا حسن مانند شیر در تله افتاده زانو زد و دهانش را تا آنجاییکه باز می شد باز کرد میرزا انگشت کرد داخل دهان اوسا تا بفهمد کدام دندان هست که باید کشیده شود با نگاه کرده میرزا من هم انگار باید بدانم کدام دندان هست نشستم و از پشت سر میرزا هر طور بود دندان را دیدم، میرزا هر طور بود باید یه چپقی چاق می کرد می کشید بعد مشغول کار می شد با فشار دادن انگشت میرزا انگار درد دندان اوسا هم کمتر شده بود و کمتر نالش می کرد، حالا میرزا مقدرانه کنار دیوار نشست یک کیسه کهنه ای را از جیب قباش بیرون آورد و نخ آن را باز کرد و چپق خود را کرد داخل کیسه و سر آن را از توتون پر کرد یه فشار هم بهش داد که خوب خوب پر شده باشد اضافات را ریخت داخل کیسه نخ کیسه را کشید و کیسه توتون را داخل جیب گذاشت سپس با یک دست چپق و کبریت را گرفته بود و با دست دیگر یه چوب کبریت از داخل بسته کبریت بیرون آورد و کشید روی جعبه کبریت روشن کرد گرفت روی توتون های چپق هر شوت یا مکی که می زد شعله کبریت پایین می آمد و بالا می رفت بالاخره چپق روشن شد و چند شوت پی در پی میرزا زد من هم محو تماشای چپق کشیدن میرزا شده بودم با خودم می گفتم من هم وقتی بزرگ شدم می خواهم چپق بکشم، میرزا را می دیدم بعد از چند شوت زدن چرا اینقدر سرخ می شود مثل آدمی که خفه دم شده بعد فهمیدم که دارد سرفه می کند خیلی جالب بود سرفه کردن میرزا اصلا معلوم نمیشد آخر سرفه هاش معلوم می شد داره سرفه می کند تا یک کم حال میومد دو باره شوت بعدی شروع می شد باز همان داستان، با تمام شدن توتون میرزا با زدن سرچپق روی زمین همه توتون های سوخته را خالی کرد و با یه فوت تمیز شد آن را پیچید لای بند گاه پیر جامه خود از جای خود بلند شد و در حالی که با کمک دست کمر خود را از نیم خیز بودن راست می کرد در صندوقچه را باز کرد از میان چندین انبر یکی را انتخاب کرد آخه میرزا برای هر نوع دندانی انبر مخصوص خودش را داشت از دو نفر خواست که محکم شانه های اوسا را بگیرند
ترسي مرموز وجود اوسا را فرا گرفته بود

ادامه دارد

ا

iranian:
ادامه

کشیدن دندان
iranian:
. نکته قابل توجه اين که براي کشيدن دندان هيچگونه ماده اي براي بي حس کردن لثه و ريشه دندان به کار نمي رفت و مستقيماً میرزا انبر را روي دندان گذاشت و با هر ضرب و زور بود دندان از جایش کنده نشد برای آن دو نفر هم خیلی مشکل بود تا اوسا را بگیرند اینجا بود که میرزا از یک ترفند دیگر استفاده کرد در خواست یه تکه طناب کرد براش آوردند طناب را کرد زیر بغل اوسا بست او را پشت یه نفر دیه مثل اینکه نفر جلویی می خواهد او را پشت کنه این امر باعث شد که با خم شدن نفر جلویی میرزا بهتر و مسلط تر بود برای کشیدن دندان، و اوسا هم کمتر تکان می خورد بالاخره با این ترفند میرزا انبر را گذاشت پای دندان من با دیدن این صحنه خیلی عذاب می کشیدم هم بجای اوسا تحمل درد می کردم هم وقتی میرزا زور می زد من هم زور می زدم بالاخره با هر زوری که بود در حالی که چهره اش از ضرب زور زدن سرخ شده بود دندان را بیرون کشید اوسا هم مثل میش بره مرده تقریبا بی حال شده بود میرزا فارغ از کار، یه تکه پشم را آتیش زد و فورا آن را فوت کرد داخل دهان اوسا و گذاشت داخل سوراخ دندان یه نسخه هم پیچید گفت خونه که رفتی یه لیوان چای پر مایه قدری هم نمک می ریزی توش میزاری سرد بشه میگیری پاش ، میرزا آفتابه مسی را برداشت و کنار باغچه یا همان گودال نشست و دستان خود را با دو عمل سخت و مشقت بار شست،
راستی

گذشتگان ما. با همه رنج ها و زجر ها همواره پاکدل و سخاوتمند و مهربان زندگي کردند.




+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:48  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
iranian:
قسمت سوم
نامه ای به همسر
دهه چهل و پنجاه

حضور محترم شوهر ازیزم سلام ارض میکنم پس از ارض سلام سلامتی شما را از خداوند موتعال خاستارم باری اگر از احوالات این جانب همسر خود را خاسه باشید سعی و سالم هستم ملالی ندارم بجز دوری شما که امیدوارم هرچه زودتر دیدار تازه گردد بچه ها یک به یک سلام می رسانند نو رسیده دست بابا می بوسد پدر و مادرم سلام میرسانند پدرمادر خودتان سلام می رسانند همسایه ها همه سلام می رسانند عمو ها خاله ها دایی ها همه جدا جدا سلام می رسانند از تهران همه سلام برسانید پسرمان محمود را هم سلام برسانید خواننده نامه سلام برسانید،
شوهر ازیزم بچه ها خیلی دلشان برای بابا تنگ شده، حسن خیلی نا آرامی می کند، اگر می توانی چند روز بیا دوباره برگرد، از احوالات حسین را خاسه بودی چند روز مریز شده بود الحمدلله الان خیلی بهتره ، سی تومان پول فرستاده بودی دریافت کردم خیلی خوشحال شدم ، دختر خوبی برای محمود زیر سر کردم می ترسم عاروس شود لااقل بیا برویم سنگی رو بافه بگضاریم تا بعد، راسی آن بز گازور هم جمبلی زایید یکی نر یکی هم مایه شیر خوبی هم داره نان خورشی برای بچه ها هست، اگر از باغ ریگبا برایت بگویم بد نیست ولی امصال خیلی انار ترکیده دارد،
غالی هم یک نقش دیگر نمانده تا تمام شود ارباب گفته پایبن که افتاد همه حسابمان را پرداخت می کند ، اگر می توانی قدری بیشتر پول برایم بفرصت تا مقداری به قساب بدهم یکی چوقد پر شده چند وقت هست که نسف چوقد گوشت می سونیم خدا را شکر مرغها همه تخم می گضارند سه تاشون کک شده اند که آنها را با بیست تخم مرغ نشونده ام، دوتومن هم نفقه آب آوردند که باید پولش را پرداخت کنم ،
شوهر ازیزم پالتوت را برایت فرستادم که اگر صبحها سرد هست بپوشي، دیگر ارضی ندارم فقط اگر کار زیاد داری همانتور که گفتم چند روز بیا سنگی رو بافه بگضاریم و برگرد خودش را هم نیاوردی، نیاوردی،
قدری نبات و مقداری بادوم برایت فرستادم، فقت وقتی می آیی کفش برای بچه ها فراموشت نشود، دیگر ارضی ندارم،
ای نامه که می روی به سویش از جانب من ببوس رویش،

ستاره آسمون نقش زمینه
خودم انگشتر و یارم نگینه
خداوند نگهدار نگین باش که یار اول و آخر همینه،

کاتب غلامرضا پسر محمد. همسایه که کلاس دوم هست زحمت نوشتن این نامه را کشیده و خیلی سلام می رساند،
اگر بد نوشتم شما خوب بخوانید
اگر شب نوشتم شما روز بخوانید،


خواننده نامه هم سلام برسانید

جواب نامه را فوری فوری بفرستید.


ابوالقاسم بیدکی. مهریز ایرانیان

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:16  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
iranian:
مراسم عروسی یزدی ها و مهریز (
دهه چهل و پنجاه و قبل از آن)

عروسی


در انتخاب همسر در بیشتر موارد، دختران سهمی نداشتند ، درصد بالایی از ازدواج ها بین پسرعمو دختر عمو یا پسرخاله دختر خاله و …. انجام می شد. اگر موردمناسب در فامیل و آشنا پیدا نمی شد ، دلّاره ها ( دلاله ها) نقش واسطه را بازی میکردند. که به آن دلاره گری می گفتند، مادر و خواهران داماد، نقش اصلی در پسندکردن عروس داشتند. اگر عروس آشنا نبود او را به طریقی به داماد نشان می دادند. برای انتخاب داماد، دیدن قیافه عروس ، حتی در زیرچادر کافی بود.
مراسم بله برون در بیشتر موارد مردانه و بدون حضور عروس داماد ، برگزار می شد. صداق معمولا ملک یا وجه نقد به صورت عندالمطالبه بود در عروسی ها
باغ ، جزئی از آب قنات هم ، صداق می شد. ( توضیح اینکه سکه طلا از دهه شصت به بعد در مهریه ها مرسوم شد )
خرید عروسی در بازار توسط خانواده داماد و عروس انجام می شد با توجه به وسع داماد مقداری طلا و جواهر و لباس خریده می شد… خریدن کفش برای مادرزن و خواهرزنها کاری بود که داماد حتما انجام می داد ( الهی بگردم اون سادگی و صفا را ). جهاز عروس هم خیلی ساده بود .چیزی که خیلی جلب توجه میکرد صندوق مخمل و ظروف مسی سنگین وزن در جهاز بود.
مراسم عروسی در دو قسمت مردانه و زنانه معمولا در دوخانه جداگانه، ترجیحا چسبیده به هم برگزار می شد. در قسمت مردانه جز چای و شربت و حلوا ( همان شیرینی ) و گاهی صلوات خبری نیود. بعد ها کارت عروسی هم مد شد ه بود که به آن رقه میگفتند و رقه پخش می کردند،
در زنانه صدای عربونه و رقص و شادی غوغا میکرد. در بیشتر عروسی ها شام نمیدادند.
برخلاف امروز، در زمان ورود عاقد برای بله گرفتن از عروس ، داماد حضور نداشت. وقتی عروس باصدای آهسته میگفت ” بله ” صدای شولولوی زنان خبر وصال را به بیرون می برد. بعد از آن مراسم دست به هم دادن عروس و داماد انجام میشد که اوج عروسی همینجا بود.داماد در هنگام ورود به زنانه توسط خواهر شوهرها با رقص استقبال می شد و خواهران و محرم های داماد می رقصیدند، صدای عربونه به عرش میرسید. داماد با دیدن عروس ازجیب کت خود سکه های ده شاهی(نیم ریال) و یک ریالی روی سر عروس می ریخت و بچه ها و بزرگتر ها با ولع خاصی جمع می کردند.وقتی عروس داماد را دست هم میدادند، حتما داماد باید عروس را ماچ میکرد و بالعکس که در مورد دوم ،عروس ها از خجالت آب می شدند . راهی برای گریز هم نبود چون زنها آنقدر اصرار می کردند که عروس خانم چاره ای جز تمکین نداشت. زنهای نامحرم هنگام ورود داماد رو می گرفتند فقط دوجشمانشان پیدا بود و کسی نبود بپرسد دامادی که سرتاپا شوق دیدار عروس است، در این هیجان به شما چکار دارد ؟ بسیاری از عروس ها برای اولین بار است مرد آینده خود را در همین لحظه می دیدند و تا ابد به او دل می دادند. مهرومحبتی که سابیده و دوخته شده بود تا همیشه این زوج را مال هم میکرد.
مرسوم نبود مادرعروس خیلی آرایش کند. …در کل آرایش زنان بسیار ساده و در حد هفه کردن (حذف موهای زائد صورت) سرمه و حنا بستن، و حداکثر سرخاب م
بود. از ریمل و کرم پودر و خط چشم و مش و …. خبری نبود

ابوالقاسم. بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:13  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
🚌🚌🚌🚌🚌🚌🚌🚌🚌🚌🚌🚌🚌

iranian:
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
📝ﺣﻤﻮﻡ ﺭﻓﺘﻦ کودکان ﺩهه ی پنجاه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
همراه پدر که می خواست ببرتد حموم باید از شب تا صبح دلبیدار میموندی تا پدر ساعتهای چهار صبح که صدات می زنه مثل تیری که از چله کمان رها میشه بپری بالا جرأت منمن کردن و اهمال را نداشتی باید تشت کنگره دار مسی که داخلش پراز سفیداب و سنگ پاه و یه صابون زرد بزرگ و یه کیسه حموم بود بغل می زدی و دم پایی را پات می کردی دنبال سر بابا به راه می افتادی توی راه خیلی برات سخت بود ولی وقتی به حمام می رسیدی و از پله های حموم که پایین میومدی و در ب صحن ورودی باز می شد بخار و گرمی حموم حالت را جا می آورد پژواک صدای افرادی که داخل حموم بودند صدای ریختن آب و زمین گذاشتن تشت احساس غرور و بزرگ شدن بهت دست می داد باید حتماً داخل غرفه ای می نشستی و به اصطلاح بقچه ات را پهن می کردی که مخصوص قشر متوسط یا پایین بود اگر در غرفه آقایون و آقازاده های اون زمون پهن می کردی مورد غضب شدید حتی کتک آقا یون قرار می گرفتی با کمک پدر لباسهات را بیرون می کردی لنگی می بستی از سینه تا پشت پات باید وقتی می خواستی وارد صحن اصلی حموم و یا نمره بشی در دوحالت مواظب خودت بودی تا کله پا نشی یکی اینکه کف حموم خیلی لیز بود و دیگر اینکه پات توی لنگ بند نشه از راچینه نمره که حدود پنج شش تا با ارتفاع هر پله حدود چهل سانت بیشتر نبود دست به دیوار می گرفتی و یکی یکی پله ها را طی می کردی تا به ته نمره می رسیدی شیر های آب ﻛﻪ ﻧﻪ ﺳﺮﺩﺵ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﻧﻪ ﮔﺮﻣﺶ یه شیر هایی داشت مثل شیر سماور فقط از داغ بودن و گچک زدن شیر می فهمیدی که این آب داغه اینقدر آب داغ بود که اگر یه قطره اش می افتاد رو پات تاول می زد البته باز کردن و تنظیم کردن آب کار ما نبود با کمک پدر یه دوش می گرفتی و از پله های سنگین بالا می آمدی کف بعضی جاها ی حموم که روی اتشدان {تون } قرار داشت اگر می نشستی زیرت کباب می شد با یک دوش گرفتن آنطور که باید خیس نمی خوردی پدر تشتی آب می گذاشت جلو ات و می گفت دستت را بگذار توش بخار حموم هم خیلی کمک می کرد که خیس بخوری تا پدر می رفت روی غرفه ای که رو به قبله قرار داشت نماز صبح را می خوند کمی خیس خورده بودی بعدا با کیسه و روشور محکم کیسه کشی ات می کرد که انگار می خوان یه لایه از پوستت را برداره پشت های دست که یه مقدار هم از قبل ترک داشت حالا دیگه خون ازش بیرون میومد به هر جهت چند مرتبه هم این صابون زرد را بر سرت می مالید تا خوب تمیز شی در پایان هم دست می کرد موهای سرت را عقب می کرد تا ببینه تمیز شده یا نه انگار که می خواست بداند تراکمش چند و یا چند شانه هست دو باره می بردت زیر دوش ابت می کشید و سفارش می کرد که دستت را به دیوار نگیری که دوباره کثیف بشی حالا دیگه باید خیلی مواظب می بودی که هم زمین نخوری هم دستت به جایی نخوره پدر از حوزک آب سرد عبورت می داد و می گفت برو خودت را خشک کن همونجا بشین و می رفت خودش را بشوید باید روی بقچه مواظب بودی که لباس های چرک با لباسهای تمیز با هم قاطی نشه و زیاد هم ریزی نکنی که مورد غضب پدر وقتی میاد قرار بگیری.
بعضی وقتها هم میشد که مادر می بردت حموم زنونه البته تا
پنج شش ساله که بودی ،
وارد حموم که میشدی احتمالاً بعضی مواقع مورد اعتراض قرار می گرفتی تو هم باید سر افکنده و سر به زیر مانند متهمی که به دادگاهش آوردند سرت را پایبن می انداختی با این حال که چیزی هم سر در نمی آوردی ولی همان‌قدر می فهمیدی که متهمی که در موردش صحبت می کنند تویی بالاخره بچه های اونروز بچه های خوبی بودند زیاد چشم گوششون مثل حالا باز نبود در عین حال داخل حمون بعضی وقتها باید درب چشماتو می بستند که این امر یک نوع به نوبه خودش کودک آزاری بود گر چه همچون کودکی هم نبودی اگر خیلی محو تماشا ی درب و دیوار و سقف حموم می شدی یه لیف پر از کف صابون می خورد تو چشمت تا نگاه به سقف و در دیوار حموم نکنی ودر طول حموم مشغول مالیدن چشمانت باشی


ابوالقاسم بیدکی
ایرانیان

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:39  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
iranian:
روزی که من کتاب فروشی داشتم
بیش از سی و چند سال پیش کتاب فروشی در مزویراباد تاسیس شد به نام دهکده دانش یک تابلو فلزی هم که به یزد و تابلو سازی انتیکچی سفارش داده شده و با خطی خوش نام دهکده دانش بر آن نقش بسته بود بر بام مینی بوسی به مزویراباد آورده شد تا جلو مغازه نصب شود گاها مورد بی مهری و اصابت کامیونها کاه هم قرار می گرفت در مهریز کلا سه تا کتاب فروشی بیشتر نبود از اجناس و لوازم التحریر که مصرف داشت مداد پرچمی پاکندار بود پاکن جوهری و مرکب و لیفه تا خود کاربیک، تراش گرد چینی واهنی ودفتر چه ده برگی و بیست برگی و چهل و شصت و صد و دفتر پالوده ای یا همان فالوده ای که بعد ها شطرنجی نام گرفت لغت معنی انگلیسی و فارسی، برای چاپ استنسیر بود و برای نقشه کشی خط کش تی و کاغذ کالک و پوستی و مداد اتود و برگ رسم ، برای مهندسین راپیت ، برای بچه ها مدل نقاشی ارژنگ بود و مداد شش رنگ کوتاه و بلند و دوازده رنگ برای آن بچه هایبکه که اهل داستان و رمان بودند داستان های ژول ورن مثل بیست هزار فرسنگ زیر دریا، دور دنیا در هشتاد روز و رومان های نویسنده آمریکایی جک لندن ، آوای وحش، سپید دندان و داستان راستان و کتاب های مصطفی زمانی و آشپزی و غیره، قلم مداد سه ریال بود و خودکار بیک ده ریال کتاب درسی راهنمایی و دبیرستان مزویرآباد و خورمیزات از همین دهکده دانش توضیح می شد اوایل مهر باید جهت خرید کتاب درسی و لوازم التحریر و جانبی مانند کیف جلد کتاب و نایلون که به آن پوس کتاب می گفتند و جامدای که موشکی هاش هم بود صف می ایستادند منگنه کتاب سه عدد میخ ده ریال ، دفتری بودو کم بیش هم نسیه ای همه ی زنان چادر های رنگی به سر داشتند از چادر مشکی خبری نبود الا یک خانمی بود که چادر مشکی سر داشت که هنگام نسیه کردن در دفتر نسیه قید می شد خانم چادر مشکی مثلاً صد تومان ، بعد ها همه چادر مشکی سر کردند و این خانم چادر مشکی شناسایی نشد همانطور نامش در دفتر خاطرات نسیه ماند
ابوالقاسم بیدکی

بازم بنویسم؟ از نسیه هاش؟ یا...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:29  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
iranian:
از حاج کافی و مهدیه
با حاج حسن نشسته بودیم یکی از خادمین مهدیه هست برام تعریف می کرد که جوان بودم یه روز یکی از دوستانم مرا به جلسه هفته خوانی که داشتند دعوت کرد و گفت یه شیخی هم داریم که خیلی خوب روضه می خونه
طبق دعوت در آن جلسه که در خیابان امیریه سابق ولی عصر کنونی بود رفتم مجلس خانگی خوبی بود آن شیخ که به ایشان کافی می گفتند هم آمد مسئله ای گفت و روضه ای خواندند پایان مجلس شیخ یه پیشنهادی داد.......

iranian:
iranian:

پیشنهاد ابن بود که زمینی را در خیابان امیریه بخرند و یه مکان فرهنگی مذهبی بسازند که مورد استقبال همه اهل محلس قرار گرفت ،
می گفت چونکه نیت خیر بود یک باغی را در همان خیابان به مساحت 1500 متر مربع خریدیم همه با کمک هم و محوریت حاج کافی یک ساختمان ساده ای در آن ساختیم نام آن هم مهدیه انتخاب کردیم حاجی آقا هم هرشب جمعه دعای کمیل و صبحا دعای ندبه را برگزار کردند طولی نکشید که تبدیل شد به یک جایی که هرشب جمعه هزاران عاشق دل باخته حضرت ولی عصر. عج در این مکان تجمع می کردند تا دعای کمیل را با صدای گرم حاج آقا را بشنوند .
حاج حسن که حالا نزدیک به پنجاه سال هست که خادم مهدیه هست می گوید من و چند نفر از خادمین دیگه وقتی حاج کافی می گفت مر یضا بیان پای منبر. بچه های شیر خوار مریض را می آوردیم پای منبر حاج آقا تا متوسل شوند به خدا و ائمه و شفا پیدا کنند حاج حسن می گفت من بچه های شیر را می گرفتم می آوردم پای منبر حاج آقا یه شب با خودم گفتم من خودم چند سال است ازدواج کردم بچه دار نمیشم چرا باید بچه ها را ببرم جلو منبر، از این کار خود داری کردم و در گوشه ای نشستم حاج کافی متوجه من شد که کار نمی کنم از منبر که اومدن پایین اومد نزد من گفت حسن چته چرا از نشسته ای ، منم ماجرا را گفتم. که حاج آقا چند سالی هست ازدواج کردم بچه دار نمیشم ، چرا باید من که خودم حاجت دارم بچه ها را بیارم پای منبر، تا حاج آقا این را شنید خطاب به تمام خادمین گفت دوستان پنجشنبه آینده دعای کمیل مسجد گوهر شاد.. . ........

iranian:
iranian:
می گفت حاجی کافی وقتی که گفت پنج شنبه آینده دعای. کمیل مسجد گوهر شاد چهارشنبه همه خادمین با همان لباس های فرم مهدیه سوار اتوبوس شدیم حرکت کردیم سمت مشهد در مشهد وقتی مردم مارا با لباس فرم مهدیه میدیدند خیلی مورد استقبال قرار میدادند
حاج حسن می گه رفتیم داخل صحن سرای امام رضا که شدیم حاج کافی مرا صدا زد گفت حسن بیا همراه من شو می گه همراهش شدم مرا آورد روبروی پنجره فولاد گفت حسن بیا بغل من وابسا بغل ش ایستادم. یه وقت حاج کافی سرش را بالا گرفت مقابل گنبد آقا صدای زد ای امام رضا این به من میگه مدتیه ازدواج کرده و بچه نداره من آوردنش اینجا پیش شما آقا جان خودت جوابش را بده
حا ج حسن میگه بعد از آن برنامه و خواندن دعای کمیل دعای ندبه صبح جمعه را هم در مسجد گوهرشاد خواندیم و برگشتیم تهران بعد از چند ماه خانمم را بردم پیش یک خانم دکتر هندی معا یه اش کرد گفت حامله هست اولین فرزندم پسر بود نامش را مهدی گذاشتم
الان صاحب چند پسر و دختر هستم
السلام و علیک یا ابوالحسن یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام

ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:12  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
iranian:
ین شعر تقدیم به تمام متولدین دهه های چهل و پنجاه و شصت که اکنون خودساخته ترین پدران و مادران این سرزمین هستند

من پُرم از خاطرات و قصه های کودکی
این که روباهی چگونه، می فریبد زاغکی

قصه ی افتادن دندان شیری از هُما
لاک پشت و تکه چوب و فکرهای اُردکی

قصه ی گاو حسن، دارا و سارا و امین
روز بارانی، کتاب خیس کُبری طِفلکی

تنه بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق
بر سر کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی

چای والفجر و، سماور نفتی یا کنجِ اجاق
مادرم هرگز نیاورد، استکان بی نعلبکی

سکه ها و پول هایم، ثروت آن دوره ام
جمع می شد اندک اندک، در درون قُلکی

داستان نوک طلا با مخمل و مادر بزرگ
در دهی زیبا که زخمی گشته، بچه لَک لَکی

هاچ زنبور عَسل، نِل در فراق مادرش
یاد دوران اوشین و نقطه های برفکی

هشت سال از دوره شیرین، اما تلخ ما
پر ز آژیر خطر، با حمله های موشکی

آرزوها کوچک اما، در نگاه ما بزرگ
آرزویم بوده من هم، جبهه باشم اندکی

تا کجاها می برد این خاطره، امشب مرا
کاش می رفتم به آن دوران خوبم، دزدکی

یاد آن دوره همیشه با من و در قلب من.....
من به یاد و خاطراتت زنده ام، ای کودکی
دفتر‌مشق دبستانم ببین،
پر ز مهر آفرین،‌صد آفرین.

راستی ما شعر باران داشتیم.
توی‌جنگلهای گیلان داشتیم.

گردش یک روز دیرین داشتیم،
شعر زیبایی ز گلچین داشتیم

راستی آن دفتر کاهی کجاست؟
عکس حوض آب پر ماهی کجاست؟

روزهای خیس پر باران کجاست؟
مایه سر سبزی مدوار کجاست؟

باز آیا ریز علی ها زنده اند؟
در حوادث جامه از تن کنده اند؟

کاش حالا‌خاله کوکب زنده بود،
عطر نانش خانه را آکنده بود.

ای معلم خاطر ویادت به خیر.
یاد درس آب بابایت به خیر.

شمع نور افشان‌یاد کودکان،
نامتان در لوح جان شد جاودان

هر‌کجا هستید ، هستی نوش تان
‌ کامیابی گرمی آغوشتان...

هم کلاسی های سال کودکم!
دسته‌گلهایی ‌ز یاس و میخکم،

باز از دل می کنم یاد شما،
یاد قلب ساده شاد شما،

باز باید یاد یک دیگر کنیم،
تا به یادی، شاد، یکدیگر‌کنیم.

آدمی سر زنده از یاد است ، یاد.
رمز عمر آدمیزاد است یاد.

شادتان می‌خواهم‌ و شادم کنید،
همکلاسی های من یادم کنید.....

پاییز ، فصل یادآور بهترین زمان کودکی مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:40  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

:
یه شوخی با همسر
😊😊😊😊😊😊
همسرم بد تا نکن با من، به دردت می خورم!
بچه ها خوبند اما من به دردت می خورم!

دیر و زود این بچه ها از پیش ماها می روند
پس مرا دریاب زیرا من به دردت می خورم!

هیچ کس یک قرص یا شربت به دستت داده است؟
وقت تب یا آنفلوآنزا من به دردت می خورم!

کی کسی این روزها خیرش به آدم می رسد؟
مطمئن باش این که تنها من به دردت می خورم!

هی نگو یک شوهر بی پول یعنی دردسر!
با تمام دردسرها من به دردت می خورم!

فکر کردی دائما این جور خوب و سالمی؟
وقت پیری نازنینا من به دردت می خورم!

عاقبت یک روز سست و بی تحرک می شوی
بعد با این وزن بالا من به دردت می خورم!

وقت یک بیماری صعب العلاج، آن وقت که
می روی در حال اغما من به دردت می خورم!

مجلس ختمت نمی خواهد مگر صاحب عزا؟!
پس زبانم لال، آنجا من به دردت می خورم!

دسته گل شب های جمعه برمزارت می برم
همچنین خرما وحلوا، من به دردت می خورم!

پس بیا اهل مدارا باش با وضعم بساز
غر نزن این قدر والا من به دردت می خورم!

ميگن شاعرش ناپديدشده😅😅😂😱😂😂

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:30  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
پالوده یزی
اوروزا نشاسّه را که مِپُختن، مِرِختن تو یتا تالِ گُندهِ مسی، بعد از سِف شُدن، با کمونی که یَهَدش سیم یا دمِ اسب بسّه شده بود، اِقَده مِکَشیدن توش تا دونه‌دونه مشد. هَنو تا چن سال پیش هم پالوده را ایرو دُرُس مِکِردن، دُونُکاش اقّه جون بود.

حالا دیه کسی رانَمِبَره ایچون درس کنه، مواد را داغَکی می‌ریزن تو تُرُشبالایی که رو یتا تشت یا بشکه اُویخ هِشته و همزنُ برقی همِش مزنه تا هَدِ اورسکی ترشبالا نشاسه داغ مثِ گوشت چرخ کِرده در ره و بریزه تو اُویخ تا دونه دونه بِشه.

ترشبالای پالوده شیرازی شبات کلاه شعبده‌بازا مِده و سوراخاش ریزتَرُکه. یه چیزی مثِ گوشکو، رو مواد فشار میاره و از اونطرف مریزه تو بشکه اُویخ و پالوده که درس مشه مزارن تو یخچال.

پالوده ای که سی مرزا درس مکرد اول که تو پاتیل مپخت مرخت تو چنتا تال تا خوب خنک بشه بعد خنوک شدن مرخت تو یتا تشت و با سیم مبرید یخودشا هن مرخت تو کاسکای کباره کوچیک برش مگفتن ماقوتوک این دیه بریدن نموخاس همین تر شیره مرخت روش و موخوردن پالوده را که موخاست ظرف کنه با کَمچلی که چنتا سولاخ داش به خاطر اینکه اووش در بره مرخت تو کاسُکای کِباره‌ای یا چینی، یتا خالُک شیره و چارتا دونه تخمِ قلفه و یخوده هم گُلُو مرخت توش و با قاشق مُخوردم ، بعضیاهن سر مِکَشیدن هر کاسه هم پین ریال تا یه تامن مدادم

قدیما خو اقَّه میوه تو هر فصلی پیدا نمشده، این بود که پالوده خیلی مچسبید حالا مخد بگد یخ چکا مکردن یا پالوده را چطو خنک مکردن اولا که ادمای بودن که با خر مرفتن کو مدونسن برف خونا کجن برف و یخ مکندن مکردن لا کا مهشتن رو خر میوردن تو بلاهت مفروختن شهر ن مبردن

ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:27  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
bidaki. iranian:

روزی بود و روزگاری


زمانی، اصطلاحِ دزدیدن کار در شاگردی به کار می رفت.

شاگردِ زرنگ، کار را از استاد می دزدید. به این صورت که تا چشم استاد را دور می دید، کار استاد را انجام می داد و کم کم کار یاد می گرفت.

کمی که از لحاظ سن و سال بزرگتر شدم یعنی هشت نه سال داشتم در تابستان و تعطیلی مدرسه مغازه مسکری که چند وقت بیشتر نبود در کوچه نمد مالخانه نزدیک حمام باز شده بود مرا دست استاد مسکر سپردند تا به اصطلاح اوقات فراغتی را گذراندباشم و بلکه مهارتی برای آینده کسب کرده و خدا را چه دیدی شاید من هم کار را به اصطلاح دزدیدم و شدم یه استاد مسکر روز اول استاد مرا جهت روفتو و روب خانه به خانه اش که در محله سر حوض بود فرستاد البته آن استاد ساکن یزد بود منزلی در ابن محله تهیه کرده بود نمی دانم برای خودش بود یا کسی دیگر به هر حال خانه ی بزرگی بود با راهنمایی خانم مشغول جاروب کردن حیاط خانه و تمیز کردن باغچه و بیرون آوردن خاکستر از تنور شدم خاکروبه و خاکستر ها را با ظرفی روی بار گاه دستشویی که در ته خانه بود می ریختم آخه اون قدیما به خاطر استفاده از کود جهت کشاورزی از چاه فاضلاب استفاده نمیشد ، بگذریم، روز اول به این منوال طی شد حدودا ساعت یک و دو بعد از ظهر گشنه و تشنه با سر و کله خاک آلود به خانه آمدم روز اول شاگردی در دکان مسکری گذشت روز دوم اول صبح سر کار آمدم استاد درب های چوبی مغازه را باز کرده بود و مشغول جا به جایی سندان بود سلام کردم پس از جواب از من خواست داخل و بیرون مغازه را جاروب کنم و با آفتابه آب پاشی کنم قدری هم آب پای سندانش بریزم مغازه پر بود و سرخ می زد از دیگ چه و کمیدون و کاسه ملاغه مسی، مزدی قرار نبود بگیرم چنانچه مسی فروخته می شد انعام و یا به گویش اون روز سر اوصالی بگیرم از شانس بد من نزدیک های ظهر بود هیچ مشتری نیامد فقط تق تق کوبیدن مس بود که کلافم کرده بود به خاطر اینکه زیاد آزارم ندهد تق تق ها را می شمردم نزدیک اذان بود که یه اقایی که من او را نمی شناختم وارد مغازه شد خیلی خوشحال شدم. ــ ـ ـ ـ ـ ـ
ادامه دارد.
ابوالقاسم بیدکی

bidaki. iranian:
bidaki. iranian:
قسمت دوم
مسگری
استاد اصغر مسگر مشغول کوبیدن مس بود از سایه ی مرد وارد شدنش به مغازه را متوجه شد بچه همین محله بود ولی چونکه من کم سن وسال بودم او را نمی شناختم آمده بود برای جهاز دخترش مس خریداری کنه اخه اون روزا جهاز دختران را بر اساس داشتن مس می سنجیدند ده الی بیست من سنگ شاه بلکه بیشتر به عنوان جهاز همراه دختر می کردند ،
خود استاد می دانست چه چیزهایی لازم دارند بعضی اضافات را هم آن مرد سفارش داد تا فراهم کند من خوشحال بودم از اینکه سر اوصالی خوبی نصیبم خواهد شدهم اینکه چند دقیقه ای از صدای تق تق چکش استاد راحت شده بودم ا ستاد که حالا یک نفر را گیر آورده بود تا هم صحبت شود بنا کرد به تعریف کردن که بعضی مسگر ها هستند که مسهای کهنه را آب می کنند و نصف به نصف برنج اضافه می کنند و قیمت مس می فروشند مس مرغوب باید سرخ باشد آن مسی که میبینی کمرنگ و یا قدری به زردی خودنمایی می کند بدان که داخلی برنج دارد، استاد اینها را که تعریف می کرد خیلی برایم جالب بود و به قول امروزیا درس تئوری خوبی بود ، می گفت مس وقتی نا مرغوب باشه در حال چکش خوردن ترک می خوره، او در حالی که یک آفتابه مسی را به آقا نشان می داد گفت این آفتابه از ده دوازده قطعه درست میشه مس وقتی مرغوب باشه کار هم خیلی خوب در میاد مسهایی که از هند و انگلستان میاد خیلی مرغوب هستند مثل روغن گوسفند نرم هست و چکش خوری خوبی داره، اینها را بصورت شمش می گیریم و خودمان با چکش ابتدا به صورت ورق در میاریم سپس هر گونه ظروفی که خواسته باشیم درست می کنیم، نظرم راجع به استاد عوض شد حرفهای گنده گنده میزد از هند و انگلستان که گفت تعجب کردم او را در حد یک دانشمند پنداشتم ، اون بنده خدا که روی یک کرسی چوبی نشسته بود و حوصله اش سر رفته و هی پا پا می کرد که خود را نجات دهد از قیمت مس پرسید باز استاد بنای سخن را گذاشت که الان تو هر کجا که بروی یا برو در بازار مسگر های یزد مس را کمتر یه من ده تومان { صد ریال } به تو نمی دهند ولی من نود و پنج ریال به تو می دهم ، بعله این جا مهریز بود و هزارش گف اونم در کوچه نمد مالخونه و محله سر حوض، بالاخره طی تو شد و قرار شد بیاد ببره و دوسه قلم آن را هم قرار شد او سا اصغر سفید کنه، منهم که دیگر خسته شده بودم و یک ساعتی بود مشغول تمیز کردن یک دیگچه مسی که قرار بود اوسا سفید کنه با پاچه ور مالیده داخل دیک که سرکه و شن ریخته شده بود ایستاده بودم و رقص پا می کردم تا اینکه ته دیگ سابیده شود ، پوست کف پای من بیشتر از ته دیگ تو این سرکه و شن سابیده شده بود و هی خدا خدا می کردم که کاش ظهر می شد و به خانه می رفتم ـ ـ ـ ـ
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

bidaki. iranian:
bidaki. iranian:
قسمت سوم
من و مسگری

آن روز هم با هرمشکلی بود گذشت تقریباً یک ساعت از اذان گذشته بود که اوسا اجازه داد به خانه بروم از بس ساعتی بود که داخل دیگ مشغول سابیدن آن بودم بوی سرکه گرفته بودم ، یه نفس راحتی کشیدم پاهایی که حالا دیگه پوستش سفید شده بود داخل گالش لاستیکی کردم و خوشحال از مغازه اومدم بیرون لب جوب آب نشستم آبی به صورتم زدم تقریباً شبیه به حاج فیروز شده بودم چند تکه چرم پیر مردهاییکه گیوه می دوختند گذاشته بودند داخل آب تا خیس خورده و نرم شود آخه چندین نفر بودند که صبحها کنار کوچه بغل دیوار منتهی به حمام روی کرسی های مخصوص خود می نشستند و به کار گیوه دوزی مشغول بودند هم چنین اون هایی که سبد می بافتند هم زیر درختان چنار گل می گفتند و گل می شنیدند و کار می کردند،
خسته و کوفته به خانه آمدم ناهاری خوردم و کناری خوابیدم صدای بر پاکی و کلوزار حاصل از بافت قالی خواب را از چشمانم زدود آن روز بعد از ظهر به گوسفند چرانی نرفتم و در کوچه با بچه های محل به بازی پرداختم بازی هایی از قبیل قایم بازی، تورنگ تورنگ اسب تورنگ، هفت سنگ، او گرم بابا گرمه ، حمومی، و غیره یه کار خطر ناکی که انجام می دادیم خراب کردن خونه ی زنبور {بوز } سرخ بود اعتقاد خرافی بود که اگر یه زنبور سرخ بکشیم مثل آنست که دو رکعت نماز خواندیم و در حین خراب کردن و یا آتش زدن از جهت امان ماندن از نبش زنبور آیه {وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَا }را مرتب می خواندیم اگر{ وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى } اگر اون حرف آخر را اضافه می کردیم باید فرار کنیم که حتماً نیشمان می زدند،
با تاریک شدن آسمان به خانه می آمدیم چونکه برقی نبود و مثل امروز تلویزیونی نبود معمولاً شبها با نشستن دور چراغ لمپا شامی می خوردند و اگر تعریفی صحبتی قصه ای بود می گفتند و سر شب اکثرا می خوابیدند پدران خواب سر شب را یک حسن خوب می پنداشتند،
صبح با صوت قرآن خواندن پدر از خواب بیدار شدم احساس کردم که زیر چشمام می سوزه بعله درست بود یک زنبور عسل اول صبح یه ماچ زده بود روی گونه راست ما به قولی ممل جون{زیبا }بود آبله دیگه هم در کرده بود، مادر با کندن یه بر گ انجیر مقداری شیر یا همان شیروک آن را مالید جای نیش زنبور تا به اصطلاح زهر آن را بکشد با باد کردن گونه راستم کم کم چشمانم را هم در گیر کرده بود و مانند خاور فنر شکسته یه چراغی که تو جاده از روبروت میاد شده بودم ـ ـ ـ. ـ ـ.
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی.


زندگی منشوریست در حرکت دوار

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:12  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
bidaki. iranian:
یادش بخیر اون شب هوا ابری بود وتاریک و پشه برفی هم داش شروع مشد از سرد ی هوا معلوم بود برف سنگینی در را هه پدر از وضعیت آسمون می فهمید که هوا چگونه هست این بود که تدارک همه چی را دیده بود هیزم برا سوزوندن آماده کرده بود و در مدبخت کنار تنور ریخته بود پشت بامها را بازدید کرده که مبادا ناودونی گرفته باشه حتی همیشه در زمستان گوسفندی می کشت و قرمه می کرد و در خمره های سفالی {دوره }مرخت تا در زمستون مصرف کنیم آذوقه گوسفندان را تا آخر زمستون ذ خیره داشتیم خمره هایی داشتیم که به اصطلاح محلی خودمون مهریز به آن تپو می گفتیم پر از گندم بود و مصرف یک سال فراهم بود مثل امروز ا نبود که اول بیمه کنند بعدش بکارن و به امید بیمه باشن نگاهشان فقط به درگاه خداوند بود، پدر همانطور که در جای مخصوص خودش روی یک پوستین خشک گوسفندی {تخته پوس }که خود آماده کرده بود برا زیر انداز کنار منقل آتیش پس از آن کار مشقت بار روزانه می نشست،
قوری چایی هم که کنار آتیش گذاشته بود برای هر کداممان چایی می ریخت، می گفت ان شاءالله برف میاد زمینها خوب خیس بخورد {خش بیاد }باد بریم فلان فلان زمینها را بکاریم پدر خیلی خسته بود و چایی داغ برایش خیلی می چسبید ولی خیلی خوشحال بود از ریزش رحمت الهی صدای مادر زد که بنده خدا بیا تو مچچایی اقه در وتو نکن بیا برای تو هم چایی ریختم مادر در حالی که دبه نفت را می آورد داخل اتاق که اگه چنانچه صبح برف اومد مشکل نفت نباشه گذاشت کنار پاروی برف روبی البته پدر چند شب بود که پاروی برف روب که خود با تخته درست کرده بود و به آن کفت می گفتند را می آورد داخل اتاق، ،
مادر گفت چایی را خودتون بخورید من برم هم دستام را لب جوب بشورم هم اینکه یه سطل آب بیارم بگذارم داخل اتاق تا اینکه آب داشته باشیم و صبح بچه ها می خوان دست و صورتشون را بشورن یا وضو بگیریم یخ نزده باشه و گرم باشه یه وقت دیدی صبح نیم گز برف افتیده
دست و پای مادر را که نگاه می کردم مشخص بود که خیلی یخ کرده و صورتش هم از سرما سرخ شده ولی به خود نمی آورد
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

bidaki. iranian:
bidaki. iranian:

قسمت دوم
آن شب برفی

برف کم کم داشت به شدت خود می افزود درب اتاق که باز می شد بدون تعارف می آمدند داخل، آن شب با فوت کردن چراغ لمپا فضاي اتاق تاریک شد مادر خوب روی بچه ها را پوشاند تا سرما نخورند همه خوابیدیم من همچنان بیدار بودم و به آمدن برف و رفتن مدرسه فردا فکر می کردم پا شدم از شیشه بخار گرفته پنجره ی کوچک که فقط یه شیشه داشت آنهم برای روشنایی اتاق ، دستی رویش کشیدم و بیرون را نگاه کردم گوله گوله های درشت برف بود که برزمین می نشست همه سفید شده بود درختان کاملا لباس سفید را پوشانده بودند بر گشتم آرام در زیر رختخواب که باید می شمردی چند تا لحاف و پتو یا پالتو پدر هست رفتم صبح با صداي قرآن خواندن پدر بیدار شدم بیرون را که نگاه کردم حدود سی چهل سانت برف آمده بود همان داخل اتاق دست و صورتم را شستم باید خود را برای رفتن به مدرسه آماده می کردم مثل الان نبود که یه ذره که برف میاد مدرسه ها را تعطیل کنند، مادر صبح زود شلغم را بار گذاشته بود حالا دیگه آماده خوردن بود با ریختن آن داخل سبد بخار لبو همه اتاق را فرا گرفت آورد گذاشت وسط آویشن و نمک هم آورد همه دور آن نشستیم و بنا کردیم به خوردن در این هوای سرد و برفی خیلی می چسبید من دیگر باید حرکت می کردم به طرف مدرسه هر گونه لباس و ژاکت چه کوتاه چه بلند بود مادر پوشاندم تا مبادا سرما بخورم از کاپشن و لباسهای گرم امروزی خبری نبود کتابام که با یه کش به هم بسته بودم برداشتم کالش لاستیکی را به پا کردم از اتاق زدم بیرون خدا بیامرز پدر با پاروی که ساخت محمود باقر پنا ه {محمود نجار }که خدا هر دویشان را رحمت کنه اندازه یک پا تا دم درب راه را باز کرده بود بیرون کوچه که امدم سکوت برف خیلی برایم جالب بود هم چنان پشه برفهایی می آمد بخار آب از جوب شاه حسین بالا می رفت برفهای کنار جوب آب که از بخار و آب شدن دور مانده بودند خیلی دیدنی بود صدای انداختن برف به پایبن و صحبت مردان از پشت بامها می آمد در کوچه ها مثل نمد مالخانه. ، سوزنگری، کوچه سرتغار، شاه حسین جا و رد چندین پا ه بیشتر نبود من برای رفتن به مدرسه باید پایم را در جای پایی می گذاشتم بعضی قدمها بود که بلند بود و پایم قد نمیداد همین باعث می شد که برف داخل کفشم برود سعی کردم جای پایی اندازه خودم پیدا کنم هرطور بود به مدرسه آمدم خیلی دستام و پاهام یخ کرده بود کفشهایم چون لاستیکی بود و قدری گشاد بر اثر سرما و برف خشک و سفت به قولی مثل استخوان شده بود وبه غوزک پایم آسیب زده بود وارد مدرسه حاج سید آغا شدم همه بچه ها آمده بودند توی حیاط مدرسه نمیشد بایستی وارد کلاس شدم قدری کنار بخاری نفتی ایستادم پاهایم را از کفش بیرون اوردم آب داخل کفش را خالی کردم خدا را شکر معلمان هنوز نیامده بودند
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

قسمت سوم
یک روز برفی
از حرارت زیاد بخاری خیلی گرم شدم ازشدت گرما سرم خارش گرفته بود کلاه را از سرم برداشتم رفتم روی میز و نیمک چرک گرفته مدرسه حاج سبداغا درجای خودم نشستم صدای گرگر بخاری نفتی دروسط کلاس که با دو سه متر لوله به آن تا خود را از وسط تیزی سقف ضربی بیرون برده بود ، بعضی وقتها با بیشتر کردن شیر نفت آن صدای غرغروحشتناک آن باعث می شد که فراش مدرسه را به داخل کلاس بکشد بخاری از شدت حرارت سرخ می شد الان که فکرش می کنم می بینم خیلی خطرناک بوده ، بالاخره زمستان بود و آتش و بوی دود و نفت و بوی سرما و برف، ساعت 9 شده بود از معلم خبری نبود یه معلمی بود یادم نیست کلاس چندم درس میداد سبیلی داشت مانند هیتلر وارد کلاس شد یکی از بهترین خبر های خوش زندگی من بود اینکه گفت بچه ها مثل اینکه امروز اتوبوس معلمین نتوانسته از یزد بیاد ـ ـ ـ هر وقت زنگ را زدم برید خونه هاتون اول هیچکدام به روی خود نباوردیم چهره حق به جانبی از خود گرفتیم که انگار خیلی ناراحتیم همینکه از کلاس بیرون رفت صدای هورا ی بچه ها رفت به هوا همین امر باعث شد که همون آغا دوباره به کلاس برگشت و گفت چه خبرتونه ـ ـ ـ ـ ّ ـ چیزی نگذشت صدای زنگ نواخته شد همه سراپا نشناخته از کلاس زدیم بیرون اخه اونوقتها خیلی کم تعطیلی داشتیم مدرسه ها دوشیفته بود از هشت صبح تا دوازده دو باره دو می رفتیم تا چهار، از مدرسه که اومدم بیرون باز دوباره برف گرفته بود با اینکه خیلی سرد بود اما لذت بخش بود حالا دیگه تا نزدیکای زانو در برف فرو می رفتم بچه ها همه برف بازی می کردیم و در اون هوای سرد و برفی گوله برف بر سر یکدیگر لذت خاصی داشت گر چه باید مدام دو دست خود را زير بغل خود کنیم تا گرم شود خیلی زیبا بود که من هرگز نمی توانم لذت انروزها را توصیف کنم از کوچه شاه حسین آ مدم تا رسیدم خانه هنوز بعضی مردان مشغول برف پارو کردن بودند گمان کنم مرتبه دوم بود که برفها را پایین می ریختند آخه پشت بامها کاهگلی بود نباید گذاشت سقف خیس بخوره مثل حالا نبود که ایزوگام کنند که پارو کردن نمی خواهد در عین حال که حالا برف هم نمی آید ، خانه ما و بی بی خدیجه ملا در همسایگی هم بود نگاهم به درب خانه اش افتاد دیدم هیچ رد پایی از ورود و یا خروج از خانه این سیده نیست قدری نگران شدم با خودم فکر کردم باید یه سر به این سید بزنم در این برف و سرما مشکلی نداشته باشد چونکه تنها زندگی می کرد ، آمدم جلو دست کردم داخل کلیدون تا زبانه کلیدون را عقب بکشم اخه همیشه ملا درب و کلیدون خود را تجه یعنی نیمه باز می گذاشت همینکه دست کردم داخل کلیدون دست بردن من همانا و یک متر پرت شدن من به عقب و رفتن داخل برف همانا چه شد منتظر باش

مابقی فردا ان شاءالله

ابوالقاسم بیدکی

ایرانیان مهریز:
قسمت چهارم
یک روز برفی

در قسمت قبل تا آنجایی رسیدیم که خواستم درب خونه بی بی خدیجه {بی بی خجه ملا ] را باز کنم همینکه دستم را بردم داخل کلیدون مانند کسی که برق بگیردش پرت شدم عقب مگه چی بود حالا براتون میگم با اینکه از بردن نامش و اون لحظه مو بر بدنم سیخ می شه ولی می گم ـ
از شدت ترس خودم را از میون برف جمع جور کردم داشتم برف کوری هم می گرفتم کتابام را که اونطرف افتاده و دربرف فرورفته بود پیدا کردم خودم را تکاندم و آمدم سمت خانه{ یک نوستالوژی واقعی همین بود برگشت به خانه با غم و ترس } درب خانه هم سرما را حس کرده بود باز که کردم از قرچ قرچ کردن آن معلوم بود که سردی هوا و برف روی او هم اثر گذاشته برفهای روی خیاط را ابوی در وسط گودال {باغچه } روی هم جمع کرده بود ، متوجه دودی که از طویله بیرون میومد شدم گفتم نکنه جایی آتیش گرفته وارد طویله شدم دیدم پدر داره زیر دل یکی از بزها کاه دود می کنه سلام کردم ابوی خود گویه کرد که زبون بسته فکر کنم دلش چایده باشد و درد داره، درسته ، پدر داشت با دود کردن کاه زیر دل این بز تا شاید قدری شکمش گرم بشه اخه چند روز بود که دو قلو زایده بود بزغاله هاش {کره } را کرده بودند زیر یک سبد بزرگ که به اصطلاح خودمان گوچپی می گفتیم و جلی و پتوی به درد نخوری هم می انداختند روش تا گرم باشند ولی چند روزی بود که مادرشون مریض و ناکوک شده بود به خاطر اینکه مادرشون خوب بشه یه شقه از یکی بچه هاش را نذر اباالفضل {ع] کرده بود که وقتی بزرگ شد قربانی کنه اضافه کنم که بز بعد از چند روز خدا را شکر خوب شد، طویله حسابی گرم شده بود اومدیم بیرون من باب سخن را باز کردم تازه انگار یادم آمده بود خونه ملا و آن وحشت کلیدون ـ ـ ـ مادر در حالی که منقل آتیش را می برد داخل اتاق گفت مگه چیشی دیدی که اینقدر ترسیدی گفتم همینکه دست کردم داخل کلیدون ـ ـ ـ ـ. مادر حرفم را قطع کرد و گفت خیلی خب صبر کن یکی پیاله شولی شلغم من الان پر مکنم همراه هم میریم به اون پیرزن سید هم سر می زنیم مادر یه کمیدون شولی شلغم پخته بود یه پیاله بزرگ پر کرد چادرش را سر کرد و آش را گرفت زیر چادر تا سرد نشه از خانه زدیم بیرون همه جا ساکت بود فقط تک و توکی صدای کوبیدن برپاکی و کلوزار قالی بافی بود که این سکوت را می شکست، اومدیم درب خونه بی بی خدیجه قالب فیزیکی من درست روی برف نقش بسته بود به مادر گفتم این جای پرت شدن منه مادر گفت الاهی بمیرم مگه چیشی دیدی والده همینکه خواست دست بکنه داخل کلیدون اول من یه نگاهی داخل آن کردم ببینم اون حیوون وحشتناک داخلش نباشه مادر درب را باز کرد وارد خونه شدیم ملا چند کندوی عسل داشت که دیگه از آمد و شد آنها خبری نبود و در زمستان از عسلی که ذخیره کرده‌اند تغذیه می کردند مادر صدا زد ملا هووووو ــ ـ ـ بی بی خجههه ـ ـ از جمع بودن برف وسط حیاط ملا معلوم بود که همسایه ها برف پشت بام ملا را پایین ریخته بودند ، با وارد شدن ما داخل اتاق این سیده خیلی خوشحال شد مادر شولی را کنار دست سید گذاشت اینجا بود که شیرین زبونی من آغاز شد گفتم ملا من صبح خواستم بیام به شما سر بزنم دست کردم داخل کلیدون تجه را باز کنم که یک گربه سیاه وحشت ناکی از سرما پناه برده بود داخل کلیدون همینکه دست کردم داخل چنان زبون بسته با پنگول کشیدن بغوره ای سر داد که گمان کنم تا اون وقت چنین بغوره ای سرنداده بوده و من ترسیدم خودم را پرت کردم عقب گمان کنم گریه هه بیشتر از من ترسیده ، صدای قهقه ملا را هیچوقت فراموش نمی کنم

عزیزان شاد و سرحال
جمعه خوبی داشته باشید

ارادتمند ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 10:5  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

#واژه
هیچکس بی تاثیر در این جهان نیست اگر باور ندارید بخوانید
راز پشمک حاج عبدالله را...🌺

حتما نام برند پشمک حاج عبدالله به گوشتون خورده، بعدش حتما یه خورده تعجب کردین و یا حتی خندیدین..!

اما راز نام گذاری این برند چیست؟؟؟

حکایت این داستان برمیگرده به دهه 1330 زمانی که بچه های دبستان اکبریه تبریز توی زنگ تفریح از بوفه ی مدرسه و از فراش مهربون مدرسه پشمک میخریدن.

عبدالله علیزاده معروف به حاج عبدالله مستخدم دبستان اکبریه تبریز بود که اصالتا از روستاهای نزدیک ارس که پس از قحطی و فراگیر شدن بیماری واگیردار وبا ناشی از حمله متفقین، تمام اعضای خانوادش رو از دست داده بود و سپس به تبریز مهاجرت کرده و در این دبستان به عنوان مستخدم کار میکرد.

اما حاج عبدالله قصه ی ما به بچه های مدرسه علاقه وافری داشت، چون خودش علاوه بر همسرش داغ سه کودک در همین سنین رو دیده بود..

بچه ها توی زنگ تفریح از بوفه مدرسه پشمک میخریدن و هر کس پول نداشت از حاج عبدالله پشمک قرضی میگرفت.

اما حاج عبدالله با اینکه به همه جنس قرضی میداد اما هیچ دفتر ثبت بدهی نداشت..

رفته رفته بچه ها از مهربونی حاج عبدالله سوء استفاده کردند و اصلا پول نمیدادند و برخلاف تصور، حاج عبدالله علی رغم درآمد ناچیز فرراشی به هیچ کس نه نمیگفت..

تا اینکه مدیر مدرسه با دیدن تمام بچه های پشمک به دست در ایام زنگ تفریح با پیگیری ماجرا از این قضیه باخبر شد و سر همه کلاسها حاضر شد و با صحبتهای دلسوزانه اش همه رو توجیه کرد..

با این وجود هنوز اندکی از بچه ها شیطنت میکردند و پشمک مفتکی از حاج عبدالله میگرفتند.!

این منوال تا اوایل دهه چهل ادامه داشت تا اینکه در اواخر خردادماه 1341 حاج عبدالله به دلیل بیماری و کهولت سن درگذشت.

حاج عبدالله با اینکه توی تبریز غریب بود اما یکی از باشکوهترین تشییع جنازه ها رو داشت، انبوهی از جمعیت که اکثرا هم جوان بودند و گریه میکردند حاج عبدالله، بابای مهربون مدرسه رو تا قبرستان قدیم تبریز بدرقه کردند..

اما جالبتر اینکه هر پنج شنبه بر سر قبر حاج عبدالله و برای شادی روحش پشمک پخش میکردند و این منوال چندین سال و تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.

بله بچه های دبستان اکبریه داشتند قرضشان را به حاج عبدالله ادا میکردند..

احسان البرزی و علی مردان طاهری موسسان پشمک حاج عبدالله دو تن از همان کودکان شیطونی هستند که هرگز بابت خوردن پشمک پول به حاج عبدالله نداده بودند و الان به یاد مهربونی و بخشش بی منت و همراه با لبخند حاج عبدالله فراش، مستخدم دبستان اکبریه
نام برند تجاری پشمک شرکت خودشون رو، حاج عبدالله گذاشتند.

زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست/
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود/
صحنه پیوسته به جاست/
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد/

──═ঊঈ @irdiplomat ঊঈ═──

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 9:40  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
من و گندم و آسیاب آبی

صبح وقتی از خواب بیدار شدم پدر را دیدم که داخل حیاط خانه مشغول پاک کردن گندم با غربال هست آن روز به مزرعه نرفته بود
چونکه آرد برای پخت نان تمام شده بود و باید گندم به آسیاب ببره ،
معمولاً گندم را وقتی از مزرعه به خانه می آوردند. احتمال داشت قدری کاه و یا سنگ مخلوط داشته باشد این بود که هروقت می خواستند مقداری را به آسیاب ببرند باز آنرا به اصطلاح محلی پاک می کردند گندم بیشتر در خمره های بزرگ گلی که به گویش مهریزی به آن تپو می گفتیم نگه داری می شد به این صورت بود که بعد از پر کردن تپو درب آن را کاملاً می بستند و حتی گل می گرفتند تا از شر هر گونه حشرات و حیوانات موزی محفوظ باشد پایین تپو یه سوراخی بود که موقع برداشت گندم از آن استفاده می شد و بعد از برداشتن گندم مورد نیاز باز دوباره توسط پارچه ای و یا گل گرفته می شد، پدر انروز مقدار سی چهل کیلو گندم را وسط حیاط روی یک شال بزرگ انباشته کرده بود و کم کم داخل غربال می ریخت و با بالا و پایین انداختن آن کاه از آن جدا می شد و سنگی هم اگر داشت به خاطر اینطرف آنطرف انداختن گندم سنگها و یا هر چیز درشتی که به وسیله باد دادن جدا نمیشد جلو غربال می آمد و از گندم جدا می شد غربال پدر خیلی فرسوده شده بود منتظر بود تا عشایر که بعضا کولیها می گفتیم بیابند و یکی نو بخرد کولیها در سال چند مرتبه می آمدند و در جایی خوش آب و هوای مهریز اتراق می کردند و هر کس داس سه پایه برای اجاق، غربال، تاوه، میخ طویله، و ـ ـ که ساخت خود آنها بود و لازم داشت می خرید بعضا اگر کسی الاغ چموشی هم داشت با الاغی از آنها تعویض می کرد،

غربال ها که اکنون در بعضی موزه ها دیده می شود به شعاع یک در یک متر که به وسیله روده گوسفند توسط همین کولیها بافته می شد با فاصله هایی که گندم از آنها خارج شود و به چوب مدور گرد بسته می شد که به آن غربال می گفتیم خیلی محکم و بادوام بود شکل های کوچکتر و گشاد تر آن هم بود که مخصوص به اصطلاح بوجاری نخود بود و به آن نخود بیز هم می گفتند،

در حالی که پدر مشغول بالا پایین انداختن گندم بود من هم سعی می کردم که مانع از آمدن مرغان نزدیک گندم باشم ،
کار تمیز کردن گندم که تمام شد پدر آنها را داخل یک جوال ریخت و آماده کرد تا به آسیاب ببرد پس از یه مقدار استراحت و صرف یک چایی الاغ را آورد و با کمک خانواده جوال گندم را روی الاغ گذاشتیم

مهریز حدود شش آسیاب آبی داشت با توجه به اینکه اسیابهای آبی را همیشه در مسیر نهر های بزرگ می ساختند این بود که در مسیر آب و قنات حسن آباد سه آسیاب قرار داشت که ابتدا آسیاب معروف به دوسنگی بود که اکنون در حال باز سازی هست و سمت بالای پارک کوثر قرار دارد و با دوسنگ کار می کرد که به آن دوسنگی می گفتند یکی دیگر ـ ـ ـ ـ

۴

bidaki. iranian:
قسمت دوم

من و گندم و آسیاب آبی

در مهریز شش آسیاب آبی وجود داشت که سه تای آنها در مسیر قنات حسن آباد قرار داشت که اولین آن معروف به آسیاب دوسنگی بود که الان حدود پنجاه سال است که استفاده نمیشود و به صورت مخروبه در کنار چشمه حسن آباد خودنمایی می کند که میراث فرهنگی در حال مرمت و باز سازی آن می باشد تا در معرض بازدید گردشگران قرار بگیرد دومین آسیاب که معروف بود به آسیاب انجیروک و در کنار میدان توحید قرار دارد که آن هم از تنوره آن خبری نیست و حدود بیست سال هست که به اصطلاح عامیانه تخته شده و سومین آسیاب که در مسیر آب حسن آباد قرار داشت آسیاب آبی معروف به آسیاب فاطمه بگم بود که حدود دو کیلومتر با آن دو آسیاب فاصله داشت چهارمین آن که با چشمه آب باقر خان کار می کرد در محله باقر خان قرار داشت پنجمین آسیاب آبی بغداد آباد و در آسیا ب ریک [اسیو ریگوک] واقع شده بود که با آب چشمه ارزن اندازون کار می کرد و ششمین آسیاب در میدان شهر داری و تقریبا اول ورودی بلوار شهید زارع زاده بود که متاسفانه اثری از آن باقی نمانده است ،
حالا که تقریباً و حدودی در حد اطلاعات ناچیز بنده از تعداد آسیاب آبی مطلع شدیم بر می گردیم به ادامه ماجرا و بردن گندم به آسیاب من خیلی مایل بودم که قدری راجع به چگونه آرد کردن گندم به وسیله آسیاب آبی اطلاعاتی کسب کنم این بود که همراه پدر که حالا با یک دست افسار الاغ را گرفته و دست دیگر جوال گندم را راهی آسیاب شدیم فقط در مزویرآباد تنها آسیاب آبی که کار می کرد همان آسیاب انجیروک در میدان توحید کنونی بود ، البته باید اضافه کنم که بیش از چهل سال پیش چند تایی اسیابهای دیزلی هم بودند که با گازوییل کار می کردند که تا فاصله سیصد چهارصد متری صدای تق تق آنها را در آن سکوت آن وقتها می شد شنید و گندم آرد می کردند ولی آرد آسیاب های آبی خیلی نرم تر و کیفیت بالاتری داشت این بود که انروز هم پدر ترجیح داد به آسیاب آبی برود،
هر دولنگ دربهای چوبی آسیاب باز بود و و آسیاب با خیلی صدای ملایم کار می کرد عمق آسیاب به خاطر اینکه باید از آب استفاده کند حدود چهار متر بود هر کس که با حیوانی گندم می آورد با حیوان آن شیب را طی می کرد تا به کف آسیاب می رسید، اولین بار بود که من به اینجا می آمدم خیلی برایم جالب بود در عین حال که قدری می ترسیدم ولی می ارزید همانطور که پدر گندم را گرفته بود تا از روی گردن الاغ پایین نیفتد الاغ زبان بسته انگار بارها این شیب ملایم را طی کرده آرام آرام با سر سم پایین می آمد ـ ـ. ـ ـ ـ

ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

ایرانیان مهریز:
قسمت سوم
من و گندم و آسیاب آبی

پایین آسیاب که آمدیم صدای آب بود و چرخش سنگ خیلی خنک بود پدر الاغ را آورد کناری و گونی گندم را پایین انداخت حیوان زبان بسته یه نفسی راحتی کشید معلوم بود که خیلی خسته شده بود مخصوصا این شیب آسیاب که پایین آمده بود
آسیابان داخل حوضچه آرد مشغول جمع کردن آرد بود سنگ آسیاب مثل صفحه گرامافون می چرخید یه ظرف بزرگی که گندم داخل آن بود وحدود پنجاه سانت بالاتر از سنگ قرار داشت که به آن دول می گفتند و از سوراخی که در پایین آن بود گندم بیرون می آمد و روی یک ناودان چوبی کوچک که با گردش سنگ می لرزید یا به قول امروزی ویبره مانند بود گندم را در سوراخ مرکز سنگ میریخت و گندم و یا جو در وسط دو سنگ قرار می گرفت و با چرخش سنگ بالایی آرد می شدند تراشیدن سنگ آسیاب توسط سنگتراشهای مزویراباد انجام می شد به قول سنگتراش پیشکسوت حاج محمود زارع بیدکی سنگهایی که برای آسیاب آبی خیلی خوب بود از ترون پشت [توران پشت ]می آوردند و تراشیده و نصب می کردند
سنگ آسیاب تشکیل شده بود از

دو قطعه سنگ پهن گردکه وسط آن ها سوراخی بود که روی هم قرار میگرفت و از وسط هر دو ی آنها یک میله از نوع آهن یا چوب که به زمین وصل می شد و زیر سنگ ها ی آسیاب جسم پره داری از چوب به میله چوبی یا آهنی وصل می شود که وقتی آب از پایین ترین قسمت از طریق تنوره با فشار به این جسم پره دار می پاشید پره ها و در نتیجه سنگ بالایی آسیاب را به حرکت در می آورد و در بالا توضیح داده شد که چگونه گندم بوسیله دول [دلو ] در سوراخ وسط سنگ می ریخت و موجب می شد که در وسط دو سنگ قرار گرفته و بصورت آرد در بیاید
. و طوری هم طراحی شده بود که چنانچه می خواستند مثلا گندم و جو را بلغور کنند توسط یه چوب [گاز ]بین دو سنگ فاصله ایجاد می شد یا هر طور که آسیابان مایل بود آن را تنظیم می کرد آرد داخل ـ ـ

ـ ـ ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

ایرانیان مهریز:
قسمت چهارم

من و گندم و آسیاب آبی

آرد در مسیر چرخش سنگ داخل حوضچه می ریخت پیر مرد آسیابان با پیرجامه مشکی و پای برهنه که سفید ی آرد رنگ و رو ولباس آسیابان را به خود کرده بود داخل حوضچه آردها را داخل کیسه می کرد دستمزد آسیابان مقداری از همان آرد بود ،

از قرار معلوم نوبت ما نمی شد که گندم ما داخل دول [دلو ] آسیاب برود چونکه آسیاب به نوبت بودو حساب و کتاب، در عین حال که شبانه روز کار می کرد و چنانچه مشکلی پیش نمی آمد و به اصطلاح خراب و تخته نمی شد به تمام وعده ها عمل می شد ،

ولی گندم زیاد داشت که باید آرد می کرد، با تاریک شدن مسیر پایین آمدن به آسیاب معلوم شد که مشتری دیگری گندم بر پشت الاغ گذاشته و به پایین می آید نور آسیاب از سوراخی که در سقف بود تامین می شد ، دو تا الاغ در محیط آسیاب نمی گنجید و با غر غر کردن شاخشونه همدیگه می کشیدند اگر رها میشدند همدیگر را دندوناجون می کردند پدر افسار الاغ را گرفت و از آسیاب بالا آمدیم ،
نزدیک ظهر بود کنار تنوره ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

bidaki. iranian:
قسمت پنجم

من و گندم و آسیاب آبی

تا آنجایی رسیدیم که از رمپ آسیاب انجیروک بالا اومدیم به به کنار جوب حسن آباد چه کیفی داشت نشستن و نفسی تازه کردن چنار های سر به فلک کشیده دو طرف جوب، حیف اون درختان که بریده شد
توضیح دادم در قسمت های
گذشته که قنات حسن آباد مهریز تنها قناتی به شمار می رفت كه در مسیر آن پنج آسیاب آبی قرار داشت . نام این آسیاب ها عبارت بود :عباس آباد،دوسنگی ،انجیرک ، بی بی بیگم و یا فاطمه بیگم و ملاشاهمیر.
خدا رحمت کنه دو برادر خیر یکی به نام حسن و حسین شاه که این دو قنات شاه حسین و دیگری حسن آباد را احداث کردند
ادامه ماجرا

پدر که افسار الاغ را بسته بود به درخت تا زبان بسته از علفهای تازه کنار جوب شکمی از عذاب در آورد و خودش هم کناری لب جوب به درختی تکیه زده بود من هم از فرصت استفاده کردم تا کنار تنوره بیام و از نزدیک تماشا کنم جوانانی و حتی میان سالانی بودند که در تنوره آب تنی می کردند عمق تنوره سه الی چهار متر بود اصطلاح و گویشی در شنا داشتیم به نام انگلیوک که می پریدند روی هوا و دو پای خود جمع می کردند و وسط تنوره فرود می آمدند وقت فرود بعض هاشون آدم می ترسید که الان روی لبه تنوره فرود میان ، آن روز یکی از بچه ها شرط بندی کرد که برود ته تنوره و آن سوراخی که آب به آسیاب می رود رامسدود کند تا آب از لبه تنوره سر ریز کرده و حتی آسیاب تخته شود [از کار بایستد ] سوراخ پایین تنوره بصورت مخروط بر عکس بود که ابتدای آن تقریباً یه انسان را می توانست داخل بکشد تا اینکه کم کم بصورت مخروطی و تنگ تر می شد تا آب با فشار زیاد به پره های آسیاب بپاشد و سنگ آسیاب را بچرخاند حالا این بچه محل می خواست برود در عمق تنوره و مانع رفتن آب به وسیله چسباندن خود در مسیر آب به آسیاب شود خیلی کار خطر ناکی بود با این حساب یه انگلیوک زد وسط تنوره رفت زیر آب چند ثانیه ای شد که دیدیم آب از لب تنوره سر ریز کرد از آن حدی که باید بیاید بالا گذشت دیدیم از او خبری نشد خیلی ترسیدیم داخل آب پیدا نبود ـ ـ ـ. ـ ـ

ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

bidaki. iranian:
ایرانیان مهریز:
قسمت پنجم.
من و گندم و آسیاب آبی.

درقسمت قبلی گفتم که این بچه محل انگلیوک زد وسط تنوره رفت زیر چهارمتر آب ، بعععله چند ثانیه ای شد کلا آسیاب را تخته کرد ولی خودش هنوز بالا نیامده بود آب همانطور از سرتنوره به بیرون می ریخت همه ترسیده بودیم چیزی نمانده بود که پا به فرار بگذاریم یک لحظه دیدیم با نفسهای آخر از آب اومد بالا و آب فرو کش کرد همه خوشحال شدیم
الله هــم صل ـ ـ ـ ـ ـ

صدای پدر راشنیدم که می گفت بیا بریم اومدم و پدر مرا سوار الاغ کرد و به طرف خانه حرکت کردیم در بین راه پدر گفت تو را سر کوچه پیاده می کنم برو خونه من برم ببینم اگر غلام نعلبند هست الاغ را نعل کنه زبان بسته سم هاش خراب شده من خیلی مایل بودم نعل کردن الاغ را ببینم گفتم من هم می آیم
آمدیم رسیدیم درب آهنگری غلام نعلبند خدا رحمتش کنه مردی بود با سن با برکت حدود صد و چهل سال قدی رشید و خیلی سرحال وقتی این استاد نعلبند را دیدم او را شناختم همانی بود که هر روز با دو کوزه آب می آمد سر چشمه پاکنه آب می برد بدینصورت بود که با یک چادیشب، دو تا دسته های کوزه را به هم می بست و خورجین وار روی شانه می انداخت و به خانه می برد،

با اینکه ظهر گذشته بود بنده خدا پذیرفت که الاغ را نعل کند، استاد در حالی که مشغول جابجایی الاغ و آماده کردن وسایل بود می گفت خداوند سمی که به الاغ و اسب و حیوانات دیگر داده برای اینکه در کوه و بیابان بدوند نه اینکه داخل طویله بمانند یا در روز مقدار کمی راه بروند ایشان در حالی که داشت وسط سم الاغ را تمیز می کرد ادامه داد سم الاغ ویا اسب و حیوانات دیگر در هر برج نیم سانت رشد می کند و مانند ناخن انسان می ماند که باید کوتاه شود اگر کوتاه نشود همینطور بزرگ شده و شکننده می شود و احتمال دارد تکه ای از سم آسیب ببیند و برای همیشه حیوان لنگ بزند واقعاً صحبت های استاد خیلی جالب بود،
در حالی که یکی از سم ها را نعل کرده بود و مشغول دومی بود و الاغ هم که حالا با سه پاه ایستاده بود و گردن کج کرده و به نعلبدش نگاه می کرد مانند کسی بود که می خواهند امپولش بزنند،

این استاد آهنگر می گفت حتی چند وقت یه بار باید نعل را عوض کنند زیرا نعل جلو رشد سم را نمی گیرد هم سنگ و اشغال لای سم می ماند و باعث آسیب رساندن به سم حیوان می شود

ایشان بیان می کرد که سم حیوان یکی از اعضای مهم او به شمار می آید قبل از آنکه به ظاهر حیوان نگاه کنیم باید ببینیم سم های حیوان در چه حدی است
استاد علاوه بر آنکه نعل الاغ و اسب می کرد آهنگری بود که داس میخ طویله افسار حیوانات هم درست می کرد که واقعا آهنگری او روبروی زینبیه مزویراباد ً مایه آبادی در آن زمان بود

دیگر کار نعل الاغ تمام شد او را بیرون آوردیم سوار شدم مثل ماشینی که تازه لاستیک هایش را نو کردند زبان بسته راه می رفت از رفتن روی سنگ و تق تق کردن سمش خوشش می آمد
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 9:13  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

Bidaki:
Bidaki:
Bidaki:
Bidaki:
Bidaki:
من و خاطرات اهواز
قسمت اول

بادم نیست از کجا میومدم و کجا بودم صحبت از خیلی قدیمیه دهه چهل فقط یادمه که تو کوچه خودمون که رسیدم برف دانه دانه شروع به باريدن کرده بود و ،‌درست و حسابي همه جا سفيد شده بود کوچه های اون روزا همه خاکی بود و آسفالت نبود که هی برف روش آب بشه آهان از محله گل کنه خونه ننه دایوک { مادر بزرگ را ننه دایی می خواندیم } می آمدم . خیلی هوا سرد بود خدا را شکر چادبشبی همرام بود و دور گردنم تا راست دماغم را گرفته بود. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، چه خاکی باید به سر کنیم پدر هم که برای کشاورزی و در آوردن یه لقمه حلال به اتفاق یکی از همسایگان رفته بود اهواز مرد خانه من بودم اونوفتها هم مثل الان چند سالی در یزد خشکسالی پیش آمده بود و وضع کشاورزی خیلی خراب بود اکثر مرد ها برای کار به تهران و شهر های دیگر می رفتند و چند ماه چند ما هی به خانه باز می گشتند بگذریم
وارد خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب که از سرما و یخ مثل لنگ درب شده بود جمع مي كرد. ، با مادر شوخی كردم كه:
ـ ننه،‌ "سرماي پيرزن كش" اومد!
مادر هم معلوم بود که یه جورایی از آمدن برف خوشحال به نظر می رسید گفت نه ننه سرماي عزب کش {کسی که زن ندارد } اومده آخه مادر خیلی وقت بود و منتظر تا پدر بیاد و برام به خواستگاری بره
يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، کوچک دود زده به بیرون چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي آشنا

ـ ....زري؟ خدبج ؟ صغری ؟ فاطی ؟ عزت ؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفا زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:

ـ"......معصوم ؟ سکین ؟ گلی ؟ ؟ ؟ دختر....؟

اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره
هان؟ دختر عمه ت ، مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد. ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم.... گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،‌ولي از حالا هر کاری خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازين؟

گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله بید ک گيس هامو سفيد كردم دخترهاي دورو براما نمي شناسم؟دختر عمه ت اگرچه مادرش یه خورده فیس وافاده داره اما دخترش خیلی دخترخوبیه ، گفتم ننه دخترعمه خیال کنم یه خورده این لنجش یه طریه ، چشاشم تُوتوشه (لوچ) مادرگفت خیلی خب عیب تودخترمردم درنیار خیلی هم خش خواسته باش چکارچشش داری ماشالله ش باشه ازهرناخونش هزارتا هنرمیباره زرنگ نیس خو هه ، شیرگوسفند میدوشه ، خمیربلده بکنه نون میپزه مثل ورق گل ، چهارماه یتا قالی شش نشونی تگ مندازه نقش مگه که آدم هزّ میکنه گوسفند تیمارمیکنه ، سه تا چهارتا گوو(گاو) رو میبره باشوخی گفتم ننه اینی که من میبینم یکی من راهم نمی تونه رو ببره گفت خاطرت جمع باشه کسی که سه چهارتا گوو (گاو)را رومیبره یتا تورا می تونه روببره ، حالا صبر کن هوا خش بشه این شل وگل تموم شه یه روز میرم خونه شون سنگ را میگذارم رو بافه گفتم نه ننه صبر کن حالا بابا که اومد اونوقت برو سنگ بزار رو یافه گفت اونوقت خو دیگه سنگ روبافه هشتن نمی خواد حالا باید سنگ بزارم روش تا باد نبره گفتم ننه بزار این بافه راباد ببره اینجا بود که مادر دست عقب برد که مرا بترساند، گفت دوباره حرف زدی توچکارت به این کارا آن ساعت با خنده وخوشی سپری شد برف همچنان می بارید مادرگفت پیاله چایتا که خوردی بلند شو کفت (پارو) رابرداربرو روپشت بام برفا رابنداز پایین دیدم راست میگه پدر نیست ومن باید این کارها راانجام بدم .
زمستان پربرف وسختی را پشت سرگذاشتیم به روزهای آخرسال نزدیک می شدیم یک روزنزدیکهای ظهر بود درحالی که مادرداشت پلاسی می شست و تقریبا به استقبال عید می رفتیم خبر ناخوشایندی از اهواز رسید. . . . .
این شوخی بی مزه ای بود که یکی ازهمسایه ها که اوهم چندوقتی اهواز ونزدپدرکار می کرد آمده بود وبه شوخی به مادر گفته بود که شوهرت داماد شده مادرباورکرده وخیلی جدی گرفته بود که هرچه من می گفتم که ننه شوخی کرده وپدرنمی تواند نون این یکی زنی که داره بده چطور

می توان

د یک زن دیگر بگیره، به خرجش نمی رفت که نمی رفت می گفت یک سال هست که اونجاهه اگرزن نداشت باید مثل مردم دیگر یه سری می آمد من هرطوری هست خودم باید برم اهواز گفتم اهواز؟؟ این شانس من بود که تا حرف ازدواج وخواستگاری پیش می آمد یک مصیبتی پیدامی شد رفتم داخل اتاق به رختخواب تکیه دادم وبازبه فکرفرورفتم که مادرهمانطورکه چادرش به کمربسته بود آمد تو اتاق ویکراست رفت یه قلم وتکه کاغذی ازیه دفتر کندآورد داد من گفت بیا بردار یه نامه بنویس به داداشت تهرون بگو من چند روزدیگر می آیم تهران کارو بارت را جورکن تا همراه من بیای اهواز گفتم ننه من که هستم گفت تو هیجا بلد نیستی ، نامه را نوشتم مادرگرفت و یک پاکت نامه های رسیده قبلی پدر را ازتو طاقچه یرداشت تا ادرس داشته باشد برد در مغازه حاجی تا همانجا هم پاکت کنه و آدرس راروش بنویسد ، پستچی هر چه نامه بود می آورد در مغازه حاجی تحویل می داد ونامه ای هم اگر بود می برد .
با برگشت مادر دیگه همه چیز فرق کرده بود انگار خواستگاری و سنگ رو بافه گذاشتن واینها همه منتفی شده بود دیگر مادر اوقات نداشت من باشوخی گفتم خب داماد شده که شده ما یه داداش اهوازی هم پیدا می کنیم کم خوبه ؟ ، اگر سرم را ندزدیده بودم دمپایی صاف خورده بود تو تخت پیشانیم ، نمی دانم همه زنها همین جور حساسند یا !!!! چه عرض کنم والله ،
بعد سه چهار روز خانه وزندگی راسپردیم دست مادربزرگ وابجی وداداش کوچکی حرکت کردیم به سمت تهران تا ازآنجا برویم اهواز
حرکت کردیم به سمت تهران بگذریم که چی گذشت وچکار کردیم درتهران کجا رفتیم واینا کار ندارم با اون داداش بزرگی که تهران بود سوار قطارشدیم به سمت اهواز ، حدود شانزده هفده ساعت در راه بودیم قطار باسوت ممتد خود رسیدن ویه جورایی خوشحالی خود را اعلام می کرد که به اهواز رسیدیم از قطارپیاده شدیم یه نگاه به اسمان و دوروبرم کردم چه هوای گرم و تفدیده ای داشت رانندها ی مسافرکش مسیرها را عربی وگاهن به فارسی جهت جمع کردن مسافرهی تکرار می کردند مسیر ما طبق آدرسی که داشتیم باید می رفتیم سوسنگرد یک ماشین قراضه ای جور شد طی و تو کردیم هر سه نفر یعنی من و مادر وداداش بزرگه سوارشدیم به سمت سوسنگرد دربین مسیرراننده فارسی بلغورمی کرد که علاوه براینکه عربی نمی فهمیدیم فارسی بلغور کردنش راهم متوجه نمی شدیم فقط به پل معلق که رسیدیم متوجه شدیم که می گوید به این پل می گویند پل کارون ورودخانه کارون خیلی از ته حلق حرف می زد برایم جالب بود بااینکه زیاد ازصحبحت هایش چیزی نمی فهمیدم ولی حرف زدنش جالب بود ، محوتماشای این رودخانه عظیم شده بودم به مادرکه تقریبا درحال چرت زدن بود گفتم اگرما دریزد یه جوب ازاین آب راداشتیم چه می شد مادردرحالی که نگاهش به رودخانه بود باتکان دادن سر حرف مرا تایید کرد ،
حدود چهل پنجاه دقیقه راه بود تا رسیدیم به سوسنگر همه جا آب بود و نعمت الهی فراوان طبق آدرسی که داشتیم مقابل خانه ای پیاده شدیم ساعت نزدیک های ظهر بود درب خانه را کوبیدیم مرد سیاه چرده ای درب راباز کرد اول گفتم نکنه بابا یک سال هست که اینجاست اینطور سیاه شده دیدم نه صاحب خانه هست ابتدا با دیدن ما تعجب کرده بود پس از اینکه خودمان را معرفی کردیم چهره اش باز شد با داداش ومن رو بوسی کرد و صدا زدجمیله بیا مهمان داریم
جمیله همسر اقا خان بود که با چادرعربی اومد دم در چشمش که به ما افتاد بسار تعجب کرد وقتی که اقاخان مارا باهمان لهجه محلی عربی خودشان که من ازغلامحسینش فهمیدم که داره مارامعرفی می کند و ازچهره اش مشخص شد که جمیله فهمیده که ماازیزد آمده ایم وخانواده غلامحسین هستیم خیلی خوشحال شد با تفظلو تفظلو انها مواجه شدیم مادرباهمان لهجه یزدی بلکه مهریزی خودمان گفت زحمت شما نمیدیم جا ومکان غلامحسین را بلد نبودم آدرس شما راداده بودند اقاخان که تقریبا فارسی راخوب حرف می زد گفت زحمت ؟ چه زحمتی غلامحسین مثل برادر من می ماند حالا بیاین تو خستگی به درکنید بعدا شما را می برم پیش غلامحسین ، وارد خانه شدیم ازتعداد افراد داخل خانه متوجه شدم که خانواده شلوغی هستند پنج دختر با خودشان هفت نفرمی شدند مادردرهمان ابتدای نشت ازاحوال یکایک دختران جویا شد وباگفتن ایشالا خوشبخت شن وزیرسایه پدر ومادر انها را یه جوری تایید ی کرد نمی دانم مادر آمده بود دنبال شوهرش یا که خواستگاری ، گرم صحبت که شده بود دیگر فراموش کرده بود که برای چه آمده اهواز با پذیرایی گرم خانواده اقا خان مواجه شدیم نزدیک ظهر بود اقا خان گفت من بروم دنبال غلامحسین وایشان را بیارم باهم ناهار بخوریم معلوم شد که پدر در زمینهای ایشان کشاورزی می کند نیم ساعتی نشد که با یک مردی که موها ومحاسن بلندی داشت وارد شد ابتدا اورا نشناختیم او وقتی مارادید باشناختش همه فهمیدیم که پدر هست بادیدنش خیلی خوشحال شدیم اورا در آغوش گرفتیم یک سال ونیم بود که پدررا ندیده بودیم کلاا تیپ عربی به خود گرفته بود همه ناهار را مهمان اقاخان بودیم یک ساعتی بعد از ناهار همه بلند شدیم تا به کلبه پدر برویم خانواده اقا خان اصرار داشتند که در خانه آنها باشیم با تشکرو خداحافظی تا دم در مارا بدرقه کردند وقتی که می خواستیم ازهم جدا شویم .........
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:50  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

حاکم نیشابور وکشاورز
یَکروز حاکم نیشابور با خدَم و حَشَم بَرِ گردش و سیاحت زده بود به دشت و بیابون ، حالا اگرشکارین دمِ تیرش اومد بِزنه ، دراین بین چَشِش اوفتید گَلِ پبرمردی که داش رعتیش را مِکِرد .
ِ هیچی نگفت و رفت ، تو کاخش که سررسید بَرِ وزیرش گفت بِرِد اون پیر مرد رَعیت رابیارِد همه شون تعجب کِردن که عجب !! چطو شده؟ به هرجت دستور بود و باد اجرا کنن علاجی نبود. بلاخره اومدن پیره مرد را پیدا کِردن با اینکه هم ترسیده بود هم خَشِش نبود چاره ای نداش همراشون شد ، اومد تو قصر حاکم ، حاکم تا دیدش گفت بِرِد یَتا اسب خوب با زین ارا و خَش بِزَارِد روش بیارِد بِدِد این پیر مرد ، حالا پیره مرد داره شاخ در میاره که چطو شده ، اسب زین کِرده را اوردن اوصالش را دادن دسِّ پیرمرد حاکم از تختش پایین اومد یَلا قدم زدُ یَهو نا غافل تَسا هِش پس کله پیر ه مرد که نَزیک بود با پُوز بُخوره زمین همه تعجب کِردن که نه به اون عطا و بخشش نه به این پَس کله ای ، پیره مرد یَلا که خودش را راسو روس کِرد حاکم ازش پرسید مَنا مِشناسی یا نا ؟ گفت مِگه مِشه شما را کسی نشناسه شما تاج سر مائِد و حاکم شهر هَسّد. حاکم گفت: آیا پیش از این مَنا مِشناختی؟ بنده خدا چیشی بگه کَلُوم نَکِرد ،گفت یادته بیس وپین سال پیش با هم دوست بودِم یَک شُو داشت بارون میومد من رو به آسمون کِردام و گفتام خدایا به حق این بارون رحمَتِت مَنا حاکم نیشابور کن و تو محکم زدی پَس گردنِ من و گفتی چِقه ساده ای تو دیه ! من سال‌ها هَه از خدا یک قاطر با پالون برا کار کشاورزیام مُخام هنوز اجابت نشده اُوَخ تو حکومتِ نیشابور را مِخی ؟ یَک باره خاطرات گذشته در ذهن پیرمرد کشاورز مرور شد.
حاکم گفت: بیا این قاطر و پالونی که مُخاسّی ، این کشیده هم تلافی همون کشیده‌ای که به من زدی. فقط مُخاسَم بِدونی که بَرِ خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالون فرق ندارد. فقط ایمون و اعتقاد من و توهَه که فرق دارد. از خدا بخواه، زیادشم بخواه، خدا بی‌نهایت بخشنده و مهربونه و در بخشیدن هم اخر نداره ولی به خواسته‌ات ایمون داشته باش.
برگرداندن و اضافات به لهجه خودمانی ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:4  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

حاکم نیشابور وکشاورز
یَکروز حاکم نیشابور با خدَم و حَشَم بَرِ گردش و سیاحت زده بود به دشت و بیابون ، حالا اگرشکارین دمِ تیرش اومد بِزنه ، دراین بین چَشِش اوفتید گَلِ پبرمردی که داش رعتیش را مِکِرد .
ِ هیچی نگفت و رفت ، تو کاخش که سررسید بَرِ وزیرش گفت بِرِد اون پیر مرد رَعیت رابیارِد همه شون تعجب کِردن که عجب !! چطو شده؟ به هرجت دستور بود و باد اجرا کنن علاجی نبود. بلاخره اومدن پیره مرد را پیدا کِردن با اینکه هم ترسیده بود هم خَشِش نبود چاره ای نداش همراشون شد ، اومد تو قصر حاکم ، حاکم تا دیدش گفت بِرِد یَتا اسب خوب با زین ارا و خَش بِزَارِد روش بیارِد بِدِد این پیر مرد ، حالا پیره مرد داره شاخ در میاره که چطو شده ، اسب زین کِرده را اوردن اوصالش را دادن دسِّ پیرمرد حاکم از تختش پایین اومد یَلا قدم زدُ یَهو نا غافل تَسا هِش پس کله پیر ه مرد که نَزیک بود با پُوز بُخوره زمین همه تعجب کِردن که نه به اون عطا و بخشش نه به این پَس کله ای ، پیره مرد یَلا که خودش را راسو روس کِرد حاکم ازش پرسید مَنا مِشناسی یا نا ؟ گفت مِگه مِشه شما را کسی نشناسه شما تاج سر مائِد و حاکم شهر هَسّد. حاکم گفت: آیا پیش از این مَنا مِشناختی؟ بنده خدا چیشی بگه کَلُوم نَکِرد ،گفت یادته بیس وپین سال پیش با هم دوست بودِم یَک شُو داشت بارون میومد من رو به آسمون کِردام و گفتام خدایا به حق این بارون رحمَتِت مَنا حاکم نیشابور کن و تو محکم زدی پَس گردنِ من و گفتی چِقه ساده ای تو دیه ! من سال‌ها هَه از خدا یک قاطر با پالون برا کار کشاورزیام مُخام هنوز اجابت نشده اُوَخ تو حکومتِ نیشابور را مِخی ؟ یَک باره خاطرات گذشته در ذهن پیرمرد کشاورز مرور شد.
حاکم گفت: بیا این قاطر و پالونی که مُخاسّی ، این کشیده هم تلافی همون کشیده‌ای که به من زدی. فقط مُخاسَم بِدونی که بَرِ خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالون فرق ندارد. فقط ایمون و اعتقاد من و توهَه که فرق دارد. از خدا بخواه، زیادشم بخواه، خدا بی‌نهایت بخشنده و مهربونه و در بخشیدن هم اخر نداره ولی به خواسته‌ات ایمون داشته باش.
برگرداندن و اضافات به لهجه خودمانی ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:3  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |