bidaki. iranian:
اِشکِنه

اِمرو  خودُم داوطلب شدم ناشتایی دُرُس کنم.

حالا جَلدی بُلَن نَشِد برام اسفن دود کُنِد!

کاری خو نداره. کاسه رویی وَر مِدارَم و اُو مِلَّم بیجوشه.

 اُو جوش و ارده. این اِشکنه ی مَرده!

چن جورن تُخ بَلدم بپزم که اگر یَوختی پروام شد یادِتون مِدم. مرتیکا برا زینکاشون دُرس کنن و زنیکا برا مرتیکاشون و اَی قیافه بیگیرن و قمپُس در کنن.

یَوَختی اشکنه خوراکِ ساده و کم‌خرج و فوری بود.

حالاهَن اِگه سیب‌زمینی و پیاز و تخمِ مرغِش نکُنن، ساده و کم‌خرج و فوریه!

برا اشکنه سماوری، اُوِ جوش و روغن و نمک می‌ریزَن تو کاسه و نون وَر توش.

به تعداد آدما اشکنه وجود داره و من قراره اشکنه‌ی خودُما براتون بگَم و شماهَن طَرِ درُس کِردنِ اشکنه‌ی خودِتونا برا خودِتون بِگِد.

خیلِخُب، دیه اهمال نَکُنَم و برَم سر اشکنه پختن و شماهن حِلفت نکُنِد و شکم‌شُلی در نیارِد...

چرا زودی تو اُنِتون مُخوره، شوخی کِردم.

آدم‌خو نباسی اِقَّه گربه یَه‌چیتی باشه!

جا هِشتِد، دَرِد کجا مِرِد؟

واسِد درُس کِردنِ اشکنه مَنا بیبینِد! خیلی خَش مِشه!

پاتون شُل شد؟!

باقیش .......

یَخُده‌ای روغن شَلَّه دُمبه وَهِشتَم و هرچی دولابی بودا گشتم تا تونِسَّم یتا قابلمه پیدا کنَم.

وختی مِخِم اِشکنه ی طَر خودِش دُرس کنِم، باسی تو قابلمه باشه، نه تو کاسه.

خانم خو پیر شَه الهی. هی نَک و نُکته می‌گیره.

واشُم مِگه، نگو دولابی، بوگو کابینِت!

هرچی اوشون مِگَن.

پیازی خرد کِردم تو قابلمه که تگِش روغن داغ بود و یلَّا زیرو روشون کِردم تا کَمُکی سرخ شَن.

ضعیفه‌هن‌خو ذاتِش نَمِلَّه یَجّا واسَّه و نگاه کنه و کار یاد بیگیره؛ یَتا پیکُک زرچوه رِخت رو پیازای سرخ کِرده و گُف یلّا دیه همِشون بزن.

غمتون نباشه! وختی مُخا رانندگی کنه؛ منم هی فرمونا می پیچونم و مِگم باسی یَتا ذَرُّک اُووَتر مِرفتی!

خَیلِخُب؛ حالا حِرص خودُم نمدم.

دوتا سیبُک پوس کِردَم و کوچیک‌کوچیکُک یا اِگه بُخام آدابی گف بزَنم، نیگینی خرد کِردم و رِختَم تو قابلمه.

نمک و فلفلَن‌خو دیه خودِتون می‌دونِد....

سرآشپز دستور دادن پلته‌ی چراغ خوراک‌پزی را پایین بیارَم تا سیبُکا بخارپز بِشَن و نباسی زیاتی طول بکَشه؛ اِگَنا پیازا میسوزه.

نظرُم عوض شد.  اِمبار که کنارِ دسِّ خانم نِشِسَّم، تو حساب باشَم وختی دَره رانندگی مُکُنه، خفه شَم و هی نگَم برو دنده سه، گاز بده، ترمز بیگیر.

حالا مِفَهمم چقَّه ناخَشه، وختی دَری یَه‌کاری مُکُنی، هی بُکُن نَکُنِد کنن.

سیبُکا که پخته شد و پیازاهن نسوخیده شدن؛ باد اُو جوش بیریزن روشون تا سیبُکا پخته‌تر شَه.

ما چون سه‌تاهِم برا همین سه‌تا تُخ اِنداختَم تو قابلمه؛ یعنی شِکِسَّم و اِنداختم، خیا نَکُنِد با کُلِش اِنداختَم!

اِگه نَمُخاسَّم تخما دُرُس باشن، اول تو کاسه هم مِزَدم مِرِختَم تو قابلمه.

یَتا پَشُفتُک اُوِلیموهَن اشکنه را خَش‌تر مُکُنه و مرزنگوشَن که دیه اصلِ کاریه.

تَماته... نه تَماته نَمُخا. تماته برا یَه‌جور دیه اشکِنه هه.

اشکنه‌ی من آماده شد.

حالا بِرَم کاسه کِباره پیدا کُنَم و نون تیلیت کنم توش.

خیا کنَم اَینگوشتامن را باش بُخورم و دیه نتونم بِنوِسَم.

شماهن بِرِد خودِتون برا خودِتون اشکنه دُرُس کنِد تا ما دِلون بیشینه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 8:43  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

ایرانیان مهریز:
گوسفند و مشک و دباغی 

داخل کوچه با بچه ها مشغول هفت  سنگ بازی بودیم  دیدم مادرم با یک چهار قد بلندی روی سر انداخته و زیر چانه آنرا گرفته از درب نیمه بازخانه سرش را آورد ه بیرون و با یکی صدا و با دست به من اشاره می کند نزد او آمدم یواش به من گفت پدرت می خواهد گوسفند بکشد بیا کمکش کن بی چون چرا وارد خانه شدم پدر داشت چاقو را با پشت نعلبکی چینی نیز می کرد هی به مادر غر می زد که مسقل داشتم معلوم نیست کجا انداختن،  مسقل به میله آهنی کوتاه بود که با آن چاقو تیز می کردند چاقو را که خوب تیز کرد  با پشت ناخن خود امتحانش کرد ببیند ناخن را خوب می تراشد،  عالی تیز شده بود چاقو را گذاشت روی دوشاخه [دولقه ] درخت انار و رفت داخل طویله یه گوسفند نر داشتیم که به او می گفتیم چپش اینجا هم لازم است توضیح بدم بز وقتی  بزغاله ای نر می آورد تا یک سالگی به او کهره [کره ] نر می گفتیم یک سالش که تمام می شد یه دندان  چپش می افتاد که  او را چپش می گفتند. دوساله که می شد.،  می گفتند دوبر سه ساله به او نری می گفتیم  ماده ها هم  تا یک سالگی تا هنوز نزاییده بودند به آنها کمور و یا غوریت و ـ  ـ  می گفتند بعد از یک سالگی وقتی حامله می شدند و می زاینده به آنها بز می گفتیم اغلب بزها که بعد از یک سالگی و دوسالگی بارور نبودند و یا نمی شدند آنها را اساق [اسخ.   _اصخ ]می نامیدند 
کلا گوسفندان به دو دسته تقسیم می شوند میشینه که شامل بره و میش میشود که بره وقتی دو ساله می شد قوچ و سه ساله شیشک می گفتند   بزینه هم به بز،  چپش،  نری، دوبر،  
 هر کدام از گوسفندان برای خود نامی داشتند  مثلا یکی را می گفتیم بز شاخ شکسته یا یه شاخی،   یکی بل گوش [گوش بلند ] یا کهره قرمز،  یا بز یه پستانی،  ماه پیشونی،  گوش بریده،  پوز سیاه،  نری،  ابلق،  و. ـ  ـ   
اگر خواسته باشم وارد جزئیات گوسفند و چوپانی و اینها بشوم خود یه کتابی شود بروم کمک پدر 
گوسفند زبان بسته در حالی که پدر شاخهای او را گرفته بود تا او را از طویله بیرون بکشد انگار فهمیده بود که می خواهند او بکشند سعی می کرد تا از طویله خارج نشود هر طور بود او را کشان کشان پدر آورد داخل باغچه من ظرفی آب آوردم قدری به زبان بسته دادم آخه رسم بر این است که وقتی می خواهند حیوان حلال گوشتی را ذبح کنند آب به او می دهند 
بعد از زدن پوزه گوسفند در آب پدر چاقو را از گلوی درخت انار برداشت بین دو دندان خود قرار داد و خم شد چهار دست و پای حیوان را از زیر گرفت مانند دو خم یه کشتی گیر او را با کمر بر زمین خواباند من هم در حالی که دو زانو هایم را روی شکم حیوان گذاشته بودم دودست و پاهایش را محکم گرفتم پدر در حالی که رو به طرف قبله قرار داشت با گفتن بسم الله گوسفند را ذبح کرد  سپس او را رها کردیم تا خوب زبان بسته دست پا بزند 

بعد با آب کاملا گردن حیوان را شست و با کشیدن دست و آب کشیدن سه مرتبه همراه با گفتن  شهادتین  کار ذبح به پایان رسید حالا نوبت پوست کردن آن هست پدر به خاطر اینکه می خواهد  پوست را مشک درست کند باید  آنرا به اصطلاح و گویشی محلی خیکی بکند بدینگونه  هست که بعد از جدا کردن پاچه های گوسفند فقط سمت گردن و شانه های گوسفند را می برند و نباید مانند گوسفندان معمولی  پوست شکم آن بریده شود،  توضیح خواهم داد،  
ابتدا باید گوسفند را باد کرد  برای باد کردن آنهاییکه دندان مصنوعی داشتند معمولاً برای بهتر وراحتر باد کرد گوسفند داندانهای خود را بیرون.  ـ. ـ. ـ  ـ. ـ 

ادامه دارد 
ابوالقاسم بیدکی

ایرانیان مهریز:
قسمت دوم 
گوسفند و مشک 


درقسمت قبل تا آنجایی رسیدیم که پدر گوسفند را باد کرد چند مشت محکم هم روی شکم گوسفند زد تا به همه قسمت های پوست باد برود  سپس مشغول جدا کردن پوست شد چونکه می خواست با این پوست مشک درست کند باید سعی می کرد که جایی از پوست سوراخ نشود 

در  حین پوست کردن چند مرتبه دیگر چاقو را تیز کرد  تا اینکه کار پوست کندن به پایان رسید طنابی به درخت محکم بست تا بهتر بتواند قصابی کند پس از جدا کردن پوست و بیرون آوردن اسقاط گوسفند چونکه این گوسفند یک رانش نذری بود اول آن را جدا کرد و کنار گذاشت تا بعداً خورد کند و به همسایه ها بدهد بقیه را هم خورد خورد کرد و چونکه اون وقتها یخچال نبود گوشتها را پس از نمک زدن  داخل پستو  برد و روی چاووش گذاشت [ چاووش شبکه چوبی بود که از سقف آویزان بود ]  گوشت روی چاووش از هر نوع حشره و گربه محفوظ می ماند و به خاطر زدن نمک به آن و خنک بودن اتاق همانجا گوشت خشک می شد تا هر وقت لازم داشتند جهت مصرف استفاده  می کردند 
 خب حالا بریم سراغ درست کردن مشک اول در رابطه کاربرد مشک لازم هست که توضیحی بدهم،  در قدیم چونکه برق نبود مسلم هست که یخچال هم نبوده و مردم برای خنک نگه داشتن آب از مشک و یا کوزه استفاده می کردند همچنین کشاورزان چونکه کار آنها در مزارع و صحرا بود آب را در مشک می کردن و با خود به صحرا می بردند و آن را زیر بوته علف و خاری می گذاشتند تا خنک باشد همچنین برای ذخیره و یا مصرف ماست و جدا کردن کره  از ماست هم از آن استفاده می کردند مشک اندازه های مختلف داشت از دوکیلویی تا چهل کیلویی  که از پوست گوسفند کوچک و بزرگ استفاده  می کردند برای درست کردن مشک حتماً باید از پوست بزینه و اغلب گوسفند نر مثل چپش و با نری استفاده کرد  برای درست کردن مشک 
 ابتدا  هر گونه چربی و گوشت اضافی به پوست بود جدا  می کردند بعد پوست را داخل محولی از آب آهک به مدت پنج الی شش روز قرار میدهند تا اینکه پشم های آن براحتی جدا شود پس از جدا کردن مو های پوست تمیز آن را شسته باز پوست را جهت رنگ شدن داخل محلولی که از آب و پوست خشک انار تهیه شده قرار می دهند تا کاملاً بوست به رنگ قهوه ای و از لزج بودن خارج شود اضافه کنم که در هر جایی از کشور به گونه و روشی درست می کنند این روش که توضیح می دهم مختص مهریز هست  که استادی در مزویرآباد بود که در رساندن و دوختن مشک مهارت خاصی داشت و معروف بود،
 پس از ده روز در حالی که پوست کاملاً رنگ شده آنرا بیرون آورده باز آنرا را داخل محلولی از زاج سفید به مدت بیست و چهار ساعت قرار می دهند تا مشک از آن حالت خشکی خارج شده و لطیف  بماند، اکنون نوبت دوخت دوز آن هست که باید جاهایی که هنگام پوست کردن بریده شده مانند کتف و چهار تا پاچه های آن دوخته شود به طوری که آب نشتی ندهد و جای گردن گوسفند را باز می گذاشتند جهت درب مشک،  برای آنکه مشک عاری از هرگونه بوی ناشی از پوست و مواد ی باشد مشک را پر از کاهگل می کردند [ البته در بعضی جاها از زاج سفید  استفاده می کنند] به مدت دو روز  پس ازآن مشک را کاملاً شسته و آماده بهره برداری می شد 
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 8:43  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
اعتقادات  و خرافات گذشته در مهریز و بعضاً در استان یزد 
 

آیا هنوز هم هست ؟

اگر آب توگربه میریختی. میگفتن دستت زیگیل در میاره

اگر خرچنگ دندونت می گرفت. 
می گفتن هوون [هاون ]طلا بیاری تا آزاد کند

اگر دو نفر سرشون بهم می خورد باید تف کنند تا اینکه شاخ در نیارند

 

اگر کف دست خارش می کرد می کرد می گفتند پول گیرد میاد

اگر ربک {مارمولک }دندونت را می شمرد می گفتند میمری وقتی با اون روبرو می شدند دست جلو دهان خود می گرفتند

پشت سر مسافر نباید جارو کرد

هنگام فروش خانه هاون هم رو خونه بود ولی اگر صاحب خونه اونو دمر می گذاشت مشخص بود متعلق به خانه نیست

 انداختن آتش روی زمین  ویا آب روی آتش ریختن در شب باید حتماً بسم الله گفت که مبادا از ما بهترون آسیب ببینند 


بچه اگر از زیر به پشت سر خود نگاه می کرد می گفتند بچه داره راپاه می کنه و براتون مهمون میاد

 

کووک خدا {خر خاکی } پاها شا چرب می کردن و سمت ناودون رو به قبله او را رها می کردند اگر به طرف ناودون بالا می رفت می گفتند بارون میاد

اگر سگتول صدا می کرد معتقد بودند که بزرگی میمیرد ولی اگر سگ و شغالی یا حیوان دیگر جوابش می داد صدای سگتول خنثی می شد ـ

جاروب اگر سرش بالا باشه نفرین می کنه

مرغ اگه بار می انداخت می گفتن مهمون میاد = {خودش را در خاک می غلطاند و در جایی بال بال می زد و خاکهای خود را می تکاند }

کفشی اگر دمر می افتاد  معتقد بودند جنگ میشه

روز جمعه اگر نوزادی به دنیا می آمد اونو برابر شیرینی می کردند {هم وزن اون شیرینی به مردم می دادند ]

مهره ی فیروزه ای هفت سوراخ به بند سارق نوزاد می کردند تا چشم نخورد ـ

هوا که گرگ ومیش میشد و به سمت شب می رفت جاروب کردن را شوم میدانستند


اگر کسی دماغش می خارید می گفتند

نظری شده {چشم خورده }


اگر چادر زنی را باد می برد خطری برای شوهر زن پیش میومد و همیشه دعا می کردند که الهی هیچوقت چادر سرت را باد نمره

وهنوز ادامه داره

ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 8:30  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

انژکسیون
 
در زمان های قدیم به آمپول و آمپول زدن به گویش محلی مهریز و اکثر جاها می گفتند انجکسیون [انژکسیون ] اگر پزشکی به بیماری انژکسیون تجویز می کرد مردم خیلی حال آن بیماررا وخیم  می دانستند و در محل می پیچید که خدا به بچه هایش رحم کنه دکتر براش انجکسیون نوشته و این بیمار را باید به مرکز استان می بردند تا انژکسیون را به او تزریق کنند  تا اینکه کم کم باب شد و کسانی در محل این حرفه را یاد گرفتند و یا از مرکز استان به مهریز آمده بودند به هر جهت انژکسیون همه گیر شد و ترس از آن برداشته شد البته بیشتر مواقب فقط پنی سیلین بود که انژکت می شد یعنی تزریق می کردند 

> آمپول زن قدیم وقتی  با یک کیف به خانه ی مریض می آمد،
  صاحب خانه باید یک سینی وکمی آب و یک چراغ خوراک پزی در اختیارش میگذاشت و بقیه ی ماجرا را ببینید
آمپول زن .درب کیف را باز میکرد و
 ابتدا ظرف درب دار استیلی به ابعاد حدود 25*5*5 سانتی متر که شبیه قلمدان  بود 
 در میآورد ودربش را باز میکرد .درب را روی سینی میگذاشت و
 ظرف را تا ارتفاع 3 سانتی متری آب میریخت ود رکنار دربش 
 می گذاشت آنگاه سرنگ شیشه ای 20 میلی لیتری (اندازه سرنگ گاوی امروزی)را در می آورد
 وپیستون داخل سیلندر را خارج میکرد وهر دو را داخل ظرف آب میگذاشت.سپس
یکی دو تا سوزن که با اطمینان بگویم به قد حدود 6 سانتی متر و 
  به ضخامت حدود یک میلی متر (اکه از سوزن لحاف دوزی  کلفت تر
 ولی از جوالدوز باریک تر )را از کیف در می آورد وبرابر نور نگاه
 میکرد تا ببینه تیزی لازم را داره یا نه و در صورت لزوم عندالمجلس 
تیز میکرد و در داخل ظرف آب و کنار سرنگ قرار میداد.
 حال نوبت جوشاندن و استریل کردن  بود که  ظرف را روی چراغ می گذاشت تا چند دقیقه ای 
  بجوشد تا سرنگ خوب استریل گردد. پس جوشیدن،  ظرف را از روی چراغ بر می داشت و داخل سینی می گذاشت سپس با پنس 
ابتدا سیلندر سرنگ و بعد از آن پیستون از آب خارج  و بعد از دو 
  بار تکان دادن پیستون را داخل سیلندر نموده 2-3با ر تلمبه زده می 
شد تا اگر آبی در آنست خارج گردد.آنگاه یکی از سوزنها را در آورده وبه سر سرنگ وصل و دو بار ه تلمبه میزد.
سرنگ آماده وبایدآمپول که عمدتا پنی سیلین بود آماده گردد.کار
با ضدعفونی محل ورود سوزن به آب مقطر و پنیسیلین ادامه پیدا میکرد 
. با سوزن مقدار لازم آب مقطر به 
 پودر اضافه و به شدت تکان میداد
تا سوسپانسیون یکنواخت آماده شود آنگاه سوزن را عوض کرده و پنی سیلین را کشیده در سرنگ ـ  ـ ..سرنگ را در دست راست
و پنبه الکل در دست چپ ،بیمار بینوا دمر افتاده، گوشه ی شلوار 
پائین و باسن لرزان پیدا و یکی دو نفر هم دست و پای بیمار را گرفته، 
آمپول زن بالای سر بیمار و با اولین تماس پنبه با باسن آن باسن لرزان،
سفت چون چوب و اینجاست که آقا میگوید (شل ها شل کن الان تموم میشه ) شل کردن همان و کوبیدن کلنگ گونه ی 
 سرنگ بر آن باسن بیچاره همان و کار انژکسیون تمام می شد . آمپول 
 زن لوازم خودش را جمع  کرده ،بیمار و بیمار دار را ترک میکرد.بیچاره باسن تا سه روز درد
میکرد و گلو وحنجره هم که در زمان انژکت با باسن همدردی کرده 
 بود هم دو سه روز انگار زخم بود
 ولی امروز به جای آمپولزن، تزریقاتچی داریم و سرنگهای یکبار
مصرف با سوزنهایی به ضخامت کمتر از مو که ورودش را به بدن حس نمی کنی
> خوشا به حالتون!

ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 8:29  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

پرانتز

خواهررررر بشین برات بگم 

ببین من چشی کشیدم و مکشم دس این مادر شوورام اگر کاری نداری یه لموک بشین تا برت بگم تا دیه ناشکری نکنی،   نمدونام از کجاش برت بگم  یتا مادر شوور دارم بررو مگه پوسر من ،   پوسر من ،   تاق رو بره بلاهت غریبی کاری بکنه آوخ تو اینجا بل الخرجی کنی گوش کیلو کیلو بسونی و پرتقال بمی کیلویی اوقه  بخوری و برررر رو مبل بخری چار دور اتاقت قطاااار کنی  نمدونه که خودم دارم گم گم   وچین چین غالی مبافام.  خرج مُکنام یه رو  دیه طاقطام طاق شد بشش گفتم که خودم دارم چین چینوک غالی مبافم   بله که همه چی مخورام  پرتقال بمی خو هیچی عیاره ی پهن م مسونام دس موکانم  گفتمش که خوووووب کله شه و چشش در اد، 
 میا تو خونه نگا پوسرش موکنه مگه مادر الای دورت بگردم بیا خونه من یه چیز ادموار دورس کنم بدمت بخوری رینگ رو صورتت نی 
خواهر بزار از اون شوی(شبی )  که میوردنام خونه برت بگم  یتا  وانت پیکان لکنته یه جی قرض کرده بودن  شو از در خونه که ما خیر سرون عاروس بودم سوارون کردن کار ندارم که تو را پیچل شد و تکه وختی این دومات کارش بود طاهر را عوض مکرد خاک عالم تو سرش با این کتک شلبال دوماتی  پر خاک و پچل نشس تو ماشین اگر بدونی چه سختی کشیدم اون شو   یه تکه مونده بود تا در خونه دومات،   پیر شوور یتا موتولی را مث بوز سرخ انداخته گرده سرون  اول خو ترسیدم که این دیه کیه که اقه دولق کرده پشت سرون  هی ساسات مکشه ، موخاس بگه که یه لا  دیه توو بخورد گوسبند آماده نیس گفتم آقققق  ممد  کجا با این لکنته توو بخورم  خیا موکنی سووار ماشین آرا شدم، و دور میدون لاله زار مچرخم برو یه پشت  و پسل  باسا  تا بیزین تموم نکرده  یا طاهرش  در نرفته  هی با این وانت مش مندلی دور مله تو خوردم تو این خاکیا چن جا خو کلللام خورد سینه طاق ماشین تارسیدم در خونه دومات دیدم مادر شورر خو مث مرغ کک باد خودش کرده اونجا باسیده  از گوسبند ن  خو خبری نیس گفتن گوسبن مایه بوده شگون نداشته  صبح خدا بوخا  یتا بره (گوسفند) میارم  یللوک میید دم در پیش پاتون مکشم  خواهر اینه که دارن مکشن اگر شما گوسبن دیدی ما هن دیدم  
حالا میدونم کارم داری بشین از پااندازاشون برات بگم الای تخ بشورم همه شون یا پتو گفتن یا پشتی هیشتاشونم نیوردن مادرشور حالا ببین چیشی داد همیقه ای که بود دو اوقه باد خودش کرده بود دو تی با شوورش یگجفت پتو تابان پاانداز دادن اینن خو بچه مون که دنیا اومد یه لینگ پتو اوردن 

ساسات = موتور سیکلت  ایج روسی که الانم عشایرا سوار میشن ساسات را که می کشیدی صدا می کرد 

ابوالقاسم بیدکی    مهریز

باز!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 7:32  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
شولی ترش

سلام 
  نزیک عیده و فک و فامیلا از هر جایی مین مخام طر پخت شولی ترش را بر اوناییکه بلد نیسن یاد بدام  با اینکه
همه چیا همه که نمدون.
مدونام که همه تون ایناییکه من مگام بلد هسسد 
تو شهر ما مهریز یتا ذرُّک فرق مُکنَه مشه بگن مزبارابا دیا ، همه،همه چی می دونن!
منم مثِ همه دیه، 
با اینکه یه عالمه کار رامبرام؛ یه عالمه کارن هه که ، رانمبرام.

زشته‌خو یه چیزی یه کسی بپرسه بلد نباشم ، بلاخره چرت و پرتی بلغور مُکنام .

یتا کارکایی که خیلی رانمبرم، آش پختنه. کَسِ غیره ای نباشِد، آش پزی کِردن پوری بلد نیسام بلی اگر نخوردام نون گندم دیدام دس بچه مردم 
حالا بیبینِد چِطَر مِگام که یعنی بلدام! 
بسایل لازم 
آرت یتا پیاله 
چغندرک یتا اندازه، چغندرای سرخ لپویی نباشه شولیتونا سرخ موکنه در دکون مرزا ممود داره سر خیابون ، چه مدونام حالا شده میدون معلم  بالاخره مال هر مله ای هسد طبافی هه 
سبزی، اسبناج، شبیج، تره، گشنیز، جفری، عدس، پیاز، ننا بر پیاز داغ، 
روغن، روغن آرا نه این روغنایی که هه ، مثلاً مگن روغن افتو گردون چطو یه کیلو تخمه افتو گردونا مگن 9000 تامن آوخ یه کلو روغنش را مگن 4000 تامن په ملومه که روغن نی. اینا را نخورد. روغن آرا بر مدارد همون روغن  دمبه یا شله خیلی هن خوبه با مثله بالا که گفتام آماده مکند ، آی سرکه یا تلف هن موخا که یادام رفته بود 

برا پختن شولی ، هرچی که لازم بود  برتون گفتام 
حالا مخام شولی را بپزم ، اول بسم الله براتون بگام وختی دارد شولی مپزد این موبایلکاتون را ماسی بلد کنار نمشه یتا دستون تو شولی پختن باشه یتاش تو موبایل خیلی بد چیزیه حالا سر فرصت از این بابت هم گف مزنانم و منمیسام
اول کار سبزی را خرد موکند چغندرک را هن پوس که کردد اونا ریزه موکند، یه بار دیه هن مگام چغندرای قرمز اگر نباشه بتره، خب بعدش، 
مرد {می روید }یکتا سلط او از پاكنه بر مدارد مید اما نه ، او پاكنه خو مگن آلوده شده مرد {می روید } او حسن باد اونجا میارد او لوله کشی یا او جو بر نداردتن مزش خش نی الا اگر نالاج بودد دیه چارهی نی 
اگر کمیدونوک مس دارد خیلی بتره شولی تو قابلماییکه حالا در اومده خش نی اون طم و مزه را خیا موکنی نداره 
کمیدون بار مذارد اندازه نفراتی که مخد بخورد حتماً اینا را خودتون دیه رامبرد و حساب دسستونه اووش موکند عدس را هن مریزد توش مزارد بپزه بعزیا دیدام چغندرا مکنن تو دیک بخار تا خوب پخته بشه هم متوند اونکار کند همن بریزد تو دیک بپزه هر طور صلا مدوند این دو قلم که پخته شد سبزی را بریزد توش، نمکن به اندازه خودش مریزد نکنه هباستون نباشه شورش کند، مادرا قدیم از ایرا که داشتن شولی مپختن از اورا هن بچه شیر مدادن هباسشون نمک ادووه دیگ او گوشتشونم بود هباسشون به خمیرشون هم بود که ترش نشه، هان باریک الله خوب همش که پخته شد آرت را بر مدارد او آرتوک درس موکند مریزد توش هی که مریزد هی همش بزند که آرت لوک لوک نشه ، راسی ایننا نگفتام یه پارا یه تکه چغندر هن را رنده موکنن توش بر لعابش ، آخر کار نه، همراه با چغندرای ریزه کرده همون اول ، همه اینا که تموم شد حالا نوبت پیاز داغ و ننا داغش رسیده، یتا تالوک مذارد رو بار روغنی هم که اول گفتام مریزد توش داغ که برداش پیازای ریزه کرده را مریزد توش پیاز که سرخ شد ننا را هن مریزد زرچوهه مریزد توش اینجا هباستون نره تو گوشی و چه مدونام تلگرام و ایناییکه من نمدونام چشیه زرچوهه را بسوزوند یخودک که داغ برداش زیرشا خاموش کند بریزد تو کمیدون شولی و هم بزند این شولی دیه آماده خوردنه، کمیدونا بردارد بیارد بلد میون کاسا و کَمچلی را هن بیارد اگر کاسه کباره باشه خیلی خش تره سرکه و تلف هن بیارد اگرم ندارد در دکون مرزا غلومسین یا عطاریا ی دیه پول بدد بچه جلدی بسونه بیا هر کی مخاد با تلف بخوره هر کی موخاد با سرکه، 
همه بشیند دورهم و سلومتی بنا کند به خوردن نوش جونتون 
ببخشد من دیه بیشتر بلد نبودام

مهریز ابوالقاسم بیدکی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 6:19  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
من و گندم و آسیاب آبی 

صبح وقتی از خواب بیدار شدم پدر را دیدم که داخل حیاط خانه  مشغول  پاک کردن گندم با غربال  هست آن روز به مزرعه نرفته بود 
چونکه  آرد برای پخت نان تمام شده بود و باید گندم به آسیاب ببره   ، 
معمولاً گندم را وقتی از مزرعه به خانه می آوردند. احتمال داشت قدری کاه و یا سنگ مخلوط داشته باشد این بود که هروقت می خواستند مقداری را به آسیاب ببرند باز آنرا  به اصطلاح محلی پاک می کردند گندم بیشتر در خمره های بزرگ  گلی که به گویش  مهریزی به آن تپو می گفتیم  نگه داری می شد  به این صورت بود که بعد از پر کردن تپو درب آن را کاملاً می بستند و حتی گل می گرفتند تا از شر هر گونه حشرات و حیوانات موزی محفوظ باشد پایین تپو یه سوراخی بود که موقع برداشت گندم از آن استفاده می شد و بعد از برداشتن گندم مورد نیاز باز دوباره توسط پارچه ای و یا گل گرفته می شد،  پدر انروز مقدار سی چهل کیلو گندم را وسط حیاط روی یک شال  بزرگ انباشته کرده بود و  کم کم داخل غربال می ریخت و با بالا و پایین انداختن آن کاه از آن جدا می شد و سنگی هم اگر داشت به خاطر  اینطرف آنطرف انداختن گندم سنگها و یا هر چیز درشتی که به وسیله باد دادن جدا نمیشد جلو غربال می آمد و  از گندم جدا می شد  غربال پدر خیلی فرسوده شده بود منتظر بود تا عشایر که بعضا کولیها می گفتیم بیابند و یکی نو بخرد  کولیها در سال چند مرتبه می آمدند و در جایی خوش آب و هوای مهریز اتراق  می کردند و هر کس داس  سه پایه برای اجاق،  غربال،   تاوه،  میخ طویله،  و ـ ـ که ساخت خود آنها بود و لازم داشت می خرید بعضا اگر کسی الاغ چموشی هم داشت با الاغی از آنها تعویض می کرد،  

  غربال ها که اکنون در بعضی موزه ها دیده می شود به شعاع یک در یک متر که به وسیله روده  گوسفند توسط همین کولیها بافته می شد با فاصله هایی که گندم از آنها خارج شود و به چوب مدور گرد بسته می شد که به آن غربال می گفتیم خیلی محکم و بادوام بود  شکل های کوچکتر و گشاد تر آن هم بود که مخصوص  به اصطلاح بوجاری نخود بود و به آن نخود بیز هم می گفتند،  

در حالی که پدر مشغول بالا پایین انداختن گندم بود من هم سعی می کردم که مانع از آمدن مرغان نزدیک گندم باشم ، 
کار تمیز کردن گندم که تمام شد پدر آنها را داخل یک جوال ریخت و آماده کرد تا به آسیاب ببرد پس از یه مقدار استراحت و صرف یک چایی الاغ را آورد و با کمک  خانواده جوال گندم را روی الاغ گذاشتیم 

مهریز حدود شش آسیاب آبی داشت  با توجه به اینکه  اسیابهای آبی را همیشه در مسیر نهر های بزرگ می ساختند این بود که در مسیر آب و قنات حسن آباد سه آسیاب قرار داشت که ابتدا آسیاب  معروف به دوسنگی بود که اکنون در حال باز سازی هست و سمت بالای پارک کوثر قرار دارد و با دوسنگ کار می کرد که به آن دوسنگی می گفتند  

در مهریز شش آسیاب آبی وجود داشت که سه تای آنها  در مسیر قنات حسن آباد قرار داشت که اولین آن  معروف به آسیاب دوسنگی بود که الان حدود پنجاه سال است که استفاده نمیشود و به صورت مخروبه در کنار چشمه حسن آباد خودنمایی می کند که  میراث فرهنگی در حال مرمت و باز سازی آن می باشد تا در معرض بازدید گردشگران قرار بگیرد دومین آسیاب که معروف بود به آسیاب انجیروک و در کنار میدان توحید قرار دارد که آن هم از تنوره آن خبری نیست و حدود بیست سال هست که به اصطلاح عامیانه تخته شده و سومین آسیاب که در مسیر آب حسن آباد قرار داشت آسیاب آبی معروف به آسیاب فاطمه بگم بود که حدود دو کیلومتر با آن دو آسیاب فاصله داشت چهارمین آن که با چشمه آب باقر خان کار می کرد در محله باقر خان قرار داشت پنجمین آسیاب آبی بغداد آباد و در آسیا ب ریک [اسیو ریگوک] واقع شده بود که با آب  چشمه ارزن اندازون کار می کرد  و ششمین آسیاب در میدان شهر داری و تقریبا اول ورودی بلوار شهید زارع زاده بود که متاسفانه اثری از آن باقی نمانده است ،  
حالا که تقریباً و حدودی در حد اطلاعات ناچیز بنده از تعداد آسیاب آبی مطلع شدیم بر می گردیم به ادامه ماجرا و بردن گندم به آسیاب من خیلی مایل بودم که قدری راجع به چگونه آرد کردن گندم به وسیله آسیاب آبی اطلاعاتی کسب کنم این بود که همراه پدر که حالا با یک دست افسار الاغ را گرفته و دست دیگر جوال گندم را راهی آسیاب شدیم  فقط در مزویرآباد تنها آسیاب آبی که کار می کرد همان آسیاب انجیروک در میدان توحید کنونی بود ،  البته باید اضافه کنم که بیش از چهل سال پیش چند تایی اسیابهای دیزلی  هم بودند که با گازوییل کار می کردند که  تا فاصله سیصد چهارصد متری صدای تق تق آنها را در آن سکوت آن وقتها می شد شنید و گندم آرد می کردند ولی آرد آسیاب های آبی خیلی نرم تر و کیفیت بالاتری داشت این بود که انروز هم پدر ترجیح داد به آسیاب آبی برود، 
هر دولنگ دربهای چوبی آسیاب باز بود و و آسیاب با خیلی صدای ملایم کار می کرد عمق آسیاب به خاطر اینکه باید از آب استفاده کند حدود چهار  متر بود هر کس که با حیوانی گندم می آورد با حیوان آن شیب را طی می کرد تا به کف آسیاب می رسید، اولین بار بود که من به اینجا می آمدم خیلی برایم جالب بود در عین حال که قدری می ترسیدم ولی می ارزید همانطور که پدر گندم را گرفته بود تا از روی گردن الاغ پایین نیفتد الاغ زبان بسته انگار بارها این شیب ملایم را طی کرده آرام آرام با سر سم پایین می آمد  ـ  ـ. ـ  ـ  ـ 

پایین آسیاب که آمدیم صدای آب بود و چرخش سنگ خیلی خنک بود پدر الاغ را آورد کناری و گونی گندم را پایین انداخت حیوان زبان بسته یه نفسی راحتی کشید معلوم بود که خیلی خسته شده بود مخصوصا این شیب  آسیاب که پایین آمده بود 
 آسیابان داخل حوضچه آرد مشغول جمع کردن آرد بود سنگ آسیاب مثل صفحه گرامافون می چرخید یه ظرف بزرگی که گندم داخل آن بود وحدود پنجاه سانت بالاتر از سنگ قرار داشت که به آن دول می گفتند و از سوراخی که در پایین آن بود گندم بیرون می آمد و روی یک ناودان چوبی کوچک که با گردش سنگ  می لرزید یا به قول امروزی ویبره مانند بود گندم را در سوراخ  مرکز سنگ میریخت و گندم و یا جو در وسط دو سنگ قرار می گرفت و با چرخش سنگ بالایی  آرد می شدند تراشیدن سنگ آسیاب توسط سنگتراشهای مزویراباد انجام می شد به قول سنگتراش پیشکسوت حاج محمود زارع بیدکی سنگهایی که برای آسیاب آبی خیلی خوب بود از ترون پشت [توران پشت ]می آوردند و تراشیده و نصب می کردند 
سنگ آسیاب تشکیل شده بود از 

دو قطعه سنگ پهن گردکه وسط آن ها سوراخی بود که روی هم قرار میگرفت و از وسط  هر دو ی آنها   یک میله از نوع آهن یا چوب  که به زمین وصل می شد   و زیر  سنگ ها ی آسیاب   جسم پره داری  از چوب به میله چوبی یا آهنی وصل می شود که وقتی آب از پایین ترین قسمت  از طریق  تنوره با فشار به این جسم پره دار می پاشید پره ها و در نتیجه سنگ  بالایی آسیاب را به حرکت در می آورد و در بالا توضیح داده شد که چگونه گندم بوسیله دول [دلو ]  در سوراخ وسط سنگ می ریخت و موجب می شد که در وسط دو سنگ قرار گرفته و بصورت آرد در بیاید 
. و طوری هم طراحی شده بود که چنانچه می خواستند مثلا گندم و جو را بلغور کنند توسط یه چوب [گاز ]بین دو سنگ فاصله ایجاد می شد یا هر طور که آسیابان مایل بود آن را تنظیم می کرد 

آرد در مسیر چرخش سنگ داخل حوضچه می ریخت پیر مرد آسیابان با پیرجامه مشکی و پای برهنه که سفید ی آرد رنگ و رو ولباس آسیابان  را به خود کرده بود داخل حوضچه آردها را داخل کیسه می کرد  دستمزد آسیابان مقداری از همان آرد بود ، 

از قرار معلوم نوبت ما نمی شد که گندم ما داخل دول [دلو ] آسیاب برود چونکه آسیاب به نوبت بودو حساب و کتاب،  در عین حال که شبانه روز کار می کرد و چنانچه مشکلی پیش نمی آمد و به اصطلاح  خراب و تخته نمی شد به تمام وعده ها عمل می شد ،

 ولی گندم زیاد داشت که باید آرد می کرد،  با تاریک شدن مسیر پایین آمدن به آسیاب معلوم شد که مشتری دیگری گندم بر پشت الاغ گذاشته و به پایین می آید نور آسیاب از سوراخی که در سقف بود تامین می شد ،  دو تا الاغ در محیط آسیاب نمی گنجید و با غر غر کردن شاخشونه همدیگه می کشیدند اگر رها میشدند همدیگر را دندوناجون می کردند پدر افسار الاغ را گرفت و از آسیاب بالا آمدیم ،  
نزدیک ظهر بود کنار تنوره ـ ـ  ـ  ـ  ـ  ـ

 به به کنار جوب حسن آباد چه کیفی داشت نشستن و نفسی تازه کردیم چنار های سر به فلک کشیده دو طرف جوب،  حیف اون درختان که بریده شد 

توضیح دادم در قسمت های 
گذشته که قنات حسن آباد مهریز  تنها قناتی به شمار می رفت كه در مسیر آن پنج آسیاب آبی قرار داشت . نام این آسیاب ها عبارت بود :عباس آباد،دوسنگی ،انجیرک ، بی بی بیگم و یا فاطمه بیگم و ملاشاهمیر.
خدا رحمت کنه دو برادر خیر یکی به نام حسن و حسین شاه که این دو قنات شاه حسین و دیگری حسن آباد را احداث کردند  
ادامه ماجرا 

پدر که افسار الاغ را بسته بود به درخت تا زبان بسته از علفهای تازه کنار جوب شکمی از عذاب در آورد و خودش هم کناری لب جوب به درختی تکیه زده بود من هم از فرصت استفاده کردم تا کنار تنوره بیام و از نزدیک تماشا کنم  جوانانی   و حتی میان سالانی بودند که در تنوره آب تنی می کردند عمق تنوره  سه الی چهار متر بود اصطلاح و گویشی در شنا داشتیم به نام انگلیوک که می پریدند روی هوا و دو پای خود جمع می کردند و وسط تنوره فرود می آمدند وقت فرود بعض هاشون آدم می ترسید که الان روی لبه تنوره فرود میان ،  آن روز یکی از بچه ها شرط بندی کرد که برود ته تنوره و آن سوراخی که آب به آسیاب می رود رامسدود کند تا آب از لبه تنوره سر ریز کرده و حتی آسیاب تخته شود [از کار بایستد ] سوراخ پایین تنوره  بصورت مخروط بر عکس بود که ابتدای آن تقریباً یه انسان را می توانست داخل بکشد  تا اینکه کم کم بصورت مخروطی و تنگ تر می شد تا آب با فشار زیاد به پره های آسیاب بپاشد و سنگ آسیاب را بچرخاند حالا این بچه محل می خواست برود در عمق تنوره  و مانع رفتن آب به وسیله چسباندن خود در مسیر آب به آسیاب شود خیلی کار خطر ناکی بود   با این حساب  یه انگلیوک زد وسط تنوره رفت زیر آب چند ثانیه  ای شد که دیدیم آب از لب تنوره سر ریز کرد از آن حدی که باید بیاید بالا گذشت دیدیم از او خبری نشد خیلی ترسیدیم داخل آب پیدا نبود ـ  ـ  ـ.   ـ ،     چند ثانیه ای شد  کلا آسیاب را تخته کرد ولی خودش هنوز بالا نیامده بود آب همانطور از سرتنوره  به بیرون می ریخت همه ترسیده بودیم چیزی نمانده بود که پا به فرار بگذاریم یک لحظه دیدیم با نفسهای آخر از آب اومد بالا و آب فرو کش کرد همه خوشحال شدیم 

الله هــم صل ـ  ـ  ـ  ـ  ـ 

صدای پدر راشنیدم که می گفت بیا بریم  اومدم و پدر مرا سوار الاغ کرد و به طرف خانه حرکت کردیم در بین  راه پدر گفت تو را سر کوچه پیاده می کنم برو خونه من برم ببینم اگر غلام نعلبند هست الاغ را نعل کنه زبان بسته سم هاش خراب شده من خیلی مایل بودم  نعل کردن الاغ را ببینم  گفتم من هم می آیم  
آمدیم رسیدیم درب آهنگری غلام نعلبند خدا رحمتش کنه مردی بود با سن با برکت حدود صد و چهل سال قدی رشید و خیلی سرحال  وقتی این استاد نعلبند را دیدم او را شناختم همانی بود که هر روز با دو کوزه آب می آمد سر چشمه پاکنه آب می برد بدینصورت بود که با یک چادیشب،  دو تا دسته های کوزه  را به هم می بست و خورجین وار روی شانه می انداخت  و به خانه می برد،  

با اینکه ظهر گذشته بود بنده خدا پذیرفت که الاغ را نعل کند،  استاد در حالی که مشغول جابجایی الاغ و آماده کردن وسایل بود می گفت خداوند سمی که به الاغ و اسب و حیوانات دیگر داده برای اینکه در کوه و بیابان بدوند نه اینکه داخل طویله بمانند یا در روز مقدار کمی راه بروند  ایشان در حالی که داشت وسط سم الاغ را تمیز می کرد ادامه داد سم  الاغ ویا اسب و حیوانات دیگر  در هر برج نیم سانت رشد می کند و مانند ناخن انسان می ماند که باید کوتاه شود اگر کوتاه نشود همینطور بزرگ شده و شکننده می شود و احتمال دارد تکه ای از سم آسیب ببیند و برای همیشه حیوان لنگ بزند واقعاً صحبت های استاد خیلی جالب بود،  
در حالی که یکی از سم ها را نعل کرده بود و مشغول دومی بود و  الاغ هم که حالا  با سه پاه ایستاده بود و گردن کج کرده و به نعلبدش نگاه می کرد مانند کسی بود که می خواهند امپولش بزنند، 

   این استاد آهنگر می گفت حتی چند وقت یه بار باید نعل را عوض کنند زیرا نعل جلو رشد سم را نمی گیرد  هم سنگ و اشغال لای سم می ماند و باعث آسیب رساندن به سم حیوان می شود  

 ایشان بیان می کرد که سم حیوان یکی از اعضای مهم  او به شمار می آید قبل از آنکه به ظاهر حیوان نگاه کنیم باید ببینیم سم های حیوان در چه حدی است  
استاد علاوه بر آنکه نعل الاغ و اسب می کرد آهنگری بود که داس میخ طویله افسار حیوانات  هم درست می کرد که واقعا آهنگری او روبروی زینبیه مزویراباد ً مایه آبادی در آن زمان بود 

دیگر کار نعل الاغ تمام شد  او را بیرون آوردیم سوار شدم مثل ماشینی که تازه لاستیک هایش را نو کردند  زبان بسته راه می رفت از رفتن روی سنگ و تق تق کردن سمش خوشش می آمد   


 ابوالقاسم بیدکی

ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 6:18  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
هاون 
یکی از صنایع دستی مهم و هنر سنگتراشان مهریز که  در محله  مزویراباد در سالیان گذشته  رونق بسیاری داشت تراشیدن هاون بود  تا دهه های پنجاه رسم بر این بود که هاون یکی از خرید های مخصوص داماد بود  داماد وقتی خانه ای را محیا می کرد تا عروس را به خانه بیاورد حتماً باید این خانه هاون هم داشته باشد که یکی از ضروریات خانه بود و داماد بر اساس وسع مالی خود آن را باید تهیه کند  حتی  چنانچه خانه ای ساخته خرید و فروش می شد در بعضی بیع نامه ها هاون قید می شد که روی خانه هست یا خیر یا اگر قید  نمیشد در موقع تحویل خانه می دید که هاون دمر گذاشته شده می فهمید که روی خانه نیست و فروشنده آن را خواهد برد  
پای صحبت پیشکسوت سنگتراش حاج محمود زارع بیدکی معروف به حاج محمود سنگتراش می نشینیم تا چگونگی ساخت این صنعت را برایمان تعریف کند  استاد می گفت سنگ هایی که برای ساخت هاون استفاده می کردیم بیشتر سنگهایی  بود که  ازشاه نشین مدوارمی آوردیم که برای ساخت هاون خیلی مناسب بود سنگها را وقتی کنده و آماده می کردیم هشت الی ده عدد از آن را بار شتر می کردیم  می آوردیم در محل تراشیدن که همان سه راه سنگتراشی کنونی هست زمین می گذاشتیم  و با اندازه های مختلف می تراشیدیم خریداران  علاوه بر مهریز از دیگر شهر ها هم بودند  خریداران  و عمده فروشان  یزدی بودند که به تعداد می خریدند و  وقتی آماده می شد با اتوبوس مهریز برایشان می فرستادیم خریداران از کرمان و رفسنجان و دیگر شهر های مجاور هم بودند که مشتریان ما بودند  


از سنگهای آسیاب پرسیدم  که ان شاالله در ادامه خواهید خواند 
ممنون 
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 5:32  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |