کوچه مله 

توی کوچه وختی رو مشدی ، بوی خاک و علف و پشکل میومد . مث همیشه کوچه خلبت بودو مگز پر نمزد   گاه بختی پوزه‌ی خری از سولاخ دیبال طببله یا   لا زبار در  دیده مشد 

همه ی مله اروم بود . حتی صدای   عرعر خر مله های اوحد تر را هن مشد بشنوی  دو حد کوچه طویله بود و ، همه مرغ و خروس و گوسفند و خر و  گوو  داشتن 

گاهی در میون عرعرا و بع بع گوسبندا و خوندن خروسا قد قد مرغا ، صدای پرندا دیه هن  مث چغور ،  هوتی،  کلاغ،  و چیزا دیه هم به گوش مرسید. یا صدای پدری که ممودک و جفرکا بر  کاری فرا موخوند

از پشت کوچه صدای عرعری اومد و در پی اون ، عباسعلی پسرِ دایی رضا مصومه با خرش از خم کوچه پیداش شد 

هون لامسب(لامذهب،بی دین!) برو بیصاب(بدون صاحبش، صاحب مرده) خر داشت تو سربالایی کوچه بر بالا اومدن تقلا مکرد. خر از رو جوی  او رد شد. غلامعلی که همیشه بی کار و بی عار کنار جو نشسه بود گف  کمک نمخی ؛ به عباسعلی گفت ولی خره سرش را تکون داد.

عباسعلی گف : کاری نداری بیا بریم ، هون لامسب، به خره گف، غلومعلی هم کمکش کرد، هوووووون لامسب. خره یخده شخ لینگ تر شد حالا دو نفر شده بودن باغشون سینه ی سر بالایی بود خر زبون بسه از صب تالا باله بارش کردن این راه را هی رفته و اومده دیه حس و حال برش نمونده بود .  غلومعلی اوصال(افسار) خر را گرفت و  خر را می کشید و عباسعلی به پشت خر می زد. و هون مکرد 

باله بار را آوردن تو باغ پا یتا درخت خالی کردند؛ دوباره باله را عباسعلی خوب تکوند و انداخ رو خر فرصت به خره نداد یتا کچه علف بخوره اوردش در باغ و پرید رو خر بر غلومعلی هم گف پشت سر من سوار شو. غلومعلی هر چی تغلا کرد نتونس سوار بشه خرا آورد پا یتا تققا. تا سوار بشه رف رو تققا هر طری بود سوار شد  خر که تو سر پایبنی جده باغ پایین میومد غلومعلی ترسید و جس تگ،   این لته خرچه. که رو خر پایین جس خره یتا نفس راحتی کشید  غلومن پا را خش کرد و بنا کرد پشت سر خر اومد ن  تا همون لو جویی که اول باسیده بود باسید . عباسعلی هن خو  با دو پاش مزد تو دل خره و هون مکرد و رف پی کارش که بار بیاره 
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 17:47  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki. iranian:
هاون 
یکی از صنایع دستی مهم و هنر سنگتراشان مهریز که  در محله  مزویراباد در سالیان گذشته  رونق بسیاری داشت تراشیدن هاون بود  تا دهه های پنجاه رسم بر این بود که هاون یکی از خرید های مخصوص داماد بود  داماد وقتی خانه ای را محیا می کرد تا عروس را به خانه بیاورد حتماً باید این خانه هاون هم داشته باشد که یکی از ضروریات خانه بود و داماد بر اساس وسع مالی خود آن را باید تهیه کند  حتی  چنانچه خانه ای ساخته خرید و فروش می شد در بعضی بیع نامه ها هاون قید می شد که روی خانه هست یا خیر یا اگر قید  نمیشد در موقع تحویل خانه می دید که هاون دمر گذاشته شده می فهمید که روی خانه نیست و فروشنده آن را خواهد برد  
پای صحبت پیشکسوت سنگتراش حاج محمود زارع بیدکی معروف به حاج محمود سنگتراش می نشینیم تا چگونگی ساخت این صنعت را برایمان تعریف کند  استاد می گفت سنگ هایی که برای ساخت هاون استفاده می کردیم بیشتر سنگهایی  بود که  ازشاه نشین مدوارمی آوردیم که برای ساخت هاون خیلی مناسب بود سنگها را وقتی کنده و آماده می کردیم هشت الی ده عدد از آن را بار شتر می کردیم  می آوردیم در محل تراشیدن که همان سه راه سنگتراشی کنونی هست زمین می گذاشتیم  و با اندازه های مختلف می تراشیدیم خریداران  علاوه بر مهریز از دیگر شهر ها هم بودند  خریداران  و عمده فروشان  یزدی بودند که به تعداد می خریدند و  وقتی آماده می شد با اتوبوس مهریز برایشان می فرستادیم خریداران از کرمان و رفسنجان و دیگر شهر های مجاور هم بودند که مشتریان ما بودند  


از سنگهای آسیاب پرسیدم  که ان شاالله در ادامه خواهید خواند 
ممنون 
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 17:43  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

نامه ای به همسر 
قسمت اول 
دهه چهل و پنجاه 

حضور محترم شوهر ازیزم سلام ارض میکنم پس از ارض سلام سلامتی شما را از خداوند موتعال خاستارم باری اگر از احوالات این جانب همسر خود را خاسه باشید صحیح و سالم هستم ملالی ندارم بجز دوری شما که امیدوارم هرچه زودتر دیدار تازه گردد بچه ها یک به یک سلام می رسانند نو رسیده دست بابا می بوسد پدر و مادرم سلام میرسانند پدرمادر خودتان سلام می رسانند همسایه ها همه سلام می رسانند عمو ها خاله ها دایی ها همه جدا جدا  با اهل منزل سلام می رسانند و همه حالشان خوب است  از تهران همه سلام برسانید پسرمان محمود را هم سلام برسانید خواننده نامه سلام برسانید،  
شوهر ازیزم بچه ها خیلی دلشان برای بابا تنگ شده، حسن خیلی نا آرامی می کند،  اگر می توانی چند روز بیا دوباره برگرد،   از احوالات حسین را خاسه بودی  چند روز مریز شده بود الحمدلله الان خیلی بهتره ، 
 بیست تومان (دویست ریال ) پول فرستاده بودی دریافت کردم خیلی خوشحال شدم ، دختر خوبی برای محمود زیر سر کردم می ترسم عاروس شود لااقل بیا برویم سنگی رو بافه بگضاریم تا بعد،  راسی آن بز گازور  هم جمبلی زایید یکی نر یکی هم مایه شیر خوبی هم داره نان خورشی برای بچه ها هست،  اگر از باغ ریگبا برایت بگویم بد نیست  ولی امصال خیلی انار  ترکیده دارد،  
غالی  هم یک نقش دیگر نمانده تا تمام شود ارباب گفته پایبن که افتاد همه حسابمان را پرداخت می کند ، اگر می توانی قدری بیشتر پول برایم بفرصت تا مقداری به قساب بدهم یکی چوقد پر شده چند وقت هست که نسف چوقد گوشت می سونیم خدا را شکر مرغها همه تخم می گضارند سه تاشون کک شده اند که آنها را با بیست تخم مرغ نشونده ام،  دوتومن  هم نفقه آب آوردند که باید پولش را پرداخت کنم  ،  حاجی هم التماس دعا دارد و پول می خواهد دیگرکمترچیزی می سونم ولی بعضی چیزا مثل قندوچای و نفت و ادووه ، روغن چاره ای نیس 
شوهر ازیزم پالتوت را برایت فرستادم که اگر صبحها سرد هست بپوشي،  راستی تا زمستان نشده باید پشت بامها را کاه گل کنیم یادت هست که پارسال گوشه اتاق اب می داد شوهر ازیزم موازب خودت باش منهم خیلی دلم برایت تنگ شده هرروز صب که پشت کار غالی می نشینم همش فکر تو هستم    دیگر ارضی ندارم فقط اگر کار زیاد داری همانتور که گفتم چند روز بیا  سنگی رو بافه بگضاریم و برگرد خودش را هم نیاوردی، نیاوردی، اگر می  خواهی بیایی چند 
 روز دیگربیا طماته ها را پختم فعلا دوره ربی هست  
 قدری نبات و مقداری بادوم برایت فرستادم،  فقت وقتی می آیی چکمه ای که برای بچه ها قول دادی فراموشت نشود، دیگر ارضی ندارم، 
الهی دورت بگردم وتسدخت برم 
نمک درنمکدان شوری نداره دل من ثاقت دوری نداره 
ای نامه که می روی به سویش از جانب من ببوس رویش،
ستاره آسمون نقش زمینه 
خودم انگشتر و یارم نگینه 
خداوندا نگهدار نگین باش که یار اول و آخر همینه،  
کاتب ابوالقاسم  پسر  زهرا. همسایه کلاس اول خیلی سلام می رساند،  
اگر بد نوشتم شما خوب بخوانید 
اگر شب نوشتم شما روز بخوانید،  
خواننده نامه هم سلام برسانید 

جواب نامه را فوری فوری بفرستید.  

ابوالقاسم بیدکی.      مهریز       ا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 17:40  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

iranian:
قسمت اول 
شکسته بندی  
سنه1350

نزدیک غروب آفتاب بود 
   داخل کوچه با بچه ها مشغول بازی بودم ،  پدرم از داخل خانه  مرا صدا کرد که برو الاغ را که همسایه برده تا گندم به آسیاب ببرد بگیر بیار . 
 زیاد دورنبود کوچه بغل دست خانه خودمان بود کوچه ای بود کنارش جوب ابی بود و پر از درختان چنار کوچه افشاری می گفتیم .
امدم در ب خانه همسایه کوبه مردانه اش را زدم اینکه میگویم مردانه یعنی دو تا کوبه داشت یکی زنانه یکی هم مردانه وقتی کوبه مردانش کوبیده میشد داخل خانه می فهمیدند که مرد هست پشت در .
 درب زدم از داخل خانه صدای کیه شنیدم   گفته پدر را بازگو کردم  بعد از چنددقیقه  الاغ را آوردند اما خود صاحب خونه نبود بلکه یه پسر ده ساله داشت او آورد بیرون چونکه خودش هم هوس خر سواری کرده بود شیطنتهای  بچه گیشون گل کرد الاغ را آوردیم  کنار  سکوی (تقا) باغ افشاری   ابتدا پسر همسایه سوار شد من هم نشستم پشت سرش دو پشته الاغ را حرکت دادیم خیلی الاغ رام و ساکتی بود . خلاف جهت منزل چونکه می خواستیم الاغ سواری کنیم  از سمت کوچه تغار (جایی که آب را تقسیم می کنند برا هر محله ای )  آمدیم رسیدیم به حسینیه که معروف بود حسینیه کلک از سوی  کوچه باغ استاد الاغی با باله پر از بار [کود گوسفندی ] پیش می آمد تا چشم این دو الاغ به هم افتادبنای عرعر را گذاشتند الاغی که ما  سوار بودیم عرعرکنان چهار نعل شد،  دیگه کنترل الاع از دست  پسرک همسایه  خارج شده بود با توجه به اینکه الاغ خانه صاحب  خود را بلد بود با سرعت پیچید سمت کوچه ای که معروف بود به  غسالخانه  یا کوچه روقیک و سپس کوچه پیچ در پیچ درب خانه رقیه  الاغ هر دوتامون را محکم به زمین زد،  
هوا گرگ و میش بودلحظه ای بود که کم کم داشت صدای موذن ها از پشت بامهای مساجد بلند می شد،  من با این زمین خوردن احساس کردم که یکی از دستهایم آسیب دیده در حالی که دست زیر دست دیگر خود گرفته بودم آرام آرام به سمت خانه آمدم الاغ با آن پالان کج شده زود تر به خانه رسیده بود پسر همسایه هم که فرارکرده بود ،  مادر که ظرفی پر از لباس شسته شده زیر بغل زده بود و از سر جوب آب می آمد تا مرا با این وضع دید  شوکه شده نمی دانست چکار کند مرا برد داخل خانه حدس زد که دست  از مچ شکسته  باید مرا پیش یک شکسته بند ماهر ببرد این بود که  همراه باپدرم مرا به محله استهریج مهریز پیش یک جا انداز با تجربه بردند شب بود و تاریک حاج غلامرضا که از ناحیه چشم در شب قدری ضعیف بود تخم مرغ و میخ آزار [اصطلاح کتابی آنرا نمی دانم ]  را که مادر م از خانه آورده بود گرفت داد دست همسر خود گفت زن این تخم مرغها را بگیر تا صبح باهاش خاگینه درست کنی   برو زبط متک [عصاره شیرین بیان ] را داغ کن بیار 
همسر حاجی غلامرضا که بعد از چندین سال شکسته بندی حاجی دستیار خوبی شده بود و می دانست چکار باید انجام دهد یه لگن مسی و یه کتری آب گرم جلو حاجی گذاشت این جاانداز چیره دست ابتدا با ریختن آب گرم روی دستم آرام آرام دست و استخوان ها را گرم کرد و با سر انگشت در حالی از درد به خود می پیچیدم و پدرم بازوانم را گرفته بود ماساژ می داد،  در گوشه طافچه کوتاه حاجی که نگاه می کردی لوازمات شکسته بندی موجود بود انواع تخته و چوب های نازک،  کلفت،  کوچک،  بزرگ،  پارچه های تیکه و نواری شده از لباسهای کهنه دیده میشد حاجی قدری فیتیله چراغ لمپا که داخل طاقچه گذاشته بود  و دود زیر سقف طاقچه معلوم بود همیشه جایش همینجاست    همانطور که روی نازبالشت خود نشسته بود دستی دراز کرد و  فیتیله آن را بالا کشید،  تا شاید با قدری نور بیشتر.   کمبود دید خود را جبران کند،  همسر حاجی زبط متک(عصاره شیرین بیان )  را داغ کرده بود آورد گذاشت جلو حاجی چراغ را هم از داخل طاقچه برداشت آورد پایبن تا تقریبا یک نور موضعی ایجاد شود  حاجی مقداری از این ضماد را مالید روی یک پارچه و آن را از مچ دست تا آرنج  پیچید بعد با فشار دادن و کارهایی مخصوص خود جهت جا انداختن و جمع وجور کردن  محل شکسته انجام داد که با هر حرکت نعره ام به هوا می رفت مادرم در حالی که محکم مرا گرفته بود سعی می کرد آرامم کند به هر حال حاجی  با گذاشتن چند تخته دور دست که از مچ تا آرنج را پوشش داده بود محکم آن را بست و به اصطلاح تخته بند کرد و کار طبابت به پایان رسید اما با بستن دست معلوم نبود چه اتفاقی افتاده که انگار چند جای دیگر آن را هم شکسته خیلی می سوخت بالاخره با بستن یک پارچه دور گردنم دست را به گویش خودمانی داخل بربنده گذاشتند تا کمتر تکان بخورد پدرم مرا بغل کرد و همسر حاجی با روشنی نور  فانوس تا دم درب ما را بدرقه کرد  کوچه ها تاریک بود و از هیچکس خبری نبود انگار که این مردم ساعت هاست که خوابیده اند آمدیم تا رسیدیم به قلعه ای به نام قلعه استهریج که همان محدوده و مکان مسجد جامع مهریز می باشد که دور این قلعه یک خندق مانندی که از قدیم کنده شده بود همانطور مانده بود خیلی وحشتناک بود ولی برای پدر  اهمیت وترسی نداشت صدای وحشتناک سگتول از دور و نزدیک به گوش می رسید با شنیدن هر صدا قدری قدم ها را تند تر برمیداشتند مادر م هم هر طور بود باید پا به پای پدر قدم بر می داشت معلوم بود که با زوزه سگتول قدری ترس آنها را فرا گرفته اخه زوزه سگتول را خیلی شوم و بد یوم می دانستند معتقد بودند که اگر سگتول صدا کند بزرگی از محل خواهد مرد،  اما اگر سگ یا حتی الاغی جوابش بدهد این اتفاق نخواهد افتاد،  مادرم بیشتر می ترسید و پشت سر میدوید با هر مشقتی که بود خود را به خانه رساندیم، ، باصدای  غچ غچ بازشدن و چرخیدن درب روی پاشنه بچه ها که هر کدامشان گوشه اتاق خواب رفته بودند بیدارشدند خواهرم هم که داشت برا قالی بافی فردا پوپیله ور می کرد ورنگها را گوله می کرد  .با آمدن ما همه خوشحال شدند
 چراغ لمپا داشت کمی دود می کرد مادر  فتیله چراغ را پایبن کرد وبا کمک ابجی جایی برایم آماده کردند  و مراخواباندند بچه ها دورم جمع شده بودند و گاهی نگاه به دستم میکردند گاهی هم نگاه به خودم انگار مدتها بود همدیگر را ندیده ایم  ولی حالم خیلی نا خوش بود این دست مانند دست جاانداخته و از پیش جاانداز برگشته نبود انگار که دارد در آتش می سوزد  ویا از داخل سطل قیر داغ ببرون کشیدی می خواستم بگویم این تخته بند را از دستم  باز کنند ؛       مگر چه اتفاقی افتاده ا؟؟  
 خیلی نا آرام بودم مادرم نمی دانست چکار کند گاهی مرا بغل می کرد و زیر نور مهتاب قدم می زد  می دانستم که برای مادر خیلی سنگینم و با سختی مرا بغل میکرد  گمان می کرد به خاطر جا افتادن دست  این  درد  طبیعی هست، ،نصف یه گوسفند نر که یک سال سن داشت و به گویش محلی چپش می گفتند نذر کرده بود که دست پسرش خوب شود و مشکلی پیش نیاید ذبح کند و بین مردم تقسیم کند ، مرغان و خروسها که روی درختان انار و غیره مسکن گزیده بودند انگار که بد خواب شده اند برای خود قدقد می کردند و با من همدرد شده بودند ،،  زوزه سگتول همچنان می آمد مثل اینکه کسی را صدا میزند اهااااااااااااااااای،  خیلی صدایش خوار و وحشتناک بود،  ولی خوشبختانه سگها همه جوابش می دادند ، مادر با نگاه کردن به آسمان می فهمید که چیزی به صبح نمانده  کم کم آواز خروسها از جای جای خانه های محل بلند شده بود و نوید سحر را می دادن من از بس شب تا صبح ناله کرده بودم بی حال شده بودم  مادر  از این  سکوت من خوشحال شده بود،  سطل را برداشت رفت سر جوب  تا برای وضو و ریخت و پاش صبح آب آورد ، خود وضو گرفت و به نماز شب ایستاد  بعد از خواندن نماز دست به دعا برداشت و دعا کرده و همراه با دعا اشک می ریخت، صدا ی اذان صبح بلندشد چونکه نزدیک مسجد بودند وقتی موذن روی پشت بام مسجد اذان می گفت می شنیدند،  پدر هم که معلوم بود او هم تا صبح نگران فرزندش بوده و خوابی راحت نداشته برای نماز صبح وضو گرفت و  هر دو به نماز ایستادند،  مادر خیلی خسته بود بعد از نماز روی همان سجاده و جانماز دستهاش را به عنوان بالشت گذاشت زیر سر و خوابش برد ،  با روشن شدن هوا و بیرون آمدن خورشید تمام فعالیت‌ها ی روزانه شروع شده بود  پدر رفت تا کاهی و علوفه ای به  آخور گوسفندان و حیوانات بریزد مادر هم پس از دوشیدن شیر گوسفندان باید خمیر هم می کرد تا نان روزانه تامین شود،  پس از خمیر کردن ظرفی برداشت تا قدری شیر گاو از همسایه ها بگیرد  ،  در گذشته شیر گاو را برای مداوا ی مریض می گرفتند کسی که گاو شیر ده داشت صبح زود که گاو را می دوشید هر کسی می آمد برای دوایی  مقداری مثلا از 250 الی 500 گرم  می گرفت با توجه به پیمانه ای که تنظیم کرده بود شیر می فروخت البته گاوهای سنتی آن روز بیشتر از دو سه کیلو شیر بیشتر نمی دادند،  بگذریم،  مادر  مقداری شیر گرفت تا به خاطر  خنک بودنش  برای صبح به من بدهد،  من که دیگر چیزی نمی گفتم و دستم کاملا کرخ شده بود  مادر آمد  روکش را آرام کنار زد یه نگاهی به دستم کرد دید وااااااااااااای دست این بچه چی شده  ! 

.

قسمت چهارم 

شکسته بندی 
مادر تا دستم را دید دودستی بر صورت خود زد  دوید بیرون از اتاق و پدر  را صدا زد پدر در حالی که هنوز مشغول آذوقه دادن به گوسفندان بود وقتی آن حالت مادر را دید خود را به اتاق رساند  
،من دیگر نای گریه کردن نداشتم آری انگشتان دستم تقریباً سیاه شده و تاول از لابلای تخته ها بیرون زده بودو  کف دست مانند دست در آتش سوخته پر از تاول  بود ،   نمی دانست چکار کند مرا را آورد داخل کو چه به همسایه ها نشان داد همه پیشنهاد دادن که بایدبه شهریزد برویم پدر صد صد و پنجاه ریال پول بیشتر در خانه پسخن نداشت هر دو آماده شدند تا با اتوبوس لیلاند تنها اتوبوس که هر روز صبح به یزد میرفت و غروب برمی گشت مرا  به شهر ببرند مادریک بچه شیر یک ساله هم داشت که تا کنون در داستان  نامی از او نبرده بودم نمی توانست این بچه شیر را با خود ببرد این بود که نشست قدری شیر به بچه داد و سفارشهای لازم را به خواهرم که در غیاب مادر باید  هم بچه داری هم خانه داری  و هم قالی بافی بکند کرد.  خواهر می دانست که اگر بچه گرسنه شود باید  چکار کند داره دون {ظرف مسی کوچک به اندازه استکان جهت مایعات دادن به کودکان  } را بر می داشت از همسایگان و مادرانی که بچه شیر داشتن شیر می گرفت یا شیر بز میدوشیدبه وسیله داره دون  در حلق بچه می ریخت،   خمیر را هم داد یکی از همسایگان بپزد . ساعت تقریبا شش نیم صبح هست یه لقمه صبحانه خورده یا نخورده  یکی نان با خود برداشتند و آمدیم رو مصلی جاییکه اتوبوس عصر ها که از شهر برمیگشت میرفت روی رمپ [سطح شیب دار [ قرار می گرفت تاصبح چنانچه روشن نشد با پایین آمدن از این شیب روشن شود ،   شاگرد شوفر در زمستان وقتی هوا سرد می شد باید زیرکارتل اتوبوس آتش روشن کند تا روغن و کارتل داغ شود اتوبوس روشن شود ،    شاگرد شوفر روی سپر جلو ایستاده بود شیشه ماشین را تمیز می کرد مردم محل کسانی که می خواستند به یزد بروند کم کم جمع شدند هر کس برای خود کاری داشت یکی چند جعبه محصولات خود جهت فروش به یزد می برد  یکی ظرفی تخم مرغ داشت یکی یه کارتن پر از مرغ و خروس داشت چند نفر برای خرید عروسی می رفتند بالاخره اتوبوس پر می شد،  هرکدام از محلی ها که دستم را می دیدند  یه چیزی نثار آن جا انداز و شکسته بند می کردند،  شاگرد شوفر شیشه های جلو را تمیز کرد آمد نشست پشت رل چندین استارت زد روشن نشد همه کنار رفتند اتوبوس باید از شیب پایین می آمد تا روشن شود باز سفارش کردند که هیچکس جلو اتوبوس نباشه  یه نفر سنگ بزرگ جلو لاستیک را عقب کشید شاگرد دنده را خلاص کرد این غول آهنی که انگار حال شهر رفتن ندارد ناچارا چرخ های خود را حرکت داد با پایبن آمدن از شیب و با صداي خشن تو دنده کردن اتوبوس توسط شاگرد با خروج دود سیاهی از اگزز همه صلواتی بر محمد و آل محمد فرستادند با چندگاز دادن  ممتد خوب سینه اش به قولی صاف شد شاگرد پیاده شد و از نردبان روی سقف اتوبوس رفت تا صندوق عروسی که از  دیروز مسافران باقی مانده بود پایین داد چند جعبه را هم گرفت روی سقف گذاشت و پایین آمد همه سوار شده بودند سعی می کردند طرفی که سایه هست بنشینند و روی گلگیر یا همان لاستیک نباشد كسانيكه دیر تر می آمدند مجبور بودند که روی گلگیر و یا پشت سر شوفر بنشیند اکثراً به خاطر خطراحتمالی سعی می کردند که پشت سر راننده ننشیند که اگر خدایی نا کرده ماشین تصادف کردجزء اولین مصدومین نباشند بالاخره اتوبوس ناله کنان با نفس دادن شاگرد به وسیله دنده هایی که به او میداد  و جهت تکمیل کردن صندلی و یا اینکه مسافری جا نماند تا محله زینبیه کنونی  و شاه حسین حرکت کرد با بوق زدن همه را باخبر می کرد که آهای اهالی اتوبوس حرکت کرده کسی جانمونه از آنجا دور زد و همچنان آمد و مسافران را سوار می کرد  ،  مسافران چندین صلوات هم برای سلامتی خود و راننده فرستادند  اتوبوس آمد تا رسید در خانه آقا رضا شوفر  《راننده )  ایستاد آقا رضا با هیبت خاصی که مخصوص رانندگان اون موقع و دهه های چهل و پنجاه بود کت را انداخته بود روی شانه با یک سبیل دماغی و ریش تراشیده و یک دستمال یزدی دور گردن و با سیگار گوشه لب از سمت درب شاگرد اومد بالا نشست پشت رل در حالی که سیگار گوشه لب داشت و معلوم بود که دود آن چشمش را اذیت می کند با نیمه باز گرفتن یه چشم  در آینه هم مسافرین را برانداز کرد و هم به اتوبوس گاز می داد و دنده عوض می کرد،  با اعلام فرستادن چند صلوات توسط یکی از مسافرین. همه صلوات فرستادند اتوبوس از طرف رود خانه حسین آباد آمد تا رسید به جاده اصلی نیم ساعتی شده بود آقا رضا قهوه خانه که رسید توقف کرد تا استراحتی بکند و چایی ی  بخورد،  
از حالات مادر معلوم بود   می خواهد هر چه زود تر به یزد برسد خیلی دلش شور می زد از گرم شدن هوا و این دست   آش و لاش  می ترسید،   
متوسل به ابوالفضل (ع) شده بود یه دست {دستهای فلزی } نذر کرده بود که دست بچه اش خوب شود آن را   بگیرد بدهد نصب کنند به نخل سیدالشهداء   پس از نیم ساعت توقف اتوبوس به راه افتاد مادر به بیابانها خیره شده بود فکر بچه ی شیری که داخل خانه گذاشته بود هم او را آزار می داد یه دختر دوازده ساله بیشتر نداشت  نگه داری بچه را به او سپرده بود  قدری چشمان مادر سنگین شده بود مرا همروی دامن گرفته بود پاهایش کرخ شده و به خواب رفته بود هر طور بود تحمل می کرد مسافرین داخل اتوبوس هر کدام یه چیزی می گفتند و نسخه ای می پیچیدند  ساعت تقریباً یازده صبح بود اتوبوس غرش کنان بیابانها را در نوردیده بود و به شهر رسیده بود شاگرد در پاچال قرار گرفته بود  با اعلام اینکه اتوبوس رسیده به شیر و خورشید که یک زایشگاه بود اعلام کرد  هر که می خواد پیاده شود توقف می کرد تا پیاده  شود،   بعد از پیمودن  مسیر با اعلام مجسمه،  مجسمه کسی نبود؟   به را خود ادامه داد تا رسید به گاراژ.  ،  
گاراژ ی بود به نام حاج حسین چاووش  اتوبوس اینجا توقف می کرد و دوباره ساعت چهار از همین گاراژ حرکت می کرد به طرف مهریز.   همه از اتوبوس پیاده شدند مادر  مانده بود کجا برود پیش چه دکتری مراجعه کند  پدر رفت تا یک آدرسی یک نشانی از یک دکتری از مغازه دار ها بگیرد ما هم کنار ی سایه نشستیم  مادر به بررسی دستم پرداخت یه وقت صدای  مردی مهربان توجهش را جلب کرد ـ  ـ  ـ  ـ  ـ  ـ  صدا زد که مادر چرا اینجا نشستی دست بچه ات چه شده؟  ماجرا را تعریف کرد وقتی این مرد که بعداً معلوم شد حاج خلیفه رهبر همان شیرینی ساز  معروف یزد هست ،  وقتی دستم را دید و متعجب از این وضع  انگار که از طرف خدا  ماموریت دارد صدا زد بلند شو یه قلم و کاغذی  آورد و گفت بچه ات را ببر مطب دکتر مرتاض  فلان کوچه ای این نامه را بهش بده و بگو از طرف  جاج خلیفه رهبر اومدم و دست این بچه را مداوا کند  هر کاری هم داشتی این شیرینی فروشی نبش میدان امیر چقماق مال منه  اونجا هستم  و رفت،  من هم که مهربانی این مرد را دیدم با نگاهم همانطور آن مرد را تعقیب می کردم 
مادر به  نامه نگاه می کرد و اشک در چشمانش حلقه زده بود با نگاهی به آسمان از خدا تشکر کرد که چنین شخصی را سر راهش قرار داده بود خیلی  روحیه گرفته بود پدر  که آمد و ماجرا را فهمید خیلی خوشحال شد دستم را گرفت و به آدرسی که آن مرد مهربان و سخاوتمند داده بود رفتند به گویش محلی  وارد مرکمه دکتر شدیم در حالی که نامه را مادر دست گرفته بود آنرا پیش منشی یا همان نمره بده دکتر نشان داد منشی نامه را گرفت برد پیش دکتر با اینکه چند ین نفری در نوبت نشسته بودند با بیرون آمدن منشی ما را صدا زد که برویم داخل   وارد اتاق دکتر شدیم دکتری بود خیلی جوان و شاداب معروف بود به دکتر مرتاض  یکی از بهترین پزشکان آن روز یزد بود با دیدن دست خیلی تعجب کرد  وقتی تخته بند را باز کرد دست  از آرنج تا مچ  سوخته  وازبین رفته بود بر اثر آن ضماد داغ شیرین بیان که جاانداز روی دست بسته بود مادرفهمید آن گریه و نا آرامی دیشب  هم به همین خاطر بوده وقتی دکتر دست را بازکرد  ـ.   دید خیلی ناجوره با ناسزاگویی به آن شکسته بند دستور بستری بچه را روی نسخه نوشت و گفت همین الان برو بیمارستان گودرز بچه را بستری کن از مطب دکتر خارج شدیم پدر باید با اتوبوس برگردد  مهریز، امد. مرا دربیمارستان بستری کردند مادر هم باید می ماند پدر خداحافظی کرد و  تند رفت  گاراژ تا از ماشین جا نماند ،  
یک شب گذشت خیلی برای مادر سخت بود سفارش کرده بود که صبح بچه را به یزد بیارند تا او را شیر دهد ساعت حدود ده صبح بود دکتر آمد  دستم را معاینه کرد دید امیدی به نگه داشتن دست نیست به مادر گفت که امکان دارد این عفونت به بدن بچه هم سرایت کند و خطر ساز شود باید هر چه زود تر دست را قطع کنیم این جمله دکتر مثل آتشی بود که بر سر مادر ریختند 
مادر گفت به هیچ عنوان اجازه نخواهم داد دست بچه ام را قطع کنید پس از رفتن دکتر مرا به یکی از همراهان تخت بغلی سپرد و رفت میر چقماق نزد حاج خلیفه و جریان راگفته بود  حاجی همراه مادر  اومد بیمارستان مستقیم رفته بود پیش مرتاض  زمانی نگذشته بود که دکتر با چند تن دیگر از پزشکان اومدن اتاق من با هم مشورتی کردند داروهایی پیشنهاد دادند،  
 قطع کردن دست فعلا ملغا شده بود  آخه سفارش حاج خلیفه بو د و تقبل کلیه هزینه . 
 ساعت دوازده بود که پدر از مهریز آمد بود و بچه را  آورده بود بیمارستان به یکی از نگهبانان خواهش کرده بود که اگر میشه فلانی را صدا کنید بیاد من این بچه را از مهریز آوردم بهش شیر بدهد بعد از چند دقیقه مادر رفت بیرون منم همراهش رفتم  بچه مانند بچه آهویی که از دست صیاد گریخته و به مادر رسیده  ذوق کرده بود و نمی دانست چطور شیر بخورد ،  این کار تا بیست روز ادامه داشت ،  دکتر نسخه‌ هایی می نوشت که باید از بیرون تهیه می شد با توجه   به گفته حاج خلیفه که  هر کاری و وجهی بود به من مراجعه کن نسخه  را نزد ایشان می برد و حاجی دارو را  از دارو خانه تهیه می کرد می داد می اوردند  بیمارستان بعد از بیست روز مادرتقاضا کرد که اگر میشه بچه را مرخص کنید موافقت کردند بیمارستان یک مبلغ کلانی فاکتور کرده بود مادر صورت حساب را برد نزد حاجی،  
حاجی بهش گفت خودت چقدر داری گفت من اگر بروم از اربابی که براش قالی می بافیم بتونم 50 تومان {پانصدریال } پیش بگیرم که حاجی خلیفه آن را هم نخواست و خود کل مبلغ را پرداخت کرد از بیمارستان مرخص شدیم و با اتوبوس به مهریز آمدیم 
ولی دست اینجوری که باید و شاید بهبود نیافته  چند روزی گذشت یک روز دیدیم از دست خونابه بیرون میادمرا برد ند پیش دکتر ناظمیان که در بهداری مهریز بود دکتر دست را که دید  گچ ان را باز کرد‌
زخمها عفونت کرده بود وقتی از مادر سوال کرد که کدام دکتر این کار را کرده و فهمید که دکترمرتاض بوده  گفت باید خودش درست کند باز بازی از نو  تا بیست روز یک روز در میان راهی یزد میشدیم تا دست را پانسمان کنند و طبق معمول خرید نسخه ها را هم حاج خلیفه انجام میداد  خدا رحمتش کند  
ازآن بچه ی شیر بگویم که از بس این مدت که  شیر این و اون را خورده بود مریض سخت شد یک شب خیلی شیرین زبان شده بود و حرف میزد و چراغ خانه شده بود شب بعد  هم جان به جان آفرین تسلیم کرد

ابوالقاسم بیدکی  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 17:35  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |