شکسته بندی

نزدیک غروب آفتاب بود گوسفندان از گله یا همان چرا برگشته و در محل پراکنده بودند و هر کدام به سوی خانه صاحبان خود میدویدند ، از داخل خانه پدر مرا صدا کرد که برو الاغ را که همسایه برده تا گندم به آسیاب ببره بگیر بیار من حرکت کردم کوچه ای   بودبه نام  سر تغار کوچه افشاری هم می گفتند ،                           

آمدم  در خونه همسایه در زد م  از آن کنج خانه صدایی آمد گفتم پدرم گفته الاغی که بردید گندم آسیاب ببرید بیارید  اما صاحب  خونه نبود بلکه یه پسر ده ساله ای داشت او الاغ را آورد بیرون خودش هم هوس خر سواری کرده بود این بود که بچه گیمون گل کرد الاغ را آوردیم  بغل [تقا ] سکوی باغ افشاری ابتدا پسر همسایه سوار شد سپس من  هم که هفت سال بیشترنداشتم  نشستم پشت سرش دو پشته الاغ را حرکت دادیم خلاف جهت منزل چونکه می خواستیم الاغ سواری کنیم  از سمت تغار آمدیم ( تغار جایی بود که آب تقسیم می  شد ) رسیدیم  حسینیه کلک از سوی محله باغ استاد الاغی با باله پر از بار [کود گوسفندی ] پیش می آمد تا چشم این دو الاغ به هم افتاد بنای عرعر را گذاشتند الاغی که دوتایی سوار بودیم و عرعر می کردچهار نعل شد، دیگه کنترل از دست ما خارج شده بود با توجه به اینکه خانه صاحب خود را بلد بود با سرعت پیچید سمت کوچه غسالخانه یا کوچه روقیک و سپس کوچه پیچ در پیچ درب خانه رقیه الاغ هر دوتامون را محکم به زمین زد،                                              

هوا گرگ و میش بودلحظه ای بود که کم کم داشت صدای موذن ها از پشت بامهای مساجد بلند می شد، من با این زمین خوردن احساس کردم که مچ دست راستم  آسیب دیده در حالی که دست دیگرم را زیر دست اسیب دیده گرفته بودم آرام آرام به سمت خانه آمدم الاغ با آن پالان کج شده زود تر به خانه رسیده بود، مادر که تشتی پر از لباس شسته شده زیر بغل زده بود و از سر جوب آب می آمد تا مرا با این وضع دید شوکه شده نمی دانست چکار کند مرا داخل خانه برد فهمید که مچ دستم اسیب دیده ویا شکسته است و باید پیش یک شکسته بند ماهر ببرد این بود که همراه با پدرم مرابه محله استحریج مهریز پیش یک جا انداز چی بگم باتجربه یا بی تجربه  بردند شب بود و تاریک حاج غلامرضا که از ناحیه چشم در شب قدری ضعیف بود تخم مرغ و میخ آزار [اصطلاح کتابی آنرا نمی دانم ] که مادر م از خانه آورده بود گرفت داد دست همسر خود گفت زن اینها را بگیر تا صبح باهاش خاگینه درست کنی [شوخی ] برو زبط متک [عصاره شیرین بیان ] را داغ کن بردار بیار

همسر حاجی غلامرضا که بعد از چندین سال شکسته بندی حاجی دستیار خوبی شده بود و می دانست چکار باید انجام دهد  یه تشت مسی و یه کتری آب گرم جلو حاجی گذاشت این جاانداز ابتدا با ریختن آب گرم روی دست  آرام آرام دست و استخوان ها را گرم کرد و با سر انگشت در حالی  که من از درد به خود می پیچید م و پدرم بازوانم را گرفته بود ماساژ می داد، در گوشه طافچه کوتاه حاجی که نگاه می کردی لوازمات شکسته بندی موجود بود انواع تخته و چوب های نازک، کلفت، کوچک، بزرگ، پارچه های تیکه و نواری شده از لباسهای کهنه دیده میشد حاجی قدری فیتیله چراغ لمپا که داخل طاقچه گذاشته بود همانطور که روی نازبالشت خود نشسته بود دستی دراز کرد و آن را بالا کشید، تا شاید با قدری نور بیشتر. کمبود دید خود را جبران کند، همسر حاجی زبط متک را داغ کرده بود آورد گذاشت جلو حاجی چراغ را هم از داخل طاقچه برداشتگداشت پایبن تا تقریبا یک نور موضعی ایجاد شود حاجی مقداری از این ضماد را مالید روی یک پارچه و آن را از مچ دست تا آرنج پیچید بعد با فشار دادن و کارهایی مخصوص جهت جا انداختن و جمع وجور کردن  محل شکسته انجام داد که با هر حرکت نعره من به هوا می رفت مادرم در حالی که محکم مرا گرفته بود و آرامم می کرد حاجی با گذاشتن چند تخته دور دست که از مچ تا آرنج را پوشش داده بود محکم آن را بست و به اصطلاح تخته بند کرد و کار طبابت به پایان رسید اما بعد ازبستن وتخته بند کردن دست انگار دست راداخل قیر داغ فرو بردند بی نهایت درد داشت بالاخره با بستن یک پارچه دور گردنم دست را به گویش خودمانی داخل بربنده گذاشتند تا کمتر تکان بخورد پدرم  دست مزدی به حاجی داد و مرا بغل کرد همسر حاجی با روشنی نور فانوس تا دم درب ما را بدرقه کرد کوچه ها تاریک بود و از هیچکس خبری نبود انگار که این مردم ساعت هاست که خوابیده اند از بین باغها و زمینهای گندم زار آمدیم تا رسیدیم به قلعه ای به نام قلعه استحریج که همان محدوده و مکان مسجد جامع مهریز می باشد که دور این قلعه خندقی بود که از قدیم مانده بود  تا محل خودمان مقداری  راه مانده بود  برای من خیلی وحشتناک بود ولی برای پدر اهمیت وترسی نداشت صدای وحشت ناک سگتول ( حیوانی از پیوند سگ وشغال)  از دور و نزدیک به گوش می رسید با شنیدن هر زوزه ای قدری قدم ها را تند تر برمیداشتیم مادرم  هم هر طور بود باید پا به پای پدرم قدم بر می داشت معلوم بود که با صدای سگتول قدری ترس آنها را فرا گرفته اخه صدای سگتول را خیلی شوم و بد یوم می دانستند معتقد بودند که اگر سگتول صدا کند شخصی از  اهل محل خواهد مرد، اما اگر سگ یا حتی الاغی جوابش بدهد این اتفاق نخواهد افتاد، مادرم بیشتر می ترسید و تقریبا پشت سر پدرم میدوید با هر مشقتی که بود خود را به خانه رساندیم ، ، باصدای بازشدن و چرخیدن درب روی پاشنه بچه ها که هر کدامشان گوشه ای خواب رفته بودند بیدار شدند

چراغ لمپا داشت دود می زد مادر فتیله چراغ را پایبن کرد و جایی برایم آماده کرد ومراخواباند بچه ها دورم جمع شدندولی حالم خیلی نا خوش بود این دست مانند دست جاانداخته و از پیش جاانداز برگشته نبود انگار که دارد در آتش می سوزد و می خواستم این تخته بند را باز کنم

مادرم نمی دانست چکار کند گاهی بغلم می کرد و زیر نور مهتاب داخل حیاط قدم می زد گمان می کرد به خاطر جا افتادن دست این درد طبیعی هست، ،نصف یه گوسفند را نذر کرده بود که دست پسرش خوب شود و مشکلی پیش نیاید، مرغان و خروسها که روی درختان انار و غیره کزکرده بودند انگار که بد خواب شده اند برای خود قدقد می کردند،، زوزه سگتول همچنان می آمد مثل اینکه کسی را صدا میزند اهااااااااااااااااای، خیلی صدایش خوار و وحشتناک بود، ولی خوشبختانه سگها همه جوابش می دادند ، مادر با نگاه کردن به آسمان می فهمید که چیزی به صبح نمانده کم کم آواز خروسها از جای جای خانه های محل بلند شده بود و نوید سحر را می دادن من هم از بس شب تا صبح ناله کرده بودم قدری ساکت شده بودم مادر م  از این ارام شدن من  خوشحال شده بود،  مادر طبق معمول سطل را برمی داشت رفت سر جوب تا برای وضو و ریخت و پاش صبح آب آورد ، خود وضو گرفت و به نماز شب ایستاد بعد از خواندن نافله شب دست به دعا برداشت و دعا کرده و همراه با دعا اشک می ریخت، صدا ی اذان صبح بلندشد چونکه خانه ما نزدیک مسجد بود وقتی موذن روی پشت بام مسجد اذان می گفت می شنیدیم ، پدر هم که معلوم بود او هم تا صبح نگران فرزندش بوده و خوابی راحت نداشته برای نماز صبح وضو گرفت و هر دو به نماز ایستادند، مادر خیلی خسته بود بعد از نماز روی همان سجاده و جانماز دستهاش را به عنوان بالشت گذاشت زیر سر و خوابش برد ، با روشن شدن هوا و بیرون آمدن خورشید تمام فعالیت‌ها ی روزانه شروع شده بود پدر رفت تا کاهی و علوفه ای به آخور گوسفندان و حیوانات بریزد مادر هم پس از دوشیدن شیر گوسفندان باید خمیر می کرد تا نان روزانه تامین شود، پس از خمیر کردن ظرفی برداشت تا قدری شیر گاو از همسایه ها بگیرد ، در گذشته شیر گاو را  بیشتر برای مداوا ی مریض می گرفتند کسی که گاو شیر ده داشت صبح زود که گاو را می دوشید هر کسی می آمد برای دوایی مقداری مثلا از 250 الی 500 گرم شیر می گرفت با توجه به پیمانه ای که تنظیم کرده بود شیر می فروخت البته گاوهای سنتی آن روز بیشتر از دو سه کیلو شیر بیشتر نمی دادند، بگذریم، مادر م مقداری شیر گرفت تا به خاطر خنک بودنش برای صبح به من بدهد، آمد بالینم روکش را آرام کنار زد یه نگاهی به دستم کرد دید واااااااای دستم چیییی شده

مادرم تا دید دودستی بر صورت خود زد دوید بیرون از اتاق و پدر را صدا زد پدر در حالی که مشغول آذوقه دادن به گوسفندان بود وقتی آن حالت مادر را دید باهمان دستهای پر از کاه علوفه وارداتاف شد 

دیگر نای گریه کردن نداشتم کلان دستام کرخ شده بود وچیزی حس نمی کردم  آری انگشتان دستم تقریباً سیاه شده بود تاول از لابلای تخته ها بیرون زده، کف دست مانند دست در آتش سوخته پر از تاول هست ، مرا را بغل کرد نمی دانست چکار کند آورد م داخل کو چه به همسایه ها نشان داد همه پیشنهاد دادن که مرا به یزد ببرد پدر صد صد و پنجاه ریال پول بدر خانه پسخن نداشت هر دو آماده شدند تا با اتوبوس لیلاند تنها اتوبوس که هر روز صبح به یزد میرفت و غروب برمی گشت مرا را به شهر ببرند مادرم  یک بچه شیر یک ساله هم داشت که تا کنون در داستان نامی از او نبرده بودم نمی توانست این بچه شیر را با خود ببرد این بود که نشست قدری شیر به بچه داد و سفارشهای لازم را به خواهرم  که در غیاب مادر باید هم بچه داری هم خانه داری و هم قالی بافی بکند کرد. خواهرم می دانست که اگر بچه گرسنه شود باید داره دون {ظرف مسی کوچک به اندازه استکان جهت مایعات دادن به کودکان } را بر می داشت از همسایگان و مادرانی که بچه شیر داشتن شیر می گرفت یا شیر بز میدوشیدبه وسیله داره دون در حلق بچه می ریخت، خمیر را هم داد یکی از همسایگان بپزد ساعت تقریبا شش نیم صبح هست یه لقمه صبحانه خورده یا نخورده یکی نان با خود برداشتند و مرا را بغل کردند آمدند رو مصلی جاییکه اتوبوس عصر ها که از شهر برمیگشت میرفت روی رمپ [سطح شیب دار [ قرار می گرفت تاصبح چنانچه روشن نشد با پایین آمدن از این شیب روشن شود ، شاگرد شوفر در زمستان وقتی هوا سرد می شد باید زیرکارتل اتوبوس آتش روشن کند تا روغن و کارتل داغ شود اتوبوس روشن شود ، شاگرد شوفر روی سپر جلو ایستاده بود شیشه ماشین را تمیز می کرد مردم محل کسانی که می خواستند به یزد بروند کم کم جمع شدند هر کس برای خود کاری داشت یکی چند جعبه محصولات باغی خود جهت فروش به یزد می برد بیکی ظرفی تخم مرغ داشت یکی یه کارتن پر از مرغ و خروس داشت چند نفر برای خرید عروسی می رفتند بالاخره اتوبوس پر می شد، هرکدام از محلی ها که دستم را می دیدند یه چیزی نثار آن جا انداز و شکسته بند می کردند، شاگرد شوفر شیشه های جلو را تمیز کرد آمد نشست پشت رل چندین استارت زد روشن نشد  امد پایین هندل را برداشت و ازجلو اتوبوس قدری هندل زد باز روشن نشد همه کنار رفتند اتوبوس باید از شیب پایین می آمد تا روشن شود  سفارش کردند که هیچکس جلو اتوبوس نباشه یه نفر سنگ بزرگ جلو لاستیک را عقب کشید شاگرد ماشین را از دنده خلاص کرد این غول آهنی که انگار حال شهر رفتن ندارد ناچارا چرخ های خود را حرکت داد با پایبن آمدن از شیب و با صداي خشن تو دنده کردن اتوبوس توسط شاگرد با خروج دود سیاهی از اگزز همه صلواتی بر محمد و آل محمد فرستادند با چندگاز دادن ممتد خوب سینه اش به قولی صاف شد شاگرد پیاده شد و از نردبان روی سقف اتوبوس رفت تا صندوقی که از مسافران باقی مانده بود پایین داد چند جعبه را هم گرفت روی سقف گذاشت و پایین آمد همه سوار شده بودند سعی می کردند طرفی که سایه هست بنشینند و روی گلگیر یا همان لاستیک نباشد كسانيكه دیر تر می آمدند مجبور بودند که روی گلگیر و یا پشت سر شوفر بنشیند اکثراً به خاطر خطراحتمالی سعی می کردند که پشت سر راننده ننشیند که اگر خدایی نا کرده ماشین تصادف کردجزء اولین مصدومین نباشند بالاخره اتوبوس ناله کنان با نفس دادن شاگرد به وسیله دنده هایی که به او میداد و جهت تکمیل کردن صندلی و یا اینکه مسافری جا نماند تا زینبیه کنونی و شاه حسین حرکت کرد با بوق زدن همه را باخبر می کرد که آهای اهالی اتوبوس حرکت کرده کسی جانمونه از آنجا دور زد و همچنان آمد و مسافران را سوار می کرد ، مسافران چندین صلوات هم برای سلامتی خود و راننده هم فرستادند اتوبوس آمد تا رسید در خانه آقا رضا شوفر ایستاد آقا رضا با هیبت خاصی که مخصوص رانندگان اون موقع و دهه های چهل و پنجاه بود کت را انداخته بود روی شانه با یک سبیل دماغی و ریش تراشیده و یک دستمال یزدی دور گردن و با سیگار گوشه لب از سمت درب شاگرد اومد بالا نشست پشت رل در حالی که سیگار گوشه لب داشت و معلوم بود که دود آن چشمش را اذیت می کند با نیمه باز گرفتن چشم داخل آینه هم مسافرین را برانداز کرد و هم به اتوبوس گاز می داد و دنده عوض می کرد، با اعلام فرستادن چند صلوات توسط یکی از مسافرین. همه صلوات فرستادند اتوبوس از طرف رود خانه حسین آباد آمد تا رسید به جاده اصلی نیم ساعتی شده بود آقا رضا قهوه خانه که رسید توقف کرد تا استراحتی بکند و چایی ی بخورد،

مادر م  می خواست هر چه زود تر به یزد برسد خیلی دلش شور می زد از گرم شدن هوا و این دست آش و لاش بچه  اش می ترسید،

متوسل به ابوالفضل علیه السلام شده بود یه دست {دستهای فلزی } نذر کرده بود که دست بچه اش خوب شود بگیرد بدهد نصب کنند به نخل سیدالشهداء پس از نیم ساعت توقف اتوبوس به راه افتاد مادر به بیابانها خیره شده بود فکر بچه ی شیری که داخل خانه گذاشته بود هم او را آزار می داد یه دختر دوازده ساله بیشتر نداشت نگه داری بچه را به او سپرده بود قدری چشمان مادر سنگین شده بود مرا روی دامن گرفته بود پاهایش کرخ شده و به خواب رفته بود هر طور بود تحمل می کرد مسافرین داخل اتوبوس هر کدام یه چیزی می گفتند و نسخه ای می پیچیدند ساعت تقریباً یازده صبح بود اتوبوس غرش کنان بیابانها را در نوردیده بود و به شهر رسیده بود کلا فاصله سی کیلومتر بیشتر نبود دوساعت درراه بود  شاگرد در پاچال قرار گرفته بود با اعلام اینکه اتوبوس رسیده به شیر و خورشید که یک زایشگاه بود هر که می خواد پیاده شود توقف می کرد ، بعد از پیمودن یه مسافتی دیگر از مسیر  داخل شهربا اعلام مجسمه، مجسمه کسی نبود؟ به را خود ادامه داد تا رسید به گاراژ. ،

گاراژ ی بود به نام حاج حسین چاووش که جنب میدان امیرچقماق یزد قرارداشت اتوبوس اینجا توقف می کرد و دوباره ساعت چهار از همین گاراژ حرکت می کرد به طرف مهریز. همه از اتوبوس پیاده شدند مادر  مانده بود کجا برود پیش چه دکتری مراجعه کند پدرم رفت تا یک آدرسی یک نشانی از یک دکتری از مغازه دار ها بگیرد ماهم کنار ی سایه نشستم مادر به بررسی دست پرداخت یه وقت صدای مردی مهربان توجهش را جلب کرد

صدا زد که مادر چرا اینجا نشستی دست بچه ات چه شده؟ ماجرا را تعریف کرد این مرد که بعداً معلوم شد حاج خلیفه رهبر همان شیرینی ساز معروف یزد هست وقتی دست بچه را دید و متعجب از این وضع انگار که از طرف خدا ماموریت دارد صدا زد مادر بلند شو یه قلم و کاغذی آورد و گفت بچه ات را ببر مطب این دکتری که نوشته ام فلان کوچه این نامه را بهش بده و بگو از طرف جاج خلیفه رهبر اومدم و دست این بچه را مداوا کند هر چه خرج و مخارجش شد من میدهم هر کاری هم داشتی این شیرینی فروشی نبش میدان امیر چقماق مال منه اونجا هستم و رفت،

مادر نامه گرفت اشک در چشمانش حلقه زده بود با نگاهی به آسمان از خدا تشکر کرد که چنین شخصی را سر راهش قرار داده بود خیلی مادر روحیه گرفته بود پدرم که آمد و ماجرا را فهمید خیلی خوشحال شد و به آدرسی که آن مرد مهربان و سخاوتمند داده بود رفتیم به گویش محلی آن زمان وارد مرکمه  (مطب)دکتر شدیم در حالی که نامه را مادر دست گرفته بود آنرا پیش منشی یا همان نمره بده دکتر نشان داد منشی نامه را گرفت برد پیش دکتر با اینکه چند ین نفری در نوبت نشسته بودند با بیرون آمدن منشی ما را صدا زد که برویم داخل وارد اتاق دکتر شدیم دکتری بود خیلی جوان و شاداب معروف بود به دکتر مرتاض یکی از بهترین پزشکان آن روز یزد بود با دیدن دستم خیلی تعجب کرد وقتی تخته بند را باز کرد دست تقریباً از بین رفته از آرنج تا مچ دست سوخته بود بر اثر آن ضماد داغ شیرین بیان که جاانداز روی دست بسته بود دست را سوزانده بود آن گریه و نا آرامی دیشب هم به همین خاطر بوده وقتی دکتر روی دست را بازکرد  دید خیلی ناجوره با ناسزاگویی به آن شکسته بند دستور بستری بچه را روی نسخه نوشت و گفت همین الان برو بیمارستان گودرز بچه را بستری کن از مطب دکتر خارج شدیم پدر م  فرصت نداشت باید با اتوبوس برگردد مهریز، آمدیم بیمارستان مرا بستری کردند مادر هم باید پیشم می ماند پدر صورتم رابوسید وخداحافظی کرد وبایدتند میرفت  گاراژ تا از اتوبوس جا نماند ،

یک شب گذشت خیلی برای مادر سخت بود سفارش کرده بود که صبح بچه شیر را به یزدبفرستند تا او را شیر دهد ساعت حدود ده صبح بود دکتر آمد بالین بالین سرم وقتی دستم را معاینه کرد دید امیدی به نگه داشتن دست نیست گفت که امکان دارد این عفونت به بدن بچه هم سرایت کند و خطر ساز شود باید هر چه زود تر دست را قطع کنیم این جمله دکتر مثل آتشی بود که بر سر مادر ریختند

مادر گفت به هیچ عنوان اجازه نخواهم داد دست بچه ام را قطع کنید  اخه پولی هم که جهت هزینه بیمارستان نداشتیم  ،پس از رفتن دکتر مرا به یکی از همراهان تخت بغلی سپرد و آمد میر چقماق نزد حاج خلیفه و جریان راگفته بود  مسافتی تا بیمارستان نبود  مادر هنوز به بیمارستان نرسیده بود که حاجی با دوچرخه  اومد بیمارستان  مستقیم رفت پیش مرتاض زمانی نگذشته بود که دکتر با چند تن دیگر از پزشکان کنارتختم امدند با هم مشورتی کردند داروهایی پیشنهاد دادند،

قطع کردن دست فعلا ملغا شده بود ساعت دوازده بود که پدر بچه شیر را از مهریز آورده بود بیمارستان  چونکه ساعت ملاقات نبود از یکی از نگهبانان خواهش کرد ه بودکه اگر میشه فلانی را صدا کنید بیاد من این بچه را از مهریز آوردم بهش شیر بده  بعد از چند دقیقه مادر آمد بیرون  من هم هرطوربود همراه او امدم بچه را  از پدرگرفت بچه مانند بچه آهویی که از دست صیاد گریخته و به مادر رسیده ذوق کرده بود و نمی دانست چطور شیر بخورد ، این کار تا بیست روز ادامه داشت ، دکتر نسخه‌ هایی می نوشت که باید از بیرون تهیه می شد با توجه به گفته حاج خلیفه که هر کاری و وجهی بود به من مراجعه کن نسخه را نزد ایشان می برد و حاجی دارو را از دارو خانه تهیه می کرد می داد می بردند بیمارستان بعد از بیست روز مادرتقاضا کرد که اگر امکانش هست  مرخص کنید موافقت کردند بیمارستان یک مبلغ کلانی فاکتور کرده بود مادر صورت حساب را آورد نزد حاجی،

حاجی بهش گفت خودت چقدر داری گفت من اگر بروم از اربابی که براش قالی می بافیم بتوانم 50 تومان {پانصدریال } پیش بگیرم که حاجی خلیفه آن را هم نخواست و خود کل مبلغ را پرداخت کرد،

ولی دست اینجوری که باید و شاید بهبود نیافته بود بعد از گچ گرفتن و مرخص کردن آمدیم مهریز چند روزی گذشت یک روز دیدیم از دست خونابه بیرون میاد مرا پیش دکتر ناظمیان که در بهداری مهریز بود بردنددکتر دست را که دید گفت گچ دست را باز کنند، دست باز شد عفونت  کرده بود و بو گرفته بود دکترگفت برو پیش همان دکتری که گچ گرفته من کاریش نمی توانم  بکنم  باز همان اش و همان کاسه ،

با اینکه خیلی از نظر مالی در مضیقه بودیم  ولی باید پول خرج می کردند بیشتر گندمی که وقتی درو میکردند را پیش فروش کرده بودند به قیمت خیلی ارزانتر چاره ای نبود دیگه نمیشد که کرایه اتوبوس را هم از حاجی خلیفه گرفت صبح آن روز با ز به یزد آمدند و رفتن مطب دکتر مرتاض و دست را معاینه کرد دکتر گفت هرروز فلان ساعت بیار خودم پانسمانش می کنم، باز چندین روز به همین منوال گذشت و هرروز صبح به یزد می آمدند و غروب بر می گشتند و حالا بشنوید از سرگذشت آن شیر خوار آن طفل از بس این چند ماه بی شیری یا شیر هر کس هر کس و یا شیر بز خورده بود مریض سختی شد و در یکی از شبها ی سرد زمستان جان به جان آفرین تسلیم کرد

 

 

 

زندگی باغی ست

که باعشق باقی ست

مشغول دل باش نه دل مشغول

بیشتر غصه های ما ازقصه های ماست

اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین ست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 20:23  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 
bidaki. iranian:
bidaki. iranian:
گوسفند و مشک و دباغی

داخل کوچه با بچه ها مشغول هفت سنگ بازی بودیم دیدم مادرم با یک چهار قد بلندی روی سر انداخته و زیر چانه آنرا گرفته از درب نیمه بازخانه سرش را آورد ه بیرون و با یکی صدا و با دست به من اشاره می کند نزد او آمدم یواش به من گفت پدرت می خواهد گوسفند بکشد بیا کمکش کن بی چون چرا وارد خانه شدم پدر داشت چاقو را با پشت نعلبکی چینی نیز می کرد هی به مادر غر می زد که مسقل داشتم معلوم نیست کجا انداختن، مسقل به میله آهنی کوتاه بود که با آن چاقو تیز می کردند چاقو را که خوب تیز کرد با پشت ناخن خود امتحانش کرد ببیند ناخن را خوب می تراشد، عالی تیز شده بود چاقو را گذاشت روی دوشاخه [دولقه ] درخت انار و رفت داخل طویله یه گوسفند نر داشتیم که به او می گفتیم چپش اینجا هم لازم است توضیح بدم بز وقتی بزغاله ای نر می آورد تا یک سالگی به او کهره [کره ] نر می گفتیم یک سالش که تمام می شد یه دندان چپش می افتاد که او را چپش می گفتند. دوساله که می شد.، می گفتند دوبر سه ساله به او نری می گفتیم ماده ها هم تا یک سالگی تا هنوز نزاییده بودند به آنها کمور و یا غوریت و ـ ـ می گفتند بعد از یک سالگی وقتی حامله می شدند و می زاینده به آنها بز می گفتیم اغلب بزها که بعد از یک سالگی و دوسالگی بارور نبودند و یا نمی شدند آنها را اساق [اسخ. _اصخ ]می نامیدند
کلا گوسفندان به دو دسته تقسیم می شوند میشینه که شامل بره و میش میشود که بره وقتی دو ساله می شد قوچ و سه ساله شیشک می گفتند بزینه هم به بز، چپش، نری، دوبر،
هر کدام از گوسفندان برای خود نامی داشتند مثلا یکی را می گفتیم بز شاخ شکسته یا یه شاخی، یکی بل گوش [گوش بلند ] یا کهره قرمز، یا بز یه پستانی، ماه پیشونی، گوش بریده، پوز سیاه، نری، ابلق، و. ـ ـ
اگر خواسته باشم وارد جزئیات گوسفند و چوپانی و اینها بشوم خود یه کتابی شود بروم کمک پدر
گوسفند زبان بسته در حالی که پدر شاخهای او را گرفته بود تا او را از طویله بیرون بکشد انگار فهمیده بود که می خواهند او بکشند سعی می کرد تا از طویله خارج نشود هر طور بود او را کشان کشان پدر آورد داخل باغچه من ظرفی آب آوردم قدری به زبان بسته دادم آخه رسم بر این است که وقتی می خواهند حیوان حلال گوشتی را ذبح کنند آب به او می دهند
بعد از زدن پوزه گوسفند در آب پدر چاقو را از گلوی درخت انار برداشت بین دو دندان خود قرار داد و خم شد چهار دست و پای حیوان را از زیر گرفت مانند دو خم یه کشتی گیر او را با کمر بر زمین خواباند من هم در حالی که دو زانو هایم را روی شکم حیوان گذاشته بودم دودست و پاهایش را محکم گرفتم پدر در حالی که رو به طرف قبله قرار داشت با گفتن بسم الله گوسفند را ذبح کرد سپس او را رها کردیم تا خوب زبان بسته دست پا بزند

بعد با آب کاملا گردن حیوان را شست و با کشیدن دست و آب کشیدن سه مرتبه همراه با گفتن شهادتین کار ذبح به پایان رسید حالا نوبت پوست کردن آن هست پدر به خاطر اینکه می خواهد پوست را مشک درست کند باید آنرا به اصطلاح و گویشی محلی خیکی بکند بدینگونه هست که بعد از جدا کردن پاچه های گوسفند فقط سمت گردن و شانه های گوسفند را می برند و نباید مانند گوسفندان معمولی پوست شکم آن بریده شود، توضیح خواهم داد،
ابتدا باید گوسفند را باد کرد برای باد کردن آنهاییکه دندان مصنوعی داشتند معمولاً برای بهتر وراحتتر باد کرد ن گوسفند داندانهای خود را بیرون. ـ. ـ. ـ ـ. ـ پدر گوسفند را باد کرد چند مشت محکم هم روی شکم گوسفند زد تا به همه قسمت های  باد برود  سپس مشغول جدا کردن پوست شد چونکه می خواست با این پوست مشک درست کند باید سعی می کرد که جایی از پوست سوراخ نشود

در  حین پوست کردن چند مرتبه دیگر چاقو را تیز کرد  تا اینکه کار پوست کندن به پایان رسید طنابی به درخت محکم بست تا بهتر بتواند قصابی کند پس از جدا کردن پوست و بیرون آوردن اسقاط گوسفند چونکه این گوسفند یک رانش نذری بود اول آن را جدا کرد و کنار گذاشت تا بعداً خورد کند و به همسایه ها بدهد بقیه را هم خورد خورد کرد و چونکه اون وقتها یخچال نبود گوشتها را پس از نمک زدن  داخل پستو  برد و روی چاووش گذاشت [ چاووش شبکه چوبی بود که از سقف آویزان بود ]  گوشت روی چاووش از هر نوع حشره و گربه محفوظ می ماند و به خاطر زدن نمک به آن و خنک بودن اتاق همانجا گوشت خشک می شد تا هر وقت لازم داشتند جهت مصرف استفاده  می کردند
 خب حالا بریم سراغ درست کردن مشک اول در رابطه کاربرد مشک لازم هست که توضیحی بدهم،  در قدیم چونکه برق نبود مسلم هست که یخچال هم نبوده و مردم برای خنک نگه داشتن آب از مشک و یا کوزه استفاده می کردند همچنین کشاورزان چونکه کار آنها در مزارع و صحرا بود آب را در مشک می کردن و با خود به صحرا می بردند و آن را زیر بوته علف و خاری می گذاشتند تا خنک باشد همچنین برای ذخیره و یا مصرف ماست و جدا کردن کره  از ماست هم از آن استفاده می کردند مشک اندازه های مختلف داشت از دوکیلویی تا چهل کیلویی  که از پوست گوسفند کوچک و بزرگ استفاده  می کردند برای درست کردن مشک حتماً باید از پوست بزینه و اغلب گوسفند نر مثل چپش و با نری استفاده کرد  برای درست کردن مشک
 ابتدا  هر گونه چربی و گوشت اضافی به پوست بود جدا  می کردند بعد پوست را داخل محولی از آب آهک به مدت پنج الی شش روز قرار میدهند تا اینکه پشم های آن براحتی جدا شود پس از جدا کردن مو های پوست تمیز آن را شسته باز پوست را جهت رنگ شدن داخل محلولی که از آب و پوست خشک انار تهیه شده قرار می دهند تا کاملاً بوست به رنگ قهوه ای و از لزج بودن خارج شود اضافه کنم که در هر جایی از کشور به گونه و روشی درست می کنند این روش که توضیح می دهم مختص مهریز هست  که استادی در مزویرآباد بود که در رساندن و دوختن مشک مهارت خاصی داشت و معروف بود،
 پس از ده روز در حالی که پوست کاملاً رنگ شده آنرا بیرون آورده باز آنرا را داخل محلولی از زاج سفید به مدت بیست و چهار ساعت قرار می دهند تا مشک از آن حالت خشکی خارج شده و لطیف  بماند، اکنون نوبت دوخت دوز آن هست که باید جاهایی که هنگام پوست کردن بریده شده مانند کتف و چهار تا پاچه های آن دوخته شود به طوری که آب نشتی ندهد و جای گردن گوسفند را باز می گذاشتند جهت درب مشک،  برای آنکه مشک عاری از هرگونه بوی ناشی از پوست و مواد ی باشد مشک را پر از کاهگل می کردند [ البته در بعضی جاها از زاج سفید  استفاده می کنند] به مدت دو روز  پس ازآن مشک را کاملاً شسته و آماده بهره برداری می شد


ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۷ساعت 10:18  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |