حاکم نیشابور وکشاورز
یَکروز حاکم نیشابور با خدَم و حَشَم بَرِ گردش و سیاحت زده بود به دشت و بیابون ، حالا اگرشکارین دمِ تیرش اومد بِزنه ، دراین بین چَشِش اوفتید گَلِ پبرمردی که داش رعتیش را مِکِرد .
ِ هیچی نگفت و رفت ، تو کاخش که سررسید بَرِ وزیرش گفت بِرِد اون پیر مرد رَعیت رابیارِد همه شون تعجب کِردن که عجب !! چطو شده؟ به هرجت دستور بود و باد اجرا کنن علاجی نبود. بلاخره اومدن پیره مرد را پیدا کِردن با اینکه هم ترسیده بود هم خَشِش نبود چاره ای نداش همراشون شد ، اومد تو قصر حاکم ، حاکم تا دیدش گفت بِرِد یَتا اسب خوب با زین ارا و خَش بِزَارِد روش بیارِد بِدِد این پیر مرد ، حالا پیره مرد داره شاخ در میاره که چطو شده ، اسب زین کِرده را اوردن اوصالش را دادن دسِّ پیرمرد حاکم از تختش پایین اومد یَلا قدم زدُ یَهو نا غافل تَسا هِش پس کله پیر ه مرد که نَزیک بود با پُوز بُخوره زمین همه تعجب کِردن که نه به اون عطا و بخشش نه به این پَس کله ای ، پیره مرد یَلا که خودش را راسو روس کِرد حاکم ازش پرسید مَنا مِشناسی یا نا ؟ گفت مِگه مِشه شما را کسی نشناسه شما تاج سر مائِد و حاکم شهر هَسّد. حاکم گفت: آیا پیش از این مَنا مِشناختی؟ بنده خدا چیشی بگه کَلُوم نَکِرد ،گفت یادته بیس وپین سال پیش با هم دوست بودِم یَک شُو داشت بارون میومد من رو به آسمون کِردام و گفتام خدایا به حق این بارون رحمَتِت مَنا حاکم نیشابور کن و تو محکم زدی پَس گردنِ من و گفتی چِقه ساده ای تو دیه ! من سالها هَه از خدا یک قاطر با پالون برا کار کشاورزیام مُخام هنوز اجابت نشده اُوَخ تو حکومتِ نیشابور را مِخی ؟ یَک باره خاطرات گذشته در ذهن پیرمرد کشاورز مرور شد.
حاکم گفت: بیا این قاطر و پالونی که مُخاسّی ، این کشیده هم تلافی همون کشیدهای که به من زدی. فقط مُخاسَم بِدونی که بَرِ خدا حکومت نیشابور یا قاطر و پالون فرق ندارد. فقط ایمون و اعتقاد من و توهَه که فرق دارد. از خدا بخواه، زیادشم بخواه، خدا بینهایت بخشنده و مهربونه و در بخشیدن هم اخر نداره ولی به خواستهات ایمون داشته باش.
برگرداندن و اضافات به لهجه خودمانی ابوالقاسم بیدکی
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:3  توسط ابوالقاسم بیدکی
|