Bidaki:
Bidaki:
Bidaki:
Bidaki:
Bidaki:
من و خاطرات اهواز
قسمت اول
بادم نیست از کجا میومدم و کجا بودم صحبت از خیلی قدیمیه دهه چهل فقط یادمه که تو کوچه خودمون که رسیدم برف دانه دانه شروع به باريدن کرده بود و ،درست و حسابي همه جا سفيد شده بود کوچه های اون روزا همه خاکی بود و آسفالت نبود که هی برف روش آب بشه آهان از محله گل کنه خونه ننه دایوک { مادر بزرگ را ننه دایی می خواندیم } می آمدم . خیلی هوا سرد بود خدا را شکر چادبشبی همرام بود و دور گردنم تا راست دماغم را گرفته بود. هنوز خيلي از زمستان باقي بود. با خود فكر كردم كه اگر سرما همين طوري ادامه داشته باشد، چه خاکی باید به سر کنیم پدر هم که برای کشاورزی و در آوردن یه لقمه حلال به اتفاق یکی از همسایگان رفته بود اهواز مرد خانه من بودم اونوفتها هم مثل الان چند سالی در یزد خشکسالی پیش آمده بود و وضع کشاورزی خیلی خراب بود اکثر مرد ها برای کار به تهران و شهر های دیگر می رفتند و چند ماه چند ما هی به خانه باز می گشتند بگذریم
وارد خانه كه شدم مادرم توي حياط داشت رخت ها را از روي طناب که از سرما و یخ مثل لنگ درب شده بود جمع مي كرد. ، با مادر شوخی كردم كه:
ـ ننه، "سرماي پيرزن كش" اومد!
مادر هم معلوم بود که یه جورایی از آمدن برف خوشحال به نظر می رسید گفت نه ننه سرماي عزب کش {کسی که زن ندارد } اومده آخه مادر خیلی وقت بود و منتظر تا پدر بیاد و برام به خواستگاری بره
يكراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن كردم و از پشت شيشه، کوچک دود زده به بیرون چشم دوختم. از نگاه كردن برف كه خسته شدم، در عالم خيال رفتم توي نخ دخترهاي آشنا
ـ ....زري؟ خدبج ؟ صغری ؟ فاطی ؟ عزت ؟ .........راستي نكنه "ننه" كسي را در نظر گرفته كه اون حرفا زد؟ از دخترهاي فاميل آبي گرم نشد. باز در عالم خيال زاغ سياه دخترهاي محله را چوب زدم:
ـ"......معصوم ؟ سکین ؟ گلی ؟ ؟ ؟ دختر....؟
اگر مادرم وارد اطاق نمي شد. خدا مي داند تا كي توي اين فكر و خيال ها مي ماندم. ولي ورود او رشته افكارم را پاره كرد. همانطور كه دستش را روي چراغ گرم مي كرد گفت:
ـ ببينم زينت چطوره
هان؟ دختر عمه ت ، مي گويند دل به دل راه دارد، ولي آن روز برايم ثابت شد كه ممكن است مغز به مغز هم راه داشته باشد. ـ پس از قرار "ننه" فهميده بود كه من دارم راجع به اينها فكر مي كنم.... گفتم ببين ننه تا حالا من هيچي نگفتم،ولي از حالا هر کاری خواستي بكن..... ولي بالا غيرتاً منو تو هچل نندازين؟
گفت:
ـ هچل كجا بود ننه....يعني من كه توي اين محله بید ک گيس هامو سفيد كردم دخترهاي دورو براما نمي شناسم؟دختر عمه ت اگرچه مادرش یه خورده فیس وافاده داره اما دخترش خیلی دخترخوبیه ، گفتم ننه دخترعمه خیال کنم یه خورده این لنجش یه طریه ، چشاشم تُوتوشه (لوچ) مادرگفت خیلی خب عیب تودخترمردم درنیار خیلی هم خش خواسته باش چکارچشش داری ماشالله ش باشه ازهرناخونش هزارتا هنرمیباره زرنگ نیس خو هه ، شیرگوسفند میدوشه ، خمیربلده بکنه نون میپزه مثل ورق گل ، چهارماه یتا قالی شش نشونی تگ مندازه نقش مگه که آدم هزّ میکنه گوسفند تیمارمیکنه ، سه تا چهارتا گوو(گاو) رو میبره باشوخی گفتم ننه اینی که من میبینم یکی من راهم نمی تونه رو ببره گفت خاطرت جمع باشه کسی که سه چهارتا گوو (گاو)را رومیبره یتا تورا می تونه روببره ، حالا صبر کن هوا خش بشه این شل وگل تموم شه یه روز میرم خونه شون سنگ را میگذارم رو بافه گفتم نه ننه صبر کن حالا بابا که اومد اونوقت برو سنگ بزار رو یافه گفت اونوقت خو دیگه سنگ روبافه هشتن نمی خواد حالا باید سنگ بزارم روش تا باد نبره گفتم ننه بزار این بافه راباد ببره اینجا بود که مادر دست عقب برد که مرا بترساند، گفت دوباره حرف زدی توچکارت به این کارا آن ساعت با خنده وخوشی سپری شد برف همچنان می بارید مادرگفت پیاله چایتا که خوردی بلند شو کفت (پارو) رابرداربرو روپشت بام برفا رابنداز پایین دیدم راست میگه پدر نیست ومن باید این کارها راانجام بدم .
زمستان پربرف وسختی را پشت سرگذاشتیم به روزهای آخرسال نزدیک می شدیم یک روزنزدیکهای ظهر بود درحالی که مادرداشت پلاسی می شست و تقریبا به استقبال عید می رفتیم خبر ناخوشایندی از اهواز رسید. . . . .
این شوخی بی مزه ای بود که یکی ازهمسایه ها که اوهم چندوقتی اهواز ونزدپدرکار می کرد آمده بود وبه شوخی به مادر گفته بود که شوهرت داماد شده مادرباورکرده وخیلی جدی گرفته بود که هرچه من می گفتم که ننه شوخی کرده وپدرنمی تواند نون این یکی زنی که داره بده چطور
می توان
د یک زن دیگر بگیره، به خرجش نمی رفت که نمی رفت می گفت یک سال هست که اونجاهه اگرزن نداشت باید مثل مردم دیگر یه سری می آمد من هرطوری هست خودم باید برم اهواز گفتم اهواز؟؟ این شانس من بود که تا حرف ازدواج وخواستگاری پیش می آمد یک مصیبتی پیدامی شد رفتم داخل اتاق به رختخواب تکیه دادم وبازبه فکرفرورفتم که مادرهمانطورکه چادرش به کمربسته بود آمد تو اتاق ویکراست رفت یه قلم وتکه کاغذی ازیه دفتر کندآورد داد من گفت بیا بردار یه نامه بنویس به داداشت تهرون بگو من چند روزدیگر می آیم تهران کارو بارت را جورکن تا همراه من بیای اهواز گفتم ننه من که هستم گفت تو هیجا بلد نیستی ، نامه را نوشتم مادرگرفت و یک پاکت نامه های رسیده قبلی پدر را ازتو طاقچه یرداشت تا ادرس داشته باشد برد در مغازه حاجی تا همانجا هم پاکت کنه و آدرس راروش بنویسد ، پستچی هر چه نامه بود می آورد در مغازه حاجی تحویل می داد ونامه ای هم اگر بود می برد .
با برگشت مادر دیگه همه چیز فرق کرده بود انگار خواستگاری و سنگ رو بافه گذاشتن واینها همه منتفی شده بود دیگر مادر اوقات نداشت من باشوخی گفتم خب داماد شده که شده ما یه داداش اهوازی هم پیدا می کنیم کم خوبه ؟ ، اگر سرم را ندزدیده بودم دمپایی صاف خورده بود تو تخت پیشانیم ، نمی دانم همه زنها همین جور حساسند یا !!!! چه عرض کنم والله ،
بعد سه چهار روز خانه وزندگی راسپردیم دست مادربزرگ وابجی وداداش کوچکی حرکت کردیم به سمت تهران تا ازآنجا برویم اهواز
حرکت کردیم به سمت تهران بگذریم که چی گذشت وچکار کردیم درتهران کجا رفتیم واینا کار ندارم با اون داداش بزرگی که تهران بود سوار قطارشدیم به سمت اهواز ، حدود شانزده هفده ساعت در راه بودیم قطار باسوت ممتد خود رسیدن ویه جورایی خوشحالی خود را اعلام می کرد که به اهواز رسیدیم از قطارپیاده شدیم یه نگاه به اسمان و دوروبرم کردم چه هوای گرم و تفدیده ای داشت رانندها ی مسافرکش مسیرها را عربی وگاهن به فارسی جهت جمع کردن مسافرهی تکرار می کردند مسیر ما طبق آدرسی که داشتیم باید می رفتیم سوسنگرد یک ماشین قراضه ای جور شد طی و تو کردیم هر سه نفر یعنی من و مادر وداداش بزرگه سوارشدیم به سمت سوسنگرد دربین مسیرراننده فارسی بلغورمی کرد که علاوه براینکه عربی نمی فهمیدیم فارسی بلغور کردنش راهم متوجه نمی شدیم فقط به پل معلق که رسیدیم متوجه شدیم که می گوید به این پل می گویند پل کارون ورودخانه کارون خیلی از ته حلق حرف می زد برایم جالب بود بااینکه زیاد ازصحبحت هایش چیزی نمی فهمیدم ولی حرف زدنش جالب بود ، محوتماشای این رودخانه عظیم شده بودم به مادرکه تقریبا درحال چرت زدن بود گفتم اگرما دریزد یه جوب ازاین آب راداشتیم چه می شد مادردرحالی که نگاهش به رودخانه بود باتکان دادن سر حرف مرا تایید کرد ،
حدود چهل پنجاه دقیقه راه بود تا رسیدیم به سوسنگر همه جا آب بود و نعمت الهی فراوان طبق آدرسی که داشتیم مقابل خانه ای پیاده شدیم ساعت نزدیک های ظهر بود درب خانه را کوبیدیم مرد سیاه چرده ای درب راباز کرد اول گفتم نکنه بابا یک سال هست که اینجاست اینطور سیاه شده دیدم نه صاحب خانه هست ابتدا با دیدن ما تعجب کرده بود پس از اینکه خودمان را معرفی کردیم چهره اش باز شد با داداش ومن رو بوسی کرد و صدا زدجمیله بیا مهمان داریم
جمیله همسر اقا خان بود که با چادرعربی اومد دم در چشمش که به ما افتاد بسار تعجب کرد وقتی که اقاخان مارا باهمان لهجه محلی عربی خودشان که من ازغلامحسینش فهمیدم که داره مارامعرفی می کند و ازچهره اش مشخص شد که جمیله فهمیده که ماازیزد آمده ایم وخانواده غلامحسین هستیم خیلی خوشحال شد با تفظلو تفظلو انها مواجه شدیم مادرباهمان لهجه یزدی بلکه مهریزی خودمان گفت زحمت شما نمیدیم جا ومکان غلامحسین را بلد نبودم آدرس شما راداده بودند اقاخان که تقریبا فارسی راخوب حرف می زد گفت زحمت ؟ چه زحمتی غلامحسین مثل برادر من می ماند حالا بیاین تو خستگی به درکنید بعدا شما را می برم پیش غلامحسین ، وارد خانه شدیم ازتعداد افراد داخل خانه متوجه شدم که خانواده شلوغی هستند پنج دختر با خودشان هفت نفرمی شدند مادردرهمان ابتدای نشت ازاحوال یکایک دختران جویا شد وباگفتن ایشالا خوشبخت شن وزیرسایه پدر ومادر انها را یه جوری تایید ی کرد نمی دانم مادر آمده بود دنبال شوهرش یا که خواستگاری ، گرم صحبت که شده بود دیگر فراموش کرده بود که برای چه آمده اهواز با پذیرایی گرم خانواده اقا خان مواجه شدیم نزدیک ظهر بود اقا خان گفت من بروم دنبال غلامحسین وایشان را بیارم باهم ناهار بخوریم معلوم شد که پدر در زمینهای ایشان کشاورزی می کند نیم ساعتی نشد که با یک مردی که موها ومحاسن بلندی داشت وارد شد ابتدا اورا نشناختیم او وقتی مارادید باشناختش همه فهمیدیم که پدر هست بادیدنش خیلی خوشحال شدیم اورا در آغوش گرفتیم یک سال ونیم بود که پدررا ندیده بودیم کلاا تیپ عربی به خود گرفته بود همه ناهار را مهمان اقاخان بودیم یک ساعتی بعد از ناهار همه بلند شدیم تا به کلبه پدر برویم خانواده اقا خان اصرار داشتند که در خانه آنها باشیم با تشکرو خداحافظی تا دم در مارا بدرقه کردند وقتی که می خواستیم ازهم جدا شویم .........
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 16:50  توسط ابوالقاسم بیدکی
|