bidaki. iranian:
من و گندم و آسیاب آبی

صبح وقتی از خواب بیدار شدم پدر را دیدم که داخل حیاط خانه مشغول پاک کردن گندم با غربال هست آن روز به مزرعه نرفته بود
چونکه آرد برای پخت نان تمام شده بود و باید گندم به آسیاب ببره ،
معمولاً گندم را وقتی از مزرعه به خانه می آوردند. احتمال داشت قدری کاه و یا سنگ مخلوط داشته باشد این بود که هروقت می خواستند مقداری را به آسیاب ببرند باز آنرا به اصطلاح محلی پاک می کردند گندم بیشتر در خمره های بزرگ گلی که به گویش مهریزی به آن تپو می گفتیم نگه داری می شد به این صورت بود که بعد از پر کردن تپو درب آن را کاملاً می بستند و حتی گل می گرفتند تا از شر هر گونه حشرات و حیوانات موزی محفوظ باشد پایین تپو یه سوراخی بود که موقع برداشت گندم از آن استفاده می شد و بعد از برداشتن گندم مورد نیاز باز دوباره توسط پارچه ای و یا گل گرفته می شد، پدر انروز مقدار سی چهل کیلو گندم را وسط حیاط روی یک شال بزرگ انباشته کرده بود و کم کم داخل غربال می ریخت و با بالا و پایین انداختن آن کاه از آن جدا می شد و سنگی هم اگر داشت به خاطر اینطرف آنطرف انداختن گندم سنگها و یا هر چیز درشتی که به وسیله باد دادن جدا نمیشد جلو غربال می آمد و از گندم جدا می شد غربال پدر خیلی فرسوده شده بود منتظر بود تا عشایر که بعضا کولیها می گفتیم بیابند و یکی نو بخرد کولیها در سال چند مرتبه می آمدند و در جایی خوش آب و هوای مهریز اتراق می کردند و هر کس داس سه پایه برای اجاق، غربال، تاوه، میخ طویله، و ـ ـ که ساخت خود آنها بود و لازم داشت می خرید بعضا اگر کسی الاغ چموشی هم داشت با الاغی از آنها تعویض می کرد،

غربال ها که اکنون در بعضی موزه ها دیده می شود به شعاع یک در یک متر که به وسیله روده گوسفند توسط همین کولیها بافته می شد با فاصله هایی که گندم از آنها خارج شود و به چوب مدور گرد بسته می شد که به آن غربال می گفتیم خیلی محکم و بادوام بود شکل های کوچکتر و گشاد تر آن هم بود که مخصوص به اصطلاح بوجاری نخود بود و به آن نخود بیز هم می گفتند،

در حالی که پدر مشغول بالا پایین انداختن گندم بود من هم سعی می کردم که مانع از آمدن مرغان نزدیک گندم باشم ،
کار تمیز کردن گندم که تمام شد پدر آنها را داخل یک جوال ریخت و آماده کرد تا به آسیاب ببرد پس از یه مقدار استراحت و صرف یک چایی الاغ را آورد و با کمک خانواده جوال گندم را روی الاغ گذاشتیم

مهریز حدود شش آسیاب آبی داشت با توجه به اینکه اسیابهای آبی را همیشه در مسیر نهر های بزرگ می ساختند این بود که در مسیر آب و قنات حسن آباد سه آسیاب قرار داشت که ابتدا آسیاب معروف به دوسنگی بود که اکنون در حال باز سازی هست و سمت بالای پارک کوثر قرار دارد و با دوسنگ کار می کرد که به آن دوسنگی می گفتند یکی دیگر ـ ـ ـ ـ

۴

bidaki. iranian:
قسمت دوم

من و گندم و آسیاب آبی

در مهریز شش آسیاب آبی وجود داشت که سه تای آنها در مسیر قنات حسن آباد قرار داشت که اولین آن معروف به آسیاب دوسنگی بود که الان حدود پنجاه سال است که استفاده نمیشود و به صورت مخروبه در کنار چشمه حسن آباد خودنمایی می کند که میراث فرهنگی در حال مرمت و باز سازی آن می باشد تا در معرض بازدید گردشگران قرار بگیرد دومین آسیاب که معروف بود به آسیاب انجیروک و در کنار میدان توحید قرار دارد که آن هم از تنوره آن خبری نیست و حدود بیست سال هست که به اصطلاح عامیانه تخته شده و سومین آسیاب که در مسیر آب حسن آباد قرار داشت آسیاب آبی معروف به آسیاب فاطمه بگم بود که حدود دو کیلومتر با آن دو آسیاب فاصله داشت چهارمین آن که با چشمه آب باقر خان کار می کرد در محله باقر خان قرار داشت پنجمین آسیاب آبی بغداد آباد و در آسیا ب ریک [اسیو ریگوک] واقع شده بود که با آب چشمه ارزن اندازون کار می کرد و ششمین آسیاب در میدان شهر داری و تقریبا اول ورودی بلوار شهید زارع زاده بود که متاسفانه اثری از آن باقی نمانده است ،
حالا که تقریباً و حدودی در حد اطلاعات ناچیز بنده از تعداد آسیاب آبی مطلع شدیم بر می گردیم به ادامه ماجرا و بردن گندم به آسیاب من خیلی مایل بودم که قدری راجع به چگونه آرد کردن گندم به وسیله آسیاب آبی اطلاعاتی کسب کنم این بود که همراه پدر که حالا با یک دست افسار الاغ را گرفته و دست دیگر جوال گندم را راهی آسیاب شدیم فقط در مزویرآباد تنها آسیاب آبی که کار می کرد همان آسیاب انجیروک در میدان توحید کنونی بود ، البته باید اضافه کنم که بیش از چهل سال پیش چند تایی اسیابهای دیزلی هم بودند که با گازوییل کار می کردند که تا فاصله سیصد چهارصد متری صدای تق تق آنها را در آن سکوت آن وقتها می شد شنید و گندم آرد می کردند ولی آرد آسیاب های آبی خیلی نرم تر و کیفیت بالاتری داشت این بود که انروز هم پدر ترجیح داد به آسیاب آبی برود،
هر دولنگ دربهای چوبی آسیاب باز بود و و آسیاب با خیلی صدای ملایم کار می کرد عمق آسیاب به خاطر اینکه باید از آب استفاده کند حدود چهار متر بود هر کس که با حیوانی گندم می آورد با حیوان آن شیب را طی می کرد تا به کف آسیاب می رسید، اولین بار بود که من به اینجا می آمدم خیلی برایم جالب بود در عین حال که قدری می ترسیدم ولی می ارزید همانطور که پدر گندم را گرفته بود تا از روی گردن الاغ پایین نیفتد الاغ زبان بسته انگار بارها این شیب ملایم را طی کرده آرام آرام با سر سم پایین می آمد ـ ـ. ـ ـ ـ

ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

ایرانیان مهریز:
قسمت سوم
من و گندم و آسیاب آبی

پایین آسیاب که آمدیم صدای آب بود و چرخش سنگ خیلی خنک بود پدر الاغ را آورد کناری و گونی گندم را پایین انداخت حیوان زبان بسته یه نفسی راحتی کشید معلوم بود که خیلی خسته شده بود مخصوصا این شیب آسیاب که پایین آمده بود
آسیابان داخل حوضچه آرد مشغول جمع کردن آرد بود سنگ آسیاب مثل صفحه گرامافون می چرخید یه ظرف بزرگی که گندم داخل آن بود وحدود پنجاه سانت بالاتر از سنگ قرار داشت که به آن دول می گفتند و از سوراخی که در پایین آن بود گندم بیرون می آمد و روی یک ناودان چوبی کوچک که با گردش سنگ می لرزید یا به قول امروزی ویبره مانند بود گندم را در سوراخ مرکز سنگ میریخت و گندم و یا جو در وسط دو سنگ قرار می گرفت و با چرخش سنگ بالایی آرد می شدند تراشیدن سنگ آسیاب توسط سنگتراشهای مزویراباد انجام می شد به قول سنگتراش پیشکسوت حاج محمود زارع بیدکی سنگهایی که برای آسیاب آبی خیلی خوب بود از ترون پشت [توران پشت ]می آوردند و تراشیده و نصب می کردند
سنگ آسیاب تشکیل شده بود از

دو قطعه سنگ پهن گردکه وسط آن ها سوراخی بود که روی هم قرار میگرفت و از وسط هر دو ی آنها یک میله از نوع آهن یا چوب که به زمین وصل می شد و زیر سنگ ها ی آسیاب جسم پره داری از چوب به میله چوبی یا آهنی وصل می شود که وقتی آب از پایین ترین قسمت از طریق تنوره با فشار به این جسم پره دار می پاشید پره ها و در نتیجه سنگ بالایی آسیاب را به حرکت در می آورد و در بالا توضیح داده شد که چگونه گندم بوسیله دول [دلو ] در سوراخ وسط سنگ می ریخت و موجب می شد که در وسط دو سنگ قرار گرفته و بصورت آرد در بیاید
. و طوری هم طراحی شده بود که چنانچه می خواستند مثلا گندم و جو را بلغور کنند توسط یه چوب [گاز ]بین دو سنگ فاصله ایجاد می شد یا هر طور که آسیابان مایل بود آن را تنظیم می کرد آرد داخل ـ ـ

ـ ـ ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

ایرانیان مهریز:
قسمت چهارم

من و گندم و آسیاب آبی

آرد در مسیر چرخش سنگ داخل حوضچه می ریخت پیر مرد آسیابان با پیرجامه مشکی و پای برهنه که سفید ی آرد رنگ و رو ولباس آسیابان را به خود کرده بود داخل حوضچه آردها را داخل کیسه می کرد دستمزد آسیابان مقداری از همان آرد بود ،

از قرار معلوم نوبت ما نمی شد که گندم ما داخل دول [دلو ] آسیاب برود چونکه آسیاب به نوبت بودو حساب و کتاب، در عین حال که شبانه روز کار می کرد و چنانچه مشکلی پیش نمی آمد و به اصطلاح خراب و تخته نمی شد به تمام وعده ها عمل می شد ،

ولی گندم زیاد داشت که باید آرد می کرد، با تاریک شدن مسیر پایین آمدن به آسیاب معلوم شد که مشتری دیگری گندم بر پشت الاغ گذاشته و به پایین می آید نور آسیاب از سوراخی که در سقف بود تامین می شد ، دو تا الاغ در محیط آسیاب نمی گنجید و با غر غر کردن شاخشونه همدیگه می کشیدند اگر رها میشدند همدیگر را دندوناجون می کردند پدر افسار الاغ را گرفت و از آسیاب بالا آمدیم ،
نزدیک ظهر بود کنار تنوره ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

bidaki. iranian:
قسمت پنجم

من و گندم و آسیاب آبی

تا آنجایی رسیدیم که از رمپ آسیاب انجیروک بالا اومدیم به به کنار جوب حسن آباد چه کیفی داشت نشستن و نفسی تازه کردن چنار های سر به فلک کشیده دو طرف جوب، حیف اون درختان که بریده شد
توضیح دادم در قسمت های
گذشته که قنات حسن آباد مهریز تنها قناتی به شمار می رفت كه در مسیر آن پنج آسیاب آبی قرار داشت . نام این آسیاب ها عبارت بود :عباس آباد،دوسنگی ،انجیرک ، بی بی بیگم و یا فاطمه بیگم و ملاشاهمیر.
خدا رحمت کنه دو برادر خیر یکی به نام حسن و حسین شاه که این دو قنات شاه حسین و دیگری حسن آباد را احداث کردند
ادامه ماجرا

پدر که افسار الاغ را بسته بود به درخت تا زبان بسته از علفهای تازه کنار جوب شکمی از عذاب در آورد و خودش هم کناری لب جوب به درختی تکیه زده بود من هم از فرصت استفاده کردم تا کنار تنوره بیام و از نزدیک تماشا کنم جوانانی و حتی میان سالانی بودند که در تنوره آب تنی می کردند عمق تنوره سه الی چهار متر بود اصطلاح و گویشی در شنا داشتیم به نام انگلیوک که می پریدند روی هوا و دو پای خود جمع می کردند و وسط تنوره فرود می آمدند وقت فرود بعض هاشون آدم می ترسید که الان روی لبه تنوره فرود میان ، آن روز یکی از بچه ها شرط بندی کرد که برود ته تنوره و آن سوراخی که آب به آسیاب می رود رامسدود کند تا آب از لبه تنوره سر ریز کرده و حتی آسیاب تخته شود [از کار بایستد ] سوراخ پایین تنوره بصورت مخروط بر عکس بود که ابتدای آن تقریباً یه انسان را می توانست داخل بکشد تا اینکه کم کم بصورت مخروطی و تنگ تر می شد تا آب با فشار زیاد به پره های آسیاب بپاشد و سنگ آسیاب را بچرخاند حالا این بچه محل می خواست برود در عمق تنوره و مانع رفتن آب به وسیله چسباندن خود در مسیر آب به آسیاب شود خیلی کار خطر ناکی بود با این حساب یه انگلیوک زد وسط تنوره رفت زیر آب چند ثانیه ای شد که دیدیم آب از لب تنوره سر ریز کرد از آن حدی که باید بیاید بالا گذشت دیدیم از او خبری نشد خیلی ترسیدیم داخل آب پیدا نبود ـ ـ ـ. ـ ـ

ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

bidaki. iranian:
ایرانیان مهریز:
قسمت پنجم.
من و گندم و آسیاب آبی.

درقسمت قبلی گفتم که این بچه محل انگلیوک زد وسط تنوره رفت زیر چهارمتر آب ، بعععله چند ثانیه ای شد کلا آسیاب را تخته کرد ولی خودش هنوز بالا نیامده بود آب همانطور از سرتنوره به بیرون می ریخت همه ترسیده بودیم چیزی نمانده بود که پا به فرار بگذاریم یک لحظه دیدیم با نفسهای آخر از آب اومد بالا و آب فرو کش کرد همه خوشحال شدیم
الله هــم صل ـ ـ ـ ـ ـ

صدای پدر راشنیدم که می گفت بیا بریم اومدم و پدر مرا سوار الاغ کرد و به طرف خانه حرکت کردیم در بین راه پدر گفت تو را سر کوچه پیاده می کنم برو خونه من برم ببینم اگر غلام نعلبند هست الاغ را نعل کنه زبان بسته سم هاش خراب شده من خیلی مایل بودم نعل کردن الاغ را ببینم گفتم من هم می آیم
آمدیم رسیدیم درب آهنگری غلام نعلبند خدا رحمتش کنه مردی بود با سن با برکت حدود صد و چهل سال قدی رشید و خیلی سرحال وقتی این استاد نعلبند را دیدم او را شناختم همانی بود که هر روز با دو کوزه آب می آمد سر چشمه پاکنه آب می برد بدینصورت بود که با یک چادیشب، دو تا دسته های کوزه را به هم می بست و خورجین وار روی شانه می انداخت و به خانه می برد،

با اینکه ظهر گذشته بود بنده خدا پذیرفت که الاغ را نعل کند، استاد در حالی که مشغول جابجایی الاغ و آماده کردن وسایل بود می گفت خداوند سمی که به الاغ و اسب و حیوانات دیگر داده برای اینکه در کوه و بیابان بدوند نه اینکه داخل طویله بمانند یا در روز مقدار کمی راه بروند ایشان در حالی که داشت وسط سم الاغ را تمیز می کرد ادامه داد سم الاغ ویا اسب و حیوانات دیگر در هر برج نیم سانت رشد می کند و مانند ناخن انسان می ماند که باید کوتاه شود اگر کوتاه نشود همینطور بزرگ شده و شکننده می شود و احتمال دارد تکه ای از سم آسیب ببیند و برای همیشه حیوان لنگ بزند واقعاً صحبت های استاد خیلی جالب بود،
در حالی که یکی از سم ها را نعل کرده بود و مشغول دومی بود و الاغ هم که حالا با سه پاه ایستاده بود و گردن کج کرده و به نعلبدش نگاه می کرد مانند کسی بود که می خواهند امپولش بزنند،

این استاد آهنگر می گفت حتی چند وقت یه بار باید نعل را عوض کنند زیرا نعل جلو رشد سم را نمی گیرد هم سنگ و اشغال لای سم می ماند و باعث آسیب رساندن به سم حیوان می شود

ایشان بیان می کرد که سم حیوان یکی از اعضای مهم او به شمار می آید قبل از آنکه به ظاهر حیوان نگاه کنیم باید ببینیم سم های حیوان در چه حدی است
استاد علاوه بر آنکه نعل الاغ و اسب می کرد آهنگری بود که داس میخ طویله افسار حیوانات هم درست می کرد که واقعا آهنگری او روبروی زینبیه مزویراباد ً مایه آبادی در آن زمان بود

دیگر کار نعل الاغ تمام شد او را بیرون آوردیم سوار شدم مثل ماشینی که تازه لاستیک هایش را نو کردند زبان بسته راه می رفت از رفتن روی سنگ و تق تق کردن سمش خوشش می آمد
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 9:13  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |