iranian:
iranian:
روزی که من کتاب فروشی داشتم
بیش از سی و چند سال پیش کتاب فروشی در مزویراباد تاسیس شد به نام دهکده دانش یک تابلو فلزی هم که به یزد و تابلو سازی انتیکچی سفارش داده شده و با خطی خوش نام دهکده دانش بر آن نقش بسته بود بر بام مینی بوسی به مزویراباد آورده شد تا جلو مغازه نصب شود گاها مورد بی مهری و اصابت کامیونها کاه هم قرار می گرفت در مهریز کلا سه تا کتاب فروشی بیشتر نبود از اجناس و لوازم التحریر که مصرف داشت مداد پرچمی پاکندار بود پاکن جوهری و مرکب و لیفه تا خود کاربیک، تراش گرد چینی واهنی ودفتر چه ده برگی و بیست برگی و چهل و شصت و صد و دفتر پالوده ای یا همان فالوده ای که بعد ها شطرنجی نام گرفت لغت معنی انگلیسی و فارسی، برای چاپ استنسیر بود و برای نقشه کشی خط کش تی و کاغذ کالک و پوستی و مداد اتود و برگ رسم ، برای مهندسین راپیت ، برای بچه ها مدل نقاشی ارژنگ بود و مداد شش رنگ کوتاه و بلند و دوازده رنگ برای آن بچه هایبکه که اهل داستان و رمان بودند داستان های ژول ورن مثل بیست هزار فرسنگ زیر دریا، دور دنیا در هشتاد روز و رومان های نویسنده آمریکایی جک لندن ، آوای وحش، سپید دندان و داستان راستان و کتاب های مصطفی زمانی و آشپزی و غیره، قلم مداد سه ریال بود و خودکار بیک ده ریال کتاب درسی راهنمایی و دبیرستان مزویرآباد و خورمیزات از همین دهکده دانش توضیح می شد اوایل مهر باید جهت خرید کتاب درسی و لوازم التحریر و جانبی مانند کیف جلد کتاب و نایلون که به آن پوس کتاب می گفتند و جامدای که موشکی هاش هم بود صف می ایستادند منگنه کتاب سه عدد میخ ده ریال ، دفتری بودو کم بیش هم نسیه ای همه ی زنان چادر های رنگی به سر داشتند از چادر مشکی خبری نبود الا یک خانمی بود که چادر مشکی سر داشت که هنگام نسیه کردن در دفتر نسیه قید می شد خانم چادر مشکی مثلاً صد تومان ، بعد ها همه چادر مشکی سر کردند و این خانم چادر مشکی شناسایی نشد همانطور نامش در دفتر خاطرات نسیه ماند
ابوالقاسم بیدکی

بازم بنویسم؟ از نسیه هاش؟ یا...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 11:29  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |