خاطرات گندم

پدرآنروز زودتربه مزرعه نعمت اباد رفته بود مادر هم داشت خمیرمیکرد همان طورکه مشت خمیر میداد به من گفت که امروز از مدرسه که ازاد شدی زود بیا خونه باید نون برا شاگرد ببری امروز چند تا شاگرد گندم کارداریم گفتم باشه . ظهرزنگ اخرراکه زدند من با دو به طرف خانه آمدم مادرکنارتنورمشغول پختن نان بود درحالی که داشت با آن چهره سرخ شده وحرارت دیده اخرین نانها راازتنوربیرون می اورد گفت زود باش کتابها ت رابذارداخل اتاق نانشون رااماده می کنم بردارببرمادر نانها را یکی یکی برداشت اگرخاکستری داشت فوت کرد چند تایی از انها راگذاشت داخل سفره بقیه راهم اورد تو اتاق گذاشت داخل نون دون، دیگ ابگوشت را ازاجاق برداشت وابگوشت ان راکرد داخل دبه گوشت ونخود راهم کوبید وکرد در یک کاسه باچند تاکاسه اضافه سفره رابست وگفت یالا زودباش بنده خداها غش کردن از گشنگی یه دوچرخه داشتم خیلی بزرگ بود وقتی روی زین که هیچ روی میله هم قدم نمی رسید سوارشم باید ازسواخ وسط دوچرخه یعنی زیربغل رامی گذاشتم روی زین ومیله رامی گرفتم وبادست دیگر فرمان را تابتوانم دوچرخه راهدایت کنم مادر. دبه را به فرمان دوچرخه اویزان کرد وسفره راگذاشت ترک چرخ وان یکادی هم خوند و برام فوت کرد، بسم الله گفتم وحرکت کردم چونکه زنگ طرف راست فرمان بود نمی توانستم سرکوچه ها زنگ بزنم لاکن با صدا خبررررر اگرکسی بود مطلع می کردم چیزی که فقط ازارم میداد این بود که درهنگام رکاب زدن وقتی رکاب بالا می امد زانویم می خورد زیر دبه بالاخره باسرعت هرچه تمام درحالی که دبه یه شعاع دایره ای را روی میله فرمان دورمی زد به نعمت اباد رسیدم شش هفت نفر درحالی که تیزبیل هایی باطول پنجاه شصت سانت باپاچه های تازانو ورمالیده وهمه همراه بیلها راتا ته به زمین فروکرده بودند تا نگاهشان به من افتاد خوشحالی رادرچهره شان احساس کردم اخه بنده خداها نیم چاشت که مقداری ناشتایی خورده بودند چیری نخورده بودند ومساحتی حدود پانصدمترزمین راکاشته بودند

بعدازیه سلام وعلیک گقتن بلند دبه راازفرمان چرخ وسفره را ازترک بازکردم اوردم کناراجاق هنوزاتش داخل اجاق بود و قوری پرازچایی پدرم یک چادیشب پرازگندم کرده بود دیدم به دامن بسته و داره گندم می پاشه ومدام یاد خدا وبه امید خدا وائمه رابرلب دارد گندمش که تمام شد رفت لب جوب دستها راشست وضوهم برای نماز گرفت آمددرحالی که دبه ابگوشت راکنارآتش می گذاشت پرسید چرادیرکردی گفتم تاحالا مادرداشته نون می پخته یه پیاله چایی برام ریخت گفت بخور مونده شدی وبعدصدای شاگردها زدکه هااااای بسم الله بابسم الله گفتن پدر دست ازکارکشیدند گل های پشت بیل ها رابا گیوه وبعضی با تکه سنگ تمیز کردند وبازقدری درزمین فروکردند کنارجوب دستها راشستندووضو هم گرفتند همه نشستند سرسفره من هم خیلی گرسنه ام بود تند همراه شاگردها ناهارخوردم چونکه باید ساعت 2به مدرسه بروم خداحافظی کردم وبازسوارابوطیاره شدم روبه خانه

یکی ودومرتبه بین را زنجیردوچرخه افتاد دوباره انداختم اخه موشکش شل بود همین باعث می شد تا هی زنجیرش بیفتد هرطوری بود به خانه رسیدم چیزی که درراه توجهم راجلب کرده بود دیدن دونفرکه لباس سبزی پوشیده بودند ونقابی روصورت داشتند به خاطر اینکه قدری ترسیده بودم همین باعث شد تا از مادرم فلسفه این کارراسوال مادرم گفت این کاررامیگویندچهل چین یاچشم چین اینگونه هست که چنانچه کسی مریضی داشته باشه دو نوجوان را چنین لباسی تنشان می کنند به طوری که کسی انها رانشناسدوازچهل درب خانه خوراکی می گیرند وباآن آش تهیه می کنندیا درغذا می ریزند تاچنانچه یه نفر بین تمام این خانه ها آن مریض راچشم زده باشه با این خوراکی که ازش گرفته اند به مریض به خورانند تا چشم ونظر از او رفع شود وشفا یابد با توضیحی که مادرم داد متوجه موضوع شدم قدری خاکستربرداشتم رفتم لب جوب دستهام که براثر افتادن زنجیر سیاه شده بود شستم چنددقیقه ای بیشتر تاساعت 2باقی نمانده بود فوری همان کتابهای که صبح برده بودم مدرسه دوباره برداشتم وروانه مدرسه شدم احتمال کتک خوردن بعد از ظهرم بود .

گندم کاری جندروزطول کشید پس ازکاشت نوبت به ابیاری میرسید که باید حتما بعدکاشت به آن آب بدهند گندم معمولا 8 الی 9 تا آب می خورد تا آماده درو شود بعضی شبها می امدم کمک پدرم ابیاری می کردم ابیاری که چه عرض کنم درپایین کرت می ایستادم تااب به اصطلاح پاسرکرت که می رسید خبرمی دادم تاپدراب رابه کرت بعدی هدایت کنه چونکه یه چراغ دستی بیشترنداشتیم وآن نزدپدربود وبوته های گندم هم قد کشیده بود وزمین پیدانبود باید چند دقیقه یکبار پایم رابه کف اخرکرت می زدم اگر به اب می خورد وصدای اب می امد پدرراصدامی زدم تااب راببندد . دران شب تاریک خواندن شعر های حسینا وشیرازی های پدر خیلی دل چسب وارامش بخش بود .


الا دختر تو را میخوام چی میگی- چرا بر مادر پیرت نمیگی

اگر بر مادر پیرم بگویم- مرا به تو نمیدن تو چه میگی


درختان سایه دارن ما نداریم – جوانان نامزه دارن ما نداریم

بریم پیش خدا یک دم بنالیم – همه گل دسته دارن ما نداریم


دلم می خواد که دلسوزم تو باشی – چراغ و شمع و پی سوزم تو باشی

دلم می خواد که در شبهای مهتاب – همان ماه دل افروزم تو باشی


نگاری در سفر دارم خدایا- دو دیده پشت در دارم خدای

دو چشمم کور شد یارم نیامد- نه نامه نه خبر دارم خدایا


الا دختر به مرگ یک برارت – مکش سرمه به چشمان خمارت

مکش سرمه که بی سرمه رشیدی – کبابم کردی و سیخم کشیدی


نگارم بر لب بام آمد و رفت – دوباره بر تنم جان آمد و رفت
لب بوم اومدی و خنده کردی َ_
نگاه برریش بور بنده کردی
هاییییییببببی الا ـ ـ ـ ـ ـ ـ

گندم ها که به قولی خوب که بورمی شد به ان دیگر اب نمیدادند تا اماده برای دروشود خدانکنه که یک وقت کاکل بزند آن سال دوجا گندم همسایه ما کاکل زده بود کاکل زدن راخوش یوم نمی دانستند وکلا کاکل را جا می گذاشتند تا به یه فقیری بدهند برای خود بچیند وببرد فقیرباید حتما عام باشد چونکه صدقه به حساب می امد به سید نمی رسید بعضی ها گوسفند هم پای کاکل قربانی می کردند معتقد بودندکه سرصاحبش را می خورد کاکل چنین بود که مقداری از بوته های گندم همه برهم کلافه میشدند وشکل یه کاکل رادروسط زمین گندم شکل میدادند .

پدرمادرهرروزصبح زود میرفتند درو تا ساعتهای 10 صبح باز دوباره عصر ها وقتی قدری هوا خنک می شد مشغول به درو کردن می شدند چندین روزدروکردن طول می کشید دروسط زمین هرجا زمین صاف تروهموارتربود به عنوان خرمنگاه انتخاب کرده وگندم ها راروی هم خرمن می کردند .

خرمن خرد کردن

چندروزپدرم دنبال تراکتورمی گشت تا نوبت بگیره برای خورد کردن تا اینکه یه روزگفت که فرداشب قراره ساعت 8شب بیاید خوردکنه خرمن را دو دلیل شب خورد می کردن اول اینکه شبها خنک تر بود دوما شب حرکت باد ثابت بود و بیشتربه یک طرف میوزید وتغییرجهت باد نسبت به روزخیلی کمتر بود . یک روزگذشت امشب قرارتراکتورهست پدرتمام وسایل مورد نیازرامثل چندین گونی خالی چندعدد شال تشت وبادیهو تعدادی هندوانه وقندوچایی ونان وپنیری رادرخورجین الاغ بارکرد چراغ دستی راهم دردست گرفته وحرکت کرد به طرف نعمت اباد برای من وبرادرم هم سفارش کردکه غروب برویم کمک کنیم چندشاگرد را هم دیده بود تاشب به نعمت اباد بیایند . هواخیلی تاریک شده بود چندشاگرد سواربرالاغ کماکان رسیدند هرکدام الاغ ها راگوشه ای بستند صدای الاغها بود که سکوت شب رامی شکست وایجاد پژواک می کرد همه دورروشنایی اجاق که پدرم چایی دم کرده بود نشستیم پدرچندپیاله چایی ریخت همه خوردیم ومنتظر تراکتوربودیم ساعت ازده شب گذشته بود که دونورقوی ازدورنمایان شد نزدیکترکه شد ازصدای آن فهمیدیم تراکتورهست ازپستی بلندی جوب هرچه بود ردمی کرد تا امد سرخرمن پیاده شد قدری خاک روهواپاشید تاببیند مسیربادازکدام جهت هست تراکتوروخوردکن رادرمسیرباد وبیخ خرمن قرارداد گاردون خرمن کوب را به پشت تراکتوروصل کرد وگاز موردنیاز برای خوردکردن گندم راتنظیم کرد نگاهی هم به ساعتش کردورفت کناراجاق نشست همه مشغول دسته های گندم که به آن بافه می گفتیم به داخل دهانه خرمن کوب شدیم خیلی باید موظب بودیم تا کسی دستش رازیاد پایین نکند زیرااحتمال کشیدن دست به داخل بود سابقه هم داشت که دست چند نفرراکشیده بود داخل وقطع کرده بود همیطورکه همه بافه رادهان خرمن کوب می کردیم یه نفر هم از آن طرف کاه وگندم ها که مخلوط بودند جلومیزد که درزیرخرمن کوب جمع نشود البته سالیان بعد کمباین هایی آمد که گندم وکاه را از هم جدا می کرد خوردکردن خرمن چندساعت طول کشید خیلی برای من سخت بود وازگردکاه اصلاخوشم نمی امد با اینکه فقط بافه جلومیدادم ولی کاهی شده بودم منتظربودم هرلحظه تمام شود وبروم بپرم توآب خوردکردن خرمن تمام شد همه شاگردها سوارالاغهایشان شدند ورفتندبه طرف خانه

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 6:51  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |