روایت اربعین؛
از حمزه‌آباد تا موکب انصارالحسین
هر سال با نزدیک شدن اربعین حسینی، گویی دل‌ها پیش از قدم‌ها راهی کربلا می‌شوند. روستای حمزه‌آباد رنگ و بوی دیگری می‌گیرد و خانه‌ها به کارگاه عشق و خدمت تبدیل می‌شوند. از روزها پیش، همه در اندیشه آن هستند که چگونه می‌توانند سهمی، هرچند کوچک، در پذیرایی از زائران حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام و جا ماندگان اربعین داشته باشند. اربعین تنها یک راهپیمایی نیست؛ جلوه‌ای از ایمان، همدلی، ایثار و اخلاص است؛ جایی که انسان می‌آموزد خدمت به زائران عزاداران حسین بن علی علیه‌السلام، خود توفیقی الهی و نعمتی بزرگ است.
تنها یک روز تا اربعین حسینی باقی مانده بود. شور و جنب‌وجوشی وصف‌ناشدنی در خانواده حسینی و نفر و.. فرا گرفته بود. هر کس گوشه‌ای از کار را بر عهده داشت؛ عده ای هندوانه، خربزه، خیار، آب‌لیمو ، میوه و .... تهیه و فراهم می کردند دیگر ی پیگیری موکب و تاسیسات واقلام مورد نیاز موکب ، دیگری آب معدنی را فراهم می کرد . تعدادی ....) دل‌ها از همان هنگام در موکب و میان زائران بود.
پس از نماز مغرب و عشا ، بلندگویی بر روی پایه نصب کردند. با پخش نوحه‌های حماسی اربعین، فضای محله حمزه آباد رنگ دیگری گرفت. صدای نوای حسینی در کوچه‌ها پیچید و مردم، گروه‌گروه گرد هم آمدند. همه با عشق مشغول بار زدن وسایل و مواد غذایی شدند؛ هر چه قرار بود فردا به راهپیمایان و جاماندگان اربعین تقدیم شود، با دستانی عاشقانه در دو خودرو جای گرفت.
لحظه‌ای که پرچم سرخ حضرت اباعبدالله علیه‌السلام در میان جمع آورده شد، حال و هوای مجلس دگرگون گردید. گویی نسیمی از کربلا وزیدن گرفت. مردم با اشتیاق پرچم را می‌بوسیدند، اشک بر گونه‌هایشان جاری می‌شد و زمزمه «یا حسین» از هر سو به گوش می‌رسید.
کاروان خدمت به سوی محل برپایی موکب انصارالحسین که در حدود ده کیلومتری مسیر پیاده‌روی جاماندگان اربعین قرار داشت، حرکت کرد و من نیز همراه چند نفر پشت سر آنان راه افتادیم.
وقتی به محل رسیدیم، داربست موکب برپا شده بود. زن و مرد، ، دوشادوش هم مشغول نصب بنرها، کتیبه‌ها و آذین‌بندی بودند. بیشتر خادمان این موکب از اهالی حمزه‌آباد و اعضای یک خانواده بزرگ و صمیمی حسینی صباغ ونفر بودند که هر سال با عشق در این مسیر قدم می‌گذارند. در کنار آنان من و زندایی و حمیدرضا نیز هر سال از یزد خود را به این جمع می‌رسانیم تا از این توفیق بزرگ بی‌بهره نمانیم.
در میان خادمان موکب، آقا ی رضا نفر که مسئولیت و بسیاری از زحمات موکب بر دوش ایشان و همسرشان زهرا بیات هست ، همچنین ، آقایان منصور، ناصر، ، حسین ، مهدی , محمدرضا حسینی صباغ ، آقایان و خانمهای دهقان نیری، پرویز، محمد ، ابوالفضل و معراج و خانمشان فاطمه حسینی و زهرا دهقان نیری امیر آقا ، آقای محمدرضا حیدری ، رضا فرهانی آقاپسرها و دختر خانمها که به اندازه توان خود کار می کردند حسام ، امیرعلی ، سبحان حامی ، ثنا ، نازنین ، حلما، حسنا کوچولو و همه آنهاییکه که اسامیشان فراموش شده ، از نخستین ساعات کار تا پایان خدمت، بی‌وقفه و خالصانه تلاش می‌کردند.
در کنار آنان نیز بزرگترها خانم های گرام اعظم ، زهرا ، زهره ، سمیه ، فاطمه حسینی،و خانم زهرا بیات که بخش بزرگی از هماهنگی و آماده‌سازی و امورات فرهنگی موکب بر دوش ایشان هست، خانم فاطمه نفر و همسرشان حسن آقای پاسبانی، خانمهای گرامی رویا فرهانی،( خواهرم مادر و مادربزرگ اکثر خادمین فاطمه بیدکی)، ، خانم اعظم برزگر و چندین بانوی پرتلاش دیگر همه همه که بیشتر از خواهرزاده و نوه و دامادها و عروس خانواده حسینی می باشند ، با عشق و اخلاص در بخش‌های مختلف خدمت می‌کردند. شاید نام همه خادمان در این روایت نیامده باشد، اما خداوند و صاحب این سفره، حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام، بهترین شاهد زحمات آنان است.
هیچ‌کس خستگی را احساس نمی‌کرد؛ زیرا عشق، نیرویی بود که همه را به حرکت وا می‌داشت. با آماده شدن موکب، تعدادی از جوانان همان‌جا ماندند و دیگران برای استراحتی کوتاه، به امید فردایی پرکار، به خانه بازگشتند.
سپیده صبح اربعین که دمید، خانه آقا سعید که چند روزی بود با همراهی خانم زهرا خواهرزاده‌ام، برای خدمت به موکب در اختیار خادمان قرار گرفته بود، از نخستین ساعات بامداد به کانون عشق و خدمت تبدیل شد. بانوان با صفا و صمیمیت گرد هم آمدند و مشغول شستن میوه ها ، رنده کردن خیار شدند تا ماست و خیار موکب برای پذیرایی از زائران آماده شود. در همان حال، آقا سعید و زهرا خواهرزاده با گشاده‌رویی زحمت آماده کردن و پذیرایی صبحانه خادمان را بر عهده داشتند تا خدمت‌گزاران، پس از صرف صبحانه، با توان و نشاط بیشتری راهی موکب شوند. در آن خانه، هر کس به اندازه توان خود خدمت می‌کرد و اخلاص، زیباترین جلوه آن صبح خاطره‌انگیز بود.
ویرایش شده
5:25
حدود ساعت هفت صبح، همه چیز مهیا شد و همراه چند نفر از خانم‌ها راهی موکب شدم.
از همان نخستین ساعات صبح، سیل مشتاقان در مسیر حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‌السلام روان بود. پیر و جوان، زن و مرد، کودک و سالمند، همه با گام‌هایی عاشقانه به سوی مقصد حرکت می‌کردند. گویی هر قدم، زمزمه‌ای از «لبیک یا حسین» بود و هر چهره، حکایتی از عشق و ارادت به خاندان عصمت و طهارت علیهم‌السلام را روایت می‌کرد.
بلندگو بر روی پایه نصب شده بود و نوای دلنشین نوحه‌های حماسی، انقلابی و حسینی، جان‌ها را صیقل می‌داد. وظیفه من آماده کردن شربت آب‌لیمو و تخم‌شربتی بود. همراه چند نفر از جوانان، شکر را در آب حل کردیم، آب‌لیمو افزودیم و شربتی گوارا برای زائران آماده ساختیم.
در گوشه‌ای دیگر، دیگ‌های بزرگ را از آب‌های بسته‌بندی پر کرده، یخ فراوان در آنها می‌ریختند تا آب خنک میان مردم توزیع شود. شربت‌ها نیز در جا‌لیوانی‌های مخصوص روی میزها قرار گرفت و نوجوانان با لبخند، زائران را به نوشیدن آن دعوت می‌کردند.
نزدیک ساعت ده صبح، نوبت توزیع میوه رسید. آلو، سیب، هندوانه و خربزه را با دقت برش زدیم، در سینی‌ها چیدیم و جوانان با رویی گشاده آنها را در میان مسیر پیاده‌روی میان زائران توزیع می‌کردند تا هر رهگذری، بی‌هیچ تکلفی، سهمی از این سفره کرامت حسینی بردارد.
آن روز، هر گوشه صحنه‌ای از عشق و خدمت بود؛ یکی کفش زائران را واکس می‌زد، دیگری اسفند دود می‌کرد، آن یکی با آب‌پاش، گرمای آسفالت را می‌گرفت تا قدم‌های زائران خسته نشود. جوانی پرچم سرخ امام حسین علیه‌السلام را در میان جمعیت بیرون آورده بود و مردم با چشمانی اشک‌بار آن را می‌بوسیدند، حاجت می‌خواستند و دل‌هایشان را به کربلا گره می‌زدند.
در کنار بخش پذیرایی، بانوان خانواده موکبی فرهنگی نیز برپا کرده بودند و با عشق و اخلاص به زائران خدمت می‌کردند. در این موکب، علاوه بر توزیع شربت، آب و خوراکی، خدماتی همچون اندازه‌گیری فشار خون، تست قند خون و راهنمایی‌های بهداشتی ارائه می‌شد. فضای موکب با بنرهای فرهنگی، تصاویر و یادمان‌های شهدا آراسته شده بود و خادمان با معرفی سیره شهیدان، به‌ویژه شهدای مقاومت و رهبر شهید، و نیز توزیع بسته‌های فرهنگی، یاد ایثار و شهادت را در دل زائران زنده نگه می‌داشتند. گویی در کنار اطعام جسم، غذای روح نیز به رهروان مکتب حسین علیه‌السلام هدیه می‌شد و هر زائر با توشه‌ای از معرفت، محبت و فرهنگ عاشورا راه خود را ادامه می‌داد.
هندوانه‌ها یکی پس از دیگری برش می‌خورد و با رویی گشاده میان مردم توزیع می‌شد. هیچ‌کس احساس نمی‌کرد چیزی می‌بخشد؛ همه باور داشتند که در حقیقت، این امام حسین علیه‌السلام است که به آنان توفیق خدمت عطا کرده است.
نزدیک ظهر، سفره‌ای از ماست و خیار آماده شد؛ آمیخته با خیار تازه، گل محمدی، نعناع، سبزی‌های معطر و چاشنی محبت خادمان سیدالشهدا. صفی طولانی شکل گرفت، اما هیچ‌کس از انتظار خسته نبود؛ زیرا همه می‌دانستند که هر لقمه و هر جرعه، رنگ و بوی محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام را دارد.
آن روز بیش از آنکه روز پذیرایی از زائران باشد، روز پذیرایی امام حسین علیه‌السلام از دل‌های خادمانش بود. هر کس به اندازه توان خود خدمتی می‌کرد، اما همه یک احساس مشترک داشتند؛ گویی کربلا از میان قرن‌ها برخاسته و در آن موکب کوچک، دوباره جان گرفته بود. اشک، لبخند، خدمت و اخلاص در هم آمیخته بود و دل‌ها زمزمه می‌کردند که اگر توفیق خدمت نصیب انسان شود، خود بزرگ‌ترین پاداش است.
در پایان، بر خود لازم می‌دانم از همه خادمان موکب انصارالحسین که با اخلاص و بی‌ادعا در این مسیر نورانی قدم برداشتند، صمیمانه قدردانی کنم. خداوند از همه این عزیزان ـ چه آنان که نامشان در این روایت آمده و چه آنان که از قلم افتاده‌اند ـ به بهترین وجه قبول فرماید و این خدمت خالصانه را ذخیره دنیا و آخرتشان قرار دهد.
«خوشا به حال آنان که در مسیر حسین علیه‌السلام، نه تنها قدم برداشتند، بلکه توفیق یافتند غبار خستگی را از چهره زائرانش بزدایند؛ زیرا خدمت به زائر حسین، خود زیارتی دیگر است.»
دایی : ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:41  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

عیدِ مرتضی‌علی؛ وقتی مهریز بویِ غدیر می‌گرفت دهه پنجاه

اون قدیما توی مهریز، عید غدیر یا همان «عیدِ مرتضی علی فقط یه تعطیلیِ ساده نبود؛ انگار تمامِ شهر می‌رفت به استقبالِ روزی که یادآورِ آن صحرایِ سوزانِ «خم» بود. اصلاً انگار توی هوایِ آن روز، عطرِ آن خطبهِٔ معروفِ حضرتِ رسول (ص) پیچیده بود. همه‌مان از بچگی شنیده بودیم که پیامبر دستِ علی (ع) رو توی غدیر بالا برد و گفت: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ». واسه همین بود که اسمِ این عید برایمان بویِ ولایت می‌داد و احترامش واجب بود.

از یه روز قبل، دیگه کسی دلِ کارکردن نداشت. کارگران وبنا و گل‌کار، تا لنگِ ظهر نشده، بیل وماله رو می انداختن ، رعیت و کشاورزبیل و داس رو می‌ذاشتن کنار. آسیاب‌های محل، چه اونایی که با آب می‌چرخیدن، چه آن موتورهایِ گازوئیلیِ پرصدا، همه‌شون رو «تخته» می‌کردن. انگار می‌خواستن با خاموش کردنِ چرخِ دنده‌هاشون، به سکوتِ کویرِ غدیر احترام بذارن. اتوبوس هم که کلاً بیخیالِ رفتن به شهر می‌شد، صدایِ برپاکی وکلوزار قالی‌بافی ونقش خواندن که همیشه از توی خونه‌ها میومد، اون روز قطع می‌شد. انگار همه می‌خواستن با فکرِ اون لحظه‌یِ تاریخیِ دستِ علی (ع) در دستِ پیامبر (ص)، دلشون رو صاف کنن.

آن طرف، سلمانی سیارمحل غلغله بود! کنارِ جوبِ آب و زیرِ سایه‌ی درختِ چنار، استاد سلمانی با آن ماشینِ دستیِ قدیمی‌ش، داشت همه رو مرتب می‌کرد که واسه عیدِ «امیرالمؤمنین» آراسته باشن. توی خونه‌ها هم بازارِ حنابستن و حفه داغِ داغ بود. وقتی صندوق‌هایِ مخملِ عروسی رو از روی سقفِ اتوبوس پایین می‌آوردن، همه می‌فهمیدن امشب و فردا شب، شادیِ عیدِ غدیر و عروسی در هم آویخته

حمامِ عمومی هم که نگو؛ تا هفتِ صبح مردونه، بعدش زنونه! همه می‌خواستن غبارِ تن رو بشورن تا آماده باشن واسه صبحِ عیدی که یادآورِ بزرگ‌ترین عیدِ شیعه‌ست.

حتی گوسفندها رو هم به چرا نمی‌بردند؛ معتقد بودند که اگر کسی در این روزکار بکند دستش عقربک می شه حالا خرافه بود یا نه نمی‌دانم، ولی همین اعتقادِ بود

روزِ عید که می‌شد، آسمان مهریز انگار یه جوریِ دیگر بود؛ آبی‌تر و نورانی‌تر. اصلاً تویِ هر خانه‌ای که می‌رفتی، انگار یادِ غدیر خم تویِ نگاهِ آدم‌ها موج می‌زد. اول صبح عید سادات میزبانان غدیر خم بودند و با دادن سکه‌ای به عنوانان تبرکی غدیر از مهمانان پذیرایی می‌کردند همه با خوشحالیِ عجیبی عید را تبریک می‌گفتند، انگار قلبِ همه‌مان به این ریسمانی وصل بود که تویِ غدیرِ خم، دستِ حضرتِ علی (ع) رو به آسمان رسانده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 12:50  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

عید مرتضی علی
امروز قصد دارم قدری از گذشته های نه چندان دور یعنی از دهه های چهل و پنجاه براتون بگم در مهریز ما رسم بود که اکثرا در شب عید مرتضی علی دست از کار می کشیدند و به احترام این روز کار ها را تعطیل می کردند قدری حلقه خاطرات در کل مهریز را تنگ تر می کنم و وارد محله مزویراباد آن می شوم در محله ما بعد از ظهر یعنی شب عید در خانه ها صدای بر پاکی و کلوزار قالی بافی و آن صدا خوش نقش گفتن به گوش نمی رسید همه دخترکان و قالی بافان دست از قالی بافی کشیده بودند به آب و جاروب خانه می پرداختند بنا ها و گلکار ها تا ظهر بیشتر کار نمی کردند کشاورزان و رعیت ها آن روز زود تر به خانه می آمدند، آسیابها چه گازوئیلی و چه آبی را تخته {خاموش } می کردند ، اتوبوس دیگر صبح به شهر نمی رفت، کسانیکه در محل جهت اصلاح کردن سر صورت مردان در محل معروف بودند در صبح شب عید کاسبی پر رونقی داشتند و باید ساعتی منتظر باشی تا نوبتت فرا برسه البته کنار جوب آب بود و زیر درخت چنار و آن مردهمسایه ای ب که لنگ بر گردنش کرده و آینه ای هم دردست دارد و روی تخته سنگ یا آن کرسی تا شو سلمانی نشسته و استاد سلمانی مشغول کوتاه کردن سر و ریش او با ماشین دستی هست تماشایی بود، بازار حنا بستن مخصوصا در زنان و حفه کردن خیلی داغ بود، اتوبوس که از شهر می آمد چند تا صندوق مخمل روی سقف داشت معلوم بود که عروسیهایی امشب و فرداشب در محل هست، حمام محله این دوروز خیلی شلوغ تر بود با اینکه از شب تا ساعت 7 صبح مردانه و سپس زنانه می شد اما معلوم بود که مردم به خاطر عید می خواهند با آراستگی بهتری صبح عید را آغاز کنند همه خوشحال و سر حال عید بودند روز عید گوسفندان را هم به چرا {گله } نمی فرستادند فقط اگر کسی آبیاری داشت که آن هم مجبور بود آبیاری کند ولی دیگر کسی به قول معروف دست به سیاه و سفیدی نمی زد البته خرافاتی هم بود که اگر کسی روز عید مرتضی علی کار بکنه دستش عقربک میشه
روز عید انگار با روزهای دیگه فرق داشت خیلی علاوتر به نظر می رسید. . . . . .

ادامه دارد
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵ساعت 11:30  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

bidaki_iranian:
خاطرات محرم اول ماه محرم بود تب و تاب عجیبی در محله ما نمدمالخانه پیچیده بود .
چند روزی می‌شد که زن و مرد و پیر و جوون، کمر همت بسته بودند تا “حسینیه را برای عزاداری باشکوه اول محرم آماده کنند. جارو کردن و تمیز کردن حسینیه . حسینیه که پر بود از سنگ‌ و خاک‌ ؛ بچه ها هم همراه با بزرگترها
، با بیل و فرغون و جارو، مشغول جمع کردن سنگ‌ها و خاک‌ها می شدند. بچه‌های کوچیک و بزرگتر هم با سطل‌ از جوب می آوردند آب پاشی می کردند .
بعد از تمیز کردن کف حسینیه، بازسازی آجرهای کنده و لق لب غرفه‌ها بود که نمای حسینیه را بدنما کرده بود غرفه‌هایی که هر سال، جایگاه نشستن عزاداران حسینی بود. “استاد علی ”، که یه عمر آجر روی آجر گذاشته بود، با دقت و حوصله،هره لب غرفه ها را تعمیر میکرد .
حسینیه برق می‌زد و غرفه‌ها دوباره جون گرفته بودند و آماده شده بودند برا جوش زنی شبهای محرم . بایدبیرق حسینیه را هم عوض می کردیم چند نفر از جوون‌ها، ، چوب بلند بیرق را از تو خاک بیرون آوردند. چوب سنگین بود و نشون می‌داد که انگار در خاک ریشه کرده.
پارچه کهنه بیرق را از چوب جدا کردند. پارچه رنگ و رو رفته بود و انگار، تمام غصه‌های عالم را به خودش جذب کرده بود. “حاج ممد” پارچه جدید رو آورد. پارچه‌ای سبز رنگ، با نوشته‌های طلایی “یا ابوالفضل العباس”.
جوون‌ها با کمک هم، پارچه جدید را به بیرق نصب کرده ومحکم بستند. وقتی کارشون تموم شد، بیرق “علمدار” دوباره مثل روز اول، باشکوه و با صلابت، خودنمایی می‌کرد.و پای آن را داخل خاک محکم کردند
وقتی نور خورشید به نوشته‌های طلایی پارچه می‌تابید و برق می‌زد. یه لحظه، انگار همه “علمدار کربلا” رو جلوی چشمانت می بینی با همون غیرت و وفاداری،بعد از نصب بیرق ‌ . بقیه پرچمها و شعرهای محتشم هم که هر کدوم، نمادی از یک شهید کربلا بود ”،بر دیوار حسینه نصب شد
وقتی همه علم‌ها و بیرق‌ها تو حسینیه به اهتزاز دراومدند، انگار حسینیه به کربلا تبدیل شده بود. دیگه هیچ شکی نبود که محرم، با تمام شور و عزاش، از راه رسیده. .‌‌‌.....
باآماده شدن حسینیه حالا نوبت به تدارکات شب‌های عزاداری تو مسجد رسید. مسجدی که قدمتش نزدیک به دویست وپنجاه سال می رسد برای اهالی مزویرآبادازجایگاه ویژه‌ای برخوردار بود ،
با فرارسیدن غروب شب اول محرم، هوای محله رنگ دیگری می‌گرفت. رسمی دیرینه در محله اجرا می‌شد که متاسفانه به حیطه فراموشی سپرده شده )که همگان را به شور عزای حسینی و روضه برای سیدالشهدا (ع) فرا می‌خواند. تعدادی از مردان، بر پشت بام مسجد می رفتند
زیر آسمان پرستاره، رو به قبله عشق، ذکر امام رصا(ع) را با نوایی دلنشین و حزین می خواندند . ( درغریبی بی کس چون رضا منزل هرزمان می گفت ای دلم ای دل ..........) این ذکر، تنها یک توسل نبود؛ ندایی بود که در کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌پیچید و پیام‌آور آغاز روضه‌خوانی در مسجد بود؛ خبری که بر دل‌ها می‌نشست و به همه اعلام می‌کرد: “امشب، مسجد نمدمالخانه، روضه هست
گویی این ذکر امام هشتم (ع)، خود مقدمه‌ای برای ورود به کربلای حسینی بود؛ دعوتی از سلطان خراسان برای مدد رساندن به عزاداران جد غریبش.
اما مهمترین بخش تدارکات، مربوط به چای روضه بود. چایی که طعمش، هیچ‌وقت از زیر زبان عزاداران بیرون نمی‌رفت. “علی اکبر محمود خدا رحمتش کنه مسئول چایی‌خونه، بود بانی روضه عصری کُنده ها را داخل کوچه نزدیک درب چایخونه آماده کرده بود ، نزدیک غروب مقداری از کنده ها را آتیش می کرد. صدای تق‌تق سوختن چوب‌ها و عطر دود هیزم، فضای محله رو پر کرده بود. کنده‌های بزرگ را تو آتیش می‌گذاشتند تا ذغال بشن. بعد، اون ذغال‌های گداخته را با انبرهای بلند، یکی‌یکی تو منقل‌ بزرگ مسی می‌ریختند.
منقل‌ که پر از ذغال شد، با احتیاط تمام، به داخل مسجد برده می‌شد. بوی هیزم سوخته و خاکسترداغ، با عطر گلاب و اسپند قاطی شده بود. علی اکبر با یه کتری بزرگ سیاه، پر از آب جوش، بالای منقل‌ ایستاد. چای خشک را تو قوری‌های بزرگ چینی می‌ریخت و با آب جوش، اونا را دم می‌کرد.
چای روضه، همیشه داغ داغ و پر رنگ بود. علی اکبر در حالی که پکی به سیگارش می زد می‌گفت: “این چایی مجلس امام حسین یه چایی معمولی نیست ، دوای درده! هر قطره‌اش شفای روحه.”
ملا عبدالرضا پا منبری خون اول مجلس بود اولین بیت نوحه‌اش را با کربلا یا کربلا شروع کرد مردم هم آرام نشسته به سینه می زدند و با او هم نوا میشدند. دیگه چای‌ هم آماده سرو شدن بود. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا شب اول محرم، با تمام وجود، حس بشه؛ از بوی هیزم سوخته و عطر چای، تا صدای کربلا یا کربلا ی عزاداران. هر کدام، روایتی بودند از عشق و ارادت به سالار شهیدان.
در روزگاری که هنوز خبری از برق در مهریز و محله‌ی ما، مزویرآباد، نبود، شب‌ها با نور فانوس و چراغ‌های نفتی روشن می‌شد و روضه‌خوانی‌ها هم حال و هوای خاص خودش را داشت. مسجد که برق نداشت، برای روشن کردن فضای مجلس، مجبور بودیم از همسایه‌ها چراغ زنبوری قرض بگیریم. بانی مجلس روضه، چراغ‌ها رو نفت می‌کرد و اگه مشکلی داشت، برطرف می‌کرد تا شب روضه، بی‌نور نمونیم. موقع شروع روضه، چراغ‌های زنبوری رو تلمبه می‌زدیم و روشن می‌کردیم و هر بیست دقیقه یک بار، دوباره باید چراغ را باد می کردیم تا نورشون کم نشه.
شاید باورتون نشه، ولی همین سختی‌ها و کمبودها، یه صفا و صمیمیت دیگه‌ای به مجلس روضه می‌داد. انگار همه با هم همدل و همراه بودیم تا این عزاداری را به بهترین شکل برگزار کنیم. ا، حاج حسن زارع، نیکوکار و خیراندیش محله، یه بلندگو به مبلغ هفت هزار تومان خرید و به مسجد اهدا کرد تا صدای اذان و روضه توی محله پخش بشه
اما راه‌اندازی این وسیله‌ی جدید، تو اون شرایط که برق نبود، خودش یه چالش بزرگ بود. حاج حسن از عباس، که یه مرد خوش‌ذوق و بااستعداد از محله‌ی نمدمالخونه بود، خواست که هر طوری شده این بلندگو را راه‌اندازی کنه. عباس هم، تو نبود برق، با باطری ماشین، بلندگو رو روشن کرد و اولین فوت را که توی میکروفون کرد، صداش از پشت‌بوم مسجد تو کل محله پیچید! درست موقع اذان ظهر بود. علی‌اکبر از عباس خواست که خودش با بلندگو اذان بگه. عباس هیچوقت در مسجد اذان نگفته بود چکارکنه چکارنکنه بالاخره اولین اذان محله را با بلندگو گفت و صدای "الله اکبر"ش، تو تمام مزویرآباد طنین‌انداز شد.
اون صدای گرم و دلنشین اذان، برای اولین بار از بلندگو، قلب‌های اهالی محله رو پر از آرامش کرد. اون روز، یه روز فراموش‌نشدنی تو تاریخ محله‌ی ما شد؛ روزی که صدای اذان، با همت حاج حسن و ابتکار عباس، به خونه‌هامون رسید و نویدبخش یه دوران جدید از معنویت و همدلی شد.
عباس = عباس حاجی محمدحاجی حسن (زهرا) خادم بلندگو
علی اکبر = علی اکبر محمود چایی ریز مسجد

درمسجد، هواسنگین و آکنده از عطر و بوی خاصی بود؛ عطر چای داغ و دود سیگار که آرام آرام فضای روضه را پر کرده بود. صدای نوحه «کربلا یا کربلا ی ملاعبدالرصا از منبر به گوش می‌رسید؛

ملا عبدالرضا روی پله اول منبر نشسته بود، ؛ عباس ، بلندگویی که با باطری ماشین فراهم کرده بود و صدای نوحه را به بام مسجد و اهل محل می‌رساند. اما کار عباس به اینجا ختم نمی‌شد؛ با اوراق کردن چند رادیو ازبلندگوی آنها جهت صدای داخل مسجداستفاده کرده بود تا صدا داخل مسجد به خوبی شنیده شود و کسی از مجلس دور نماند.
در کنار این نوای کربلایی چایی داغ و پر رنگی بود که دل‌ها را آرام می‌کرد. علی‌اکبر با دست‌هایی پر از تجربه استکان‌ها را پر می‌کرد و داخل نعلبکی‌های گل سرخی می‌گذاشت. اما غلامحسین، مرد آرام و صبور، استکان‌ها را داخل سینی‌های کوچک که «تال» نام داشت می‌چید. چند حبه قند هم داخل هر تال می‌گذاشت . حرکت غلامحسین بسیار دقیق بود؛ چندین تال چایی را به دست می‌گرفت و میان جمعیت پخش می‌کرد.
در گوشه‌ای دیگر، قاسم مسئول سیگار بود. ظرف‌های مخصوص و مرتبش، پر از سیگارهای مختلف بود؛ هما بیضی، زر، اشنو ویژه و وینستون. هر سیگار رنگ و بویی داشت و هر کس عادت خودش را داشت. قاسم می‌دانست هر کس چه سیگار ی می کشد. از همان سیگارکه چندین نخ درظرف گذاشته بود جلو آنها می گذاشت دود سیگار کم‌کم از میان جمعیت بلند می‌شد؛ دود نرم و خاکستری‌رنگی که مثل پرده‌ای نازک میان هوای سرد و داغ مسجد پیچیده بود. گاهی این دود چنان غلیظ می‌شد که چشم‌ها کمی قرمز می‌شد در جلو نور چراغ های زنبوری این دود بیشتر خودنمایی می کرد ؛ اما کسی شکایتی نداشت، چون این دود بخشی از فضای دل‌انگیز و غم‌زده محفل بود.

بعضی‌ها چپق می‌کشیدند. دود توتون نرم نرم و آهسته از میان لب‌هایشان بالا می‌رفت وسرفه های طولانی دربرداشت سرفه های بود که بعضی حواسها را به خود جلب می کرد هر جرعه دود، هر جرعه چای، هر نوای نوحه، همه و همه با هم این محفل را شکل داده بودند؛
پای منبر، قاسم درویش آرام و مشتاق نشسته بود. چشم به ملا عبدالرضا دوخته بود و منتظر بود نوحه تمام شود تا خودش برود پای منبر و صدای دل‌نشینش را به گوش همه برساند.قاسم درویش که گل منبرش را با، امشب شب جمعه و شب راز بُوَد امشب حرم حسین درش باز بُوَد ، یا نوحه جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر درِخیمه رسانید . بگویید مادرش لیلا بیابد علی را بر درِ خیمه .‌........همه دل‌ها را روانه کربلا می کردو انگار که داخل حرم سیدالشهدا َ(ع) هستی
غلامحسین = غلامحسین علی محمد(علی من همسایه مسجد)
قاسم =قاسم حاجی
.....................................................
در روزگاران گذشته، بعضی مساجد فضایی متفاوت داشتند؛ یک سمت مسجد مخصوص بزرگان و اعیان محل بود و افراد عادی در آن جایگاه نمی نشستند. اگر هم از روی ارادت شخص عادی می نشست اگر اعیانی می آمد وجایی درآ ن جایگاه برای نشستن نبود آن شخص عادی بود که انگار پا را از گلیم خوددرازتر کرده ودر آن جایگاه نشسته باید بلند می شد و درگوشه کنار دیگر مسجد می نشست ،
حتی در نمازهای جماعت نیز این رویه دیده می‌شد. مادری برایم تعریف می‌کرد که خود در صف اول نماز جماعت حضور داشته، اما خانمی او را بلند کرده و به صف سوم هدایت کرده و حتی تهدید کرده که دیگردر صف اول ننشیند. این نشان از آن داشت که در آن زمان، جایگاه و اولویت‌بندی افراد در صفوف نمازهم با غرورحتی در برابر پروردگار نیز مد نظر بوده است.
ادامه خاطرات
قاسم درویش، که بر پله‌ی اول منبر نشسته بود و با نوای دلنشینش روضه جوان امام حسین (ع) علیِ اکبر را می‌خواند، با ورود ملا ابوالحسن، قدری روضه‌اش را کوتاه می کرد تا ایشان، اندکی نفسی چاق کند و گلویی با آبجوش تازه کند . سپس دعا کرد و به احترام ایشان از منبر پایین آمد. پله‌های منبر، هر کدام براساس علم و مرتبه‌ی عالم بود. ملا ابوالحسن، به دلیل کهولت سن و جایگاه معنوی‌اش، بر پله‌ی آخر منبر قرار می‌گرفت. عباس، خادمِ بلندگو، پایه‌ی بلندگو را بر پله‌ی دوم منبر می‌نهاد ومیکروفون را برای ایشان تنطیم می کرد
در اثنای منبر ملا ابوالحسن، صدای سنج‌ها نویدنزدیک شدن هیئت سینه‌زنی را می داد . هیئتی با چراغ زنبوری‌ای که پیشاپیش صف حرکت می‌کرد و پرچم‌متبرکی منقش به نام اباعبدالله الحسین (ع) که بر دستان دو نفر استوار بود و با بلند گوی دستی ، با شکوه وارد مسجد می‌شدند حاضرین مسجد به احترام هیئت می ایستادند و بازدن به سینه ی خود هیئت را همراهی می کردند. ملا ابوالحسن بر منبر سکوت می کرد تا هیئت به سینه‌ی زنی خود ادامه دهد. در این هنگام، علی‌اکبرِ محمود و غلامحسین، با ارادت، مشغول آماده کردن استکان‌های آب جوش برای سینه‌زنان میشدن
پس از پایان سینه‌زنی و خواندن چاووشی سینه‌زنان، لباس‌های خود را که به خادم هیئت سپرده بودند تا راحتتر سینه‌زنی کنند، پس می‌گرفتند و در مسجد می نشستند همزمان با پذیرایی آن‌ها که آبجوش بود و قدری نبات با قاشق چایخوری ملا ابوالحسن نیز به ادامه‌ی منبر می‌پرداخت. پس از آنکه پذیرایی به اتمام می‌رسید و سردسته هیئت متوجه می‌شد که همگان پذیرایی شده‌اند، جهت رفتن به مسجددیگر ، همه‌ی اعضای هیئت برمی‌خاستند و با خواندن اشعاری چون «ای عزاداران خدا حافظ همه، اجر بانی با عزیز فاطمه» و با خوش آمدید، خوش آمدید اهل مسجد بد رقه می شدند
ادامه دارد
ابوالقاسم ببدکی - iranian

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴ساعت 9:35  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

پالوده
اوروزا نشاسَّه را که مِپُختن، مِرِختن تو چَنتا تالِ گُندَهِ مسی مِگذاشتن جای خُنُک ، بعد از سِف شُدن مِرختَن تو تَشت ، با کمونی که یَهَدِش سیم یا دُمِ اسب بَسّه شده بود، اِقَده مِکَشیدن توش تا دونه‌دونه مِشُد. هَنو تا چن سال پیش هم پالوده را ایرو دُرُس مِکِردن، دُونُکاش اقّه جُون بود.
حالا دیه کسی رانَمِبَره ایچون درس کنه هر چی خونَگیا دُروس کنن ، بَر مِدارن مواد را داغَکی مریزن تو تُرُشبالا
ترشبالای پالوده شیرازی شَبات کلاه شعبده‌بازا مِدَه و سوراخاش ریزتَرُکه. یه چیزی مثِ گوشکو، رو مواد فشار میاره و از اوحَد مِریزه تو بشکه اُویخ و پالوده که درس مّشه مزارن تو یخچال یا جایی خُنُک
پالوده ای که سَی مَرِزا دُرس مِکِرد اول که تو پاتیل مِپُخت مِرِخت تو چَنتا تال مِذاشت تا خوب خنک بشه بعد خُنُوک شدن مِرخت تو تشت و با سیم مِبُرید یَخودَشا مِرِخت تو کاسُکای کباره کوچیک بَرِش مگفتن ماقوتوک این دیه بریدن نَمُوخاس هَمیطَرشیرَه مِرِخت روش و موخوردن پالوده را که موخاست ظرف کنه با کَمچَلی که چنتا سوراخ داش به خاطر اینکه اووش در بِرَه مِرخت تو کاسُکای کِباره‌ای یا چینی، یتا خالُک شیرَه (تخمِ قلفه هن نَمِرخت روش مِدُود خو تخم قلفَه بَرِ چیشی مِریزن ‌ . بَرِ اینهَ که اگر آشغال تو پالوده هَه معلوم نَشَه) سَرُک کَمچَلی گُلُو و یَتا خالُوک عَرَخِ بیدمشک مِرِخت توش و با قاشق مُخوردم نَمِدونی چقَّه خَش بود ، بعضیاهن سَر مِکَشیدن هر کاسه پین ریال تا یه تامن مِدادَن هربَخ پول نداشتِم ، که هیش بَخ نداشتِم ، مِرَفتم اِقَّه اُو از پاکنه بَرِ خدا بیامرز مِیوردم تا یَتا کاسُک پالوده یا ماقوتو ک مِدادون
قدیما خو اقَّه میوه تو هر فصلی پیدا نِمِشده، این بود که پالوده خیلی مِچسبید حالا مِخِد بگد یَخا چکار مِکِردن یا پالوده را چطو خُنُک مِکردن اولا که ادمایی بودن که با خر مِرفتن کو ه مِدونِسَّن برف خونا کجَن برف و یخ مِکَندَن مِکِردن لا کا ه مِهِشتن رو خر میوردن تو بلاهت مِفروختن شهرن مِبُردن البته بعداش دیه پَسین تا پَسین که اتوبوس شهری میمَّد یخ از شهر بَرش میوُرد
تال = سینی بزرگ
خالوک = مقدار
اُویخ= آب یخ
پسین = عصر
بلاهت= ولایت
کاسُک کِباره = ظرف کوچک سفالی
بَخ= وقت
گُلُو= گلاب
ترشبالا= آبکش
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  شنبه سوم خرداد ۱۴۰۴ساعت 13:40  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

اوُ آرتوک
مُخام امرو روش درست کِردن اوآرتوک که یکی از غذاهایی خیلی قدیمی و سنتی مهریز که فقط اِسمش کم وبیش سرِ زبون بعصی اون قدیمیا هَه را برِ اوناییکه بلد نیسّن یاد بِدَم حتماً خیلیا مِگِد بَلد هَسِّم چیشی مِخی بگي یا اوارتوک دُرس کِردن کاری داره این بلد بودن حکایتی داره ، مِگَن که یه روز مادر شووری یتا عاروس داشته هر کاری مُخاسه یاد عاروسش بِدَه عاروسه مِگفته خودام بلدام بعدش مِرفته همون کاری که مادر شووره گفته بود انجام مِداد یَگ روز مگه عاروس الای نازِدچام ، (مُخواسّه ببینه عاروسه چکار مُکنه ) عاروس وختی اوگوشت بار مِلّی یتا خِشک خُوم {خشت خام } بِلِّه دَرِش عاروسهَ هَن مِگفته خودام بلدام شُو شد و برداشت اوگوشت بار بِلَّه یادش اومد که مادر شوورش گفته بود یتا خِشکِ خوم بِزار دَرِ دِیک اما نَمُوخاس که مادره بِفهمه یتا خِشک هم هِش درِش بعد یَه لَمُک که اومَد سر دیکش دید خِشکَه {خشت } خیسیده و رِخته تو دیک مادر شووره مِدونست که ایَچّون مِشَه بر خودش گف اینم سزای کسی که همش مِگه بلدام و هیش کاری بلد نیس ،
حالا هم هر کاری که آدم بلد نیس بِگَه بلد نیسّام باکیش خو نی
حالا طَرِ درست کِردن اوآرتوک
اول آرت را به اندازه ای که موخورم و دور رخته نَمِشه بر مِدارم مِریزم تو یتا ظرفی مِزارِم رو گاز یا اجاغ یَه لا بو مِدِم نه زیاتی که بسوزنِمِشن اندازُک ِ خودش بعدش زیر گاز را خاموش مُکنِم او مِرِیزم تو ش اقدری نریزد که او تور توربشه اونم اندازه خودش خوب به هم مِزنِد بعدش پیاز داغ را درست مُکنِد همه چیوکشن مُکنِد، نمک، اَدُوهَ ، فلفل هر چی دیه هن خواسّد مِرِیزد توش ضرب گاز را کم کُنِد و اوارتوک آماده شده را مِریزد تو پیاز داغ و همِش مِزنِد ، نکته مهم ، هیش وَخ پیاز داغ را نریزد تو اوارتوک بلکه اوارتوک را بریزِد تو پیاز داغ و خوب به هَمِش بزنِد تا غلیظ بودنش دَسِّ خودتونه آماده که شد نوش جون کُنِد امرو این آموزش را که دادَم گاس دیدی یه کسی هوس کِرد درست کنه چونکه هم نونه هم نون خوروش خیلیم خَش مِشَه فقط یه بار دیه مِگَم زیاتی آرت را نَلِّد رو گاز بسوزوند تلخش کُنِد چیزی من بِگِد اندازُکِ خودش باریک الله
آرت = آرد
ادوه = زردچوبه ، فلفل و......
گاس= گاهی ، یه وختی
اوتورتور = رقیق
امرو = امروز
اوگوشت = آبگوشت
بللد ، بِلِّد = بگذارید
اَندازُک = اندازه
خِشکِ خوم = بزرگتر از آجر با گِل درست شده و پخته نشده ( داخل کوره نرفته)
نوشته :ابوالقاسم بیدکی iranian

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 20:53  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

نون خامه ی
نمدنم چرا افطاری هوس نون خامه ای کِردَه بودَم مال سردی گرمیه ؟ نَمِدونم ، حالا که گف پیش اومد بِزّار یَخوده ای از قدیم و از نون خامه ی بِگم مِدونَم همه تون مِثِّ من هوس کِردِت کاری خو نداره مِجَّن در دوکون شیرینی فروش دَرِ خونه شون حالا که گرون هه یَکیلو شا مِگَن دِبیست هزارتامن یا یَخُده کمتر یا یَخُدَه بیشر ،
اوختا اِقَه شیرینی فروشی تو مَلَه نبودکه همه رقم شیرینی تر خشک داشته باشه یَتا دکون بود شَهر که مِرَف جِنسِ دوکون بیاره یَتا سینی نونه خامه یی هن مِش کلهِ باربند وانتش میُورد یَکی یخچالن داشت نَمِدونم کجاش سولاخ بود که موش مِرف توش این نون خامه ی را مُخورد و خسارت مِزد سینی نون خامه ای را که نگاه مِکِردی چَن تایش سولاخ بود و هیچی توش نبود اخه یخچالسازا اون وَختن یخچالساز نبودن ، پول مِسوندن ، آرا چیزیا دُرُس نمِکردن ، نَمِکِدن ، آرا دَرزُ بِروُن این یخچال را بگیرن که ایَّچّون دچارخسارت نشَن . .حال بِگذرِم ،
اوختا سه ما تعطیلی سر کار مِرفتِم بنایی یا کمک بابا رعیتی مِکِردِم یا مِرفتِم گوسبَن چرونی
یه کله هن کار مکِردِم تا اذون شوم ، دیه هیش فکر و خیال الکی نبود. درِ دکون سی مرضا خدا بیامرز یَتا خمره بود گونی پیچش کِرده بود یَتا لیوانُوک غراضه با زنجیل گَلِش بَسّه بود
تو همین ظرف، شونصد نفر اوو مُخوردِم هیشتامونن باکیون نمشد؛ چون حالون خوب بود
گوش مِشد بَشنِ تنون.
گا وختی پیاده گا وختی با چرخ مرفتِم سر کار و بر مگشتِم دو پشته..
موتور و ماشین نداشتم؛ چون ازون نمیمَّد بخرِم.
گاهی چیزایی که الان عادیه مِخریدِم و برامون خیلی تازگی داشت و جشن بزرگی حساب مِشد.
پالوده یا ماقوتوک بعداش گاهی چندتا دونه نون خامه ای رو یَتا ورق کاغذی . یعنی لذتش از خوردن دوبلین کادل، تو ماشین لامبورگینی، هن بیشتر بود.
سرون نمشد که شیرینی، بد و خوب داره تنها دوکونی که نون خامه ی داشت همون سید بود با اون نون خامَیا که دربالا شرح دادَم
نون خامه ای، تنها شیرینی تری بود که مِشناختِم و هیشتا دیه شیرینی تری هم نبود که بشناسم یتا دیه شیرینی بود که اقَّه خُشک بود که باسی بِلّی تو اوُ بِخیسه بشه بُخوری به نَنُوک که مِدادی این دندونای عملیش را بر هم قُلف مِکِرد و مِچسبید گَل تاق دهنش ، یَه بار خو نَزیک بود خَفش کنه به خیر گذشت ،،
خُب چار پینج تا نون خامه ای، پری نبود که سیر بشِم و همیشه مزّش زیر زبونون بود تا چن ماه دیه که دوباره مِسوندِم.
یکیشن خاطیری این بوده که موقع خوردن نمِترسیدِم که چیشیون بالا مره و کجامون پایین میا.
اینکه مگن تو فکر هرچی باشی سَرِد میا ، راس مگن.

بَضی وقتا برا کمک همراه سید مِرفتَم شهر مِرف اونجاییکه نون خامه ی مِخَرید شیرینی سازی و اونجا دیه از بس نون خامه بود و چن تا هن مُخوردم ،
تخ ره، خشه، خوردنش ناخشه.؟ نه خَشه
فقط نه مشه با کارت و چاقو ورق ورق کنن. نه مشه با چینگال گلش ور برن. نه مشه درُسَکی بِذارن تو کُچه.
اگرن کُچَت، اقه گُنده باشه که بشه یه کچه کنی، نمفهمی چیشی خوردی.
باسی نگا ایرا اورا کنی، کسی هادِرِد نباشه، نکُله بزنی که همیرو، خامه از شش طرف نون و کُچه مزنه در.
حالا که دهنتون اوو افتید هُولی بَخیذد بِرِد بخرد بَرِ افطار بخورد و بَرِ مَنن بِگِد دیه درباره چیشی براتون بِنویسَم ، ابوالقاسم ببدکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 20:52  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

خاطرات دهه چهل و پنجاه
آیین قدیم ختنه سورون خونه عمه
ازهرانگشت میرزا حسن قهرمانِ قصه ما یک هنر می‌بارید آن چیزی بود که از نیاکان خود به ارث برده بود دلاکی ، سلمانی ، ختنه ، دندان کشی و.....
نمیدانم چرا دیرکرد لابد رفته سرِ چشمهِ پاکنه کوزه اش را اب کنه ببره خونه وبیاد ، آخه قراره بیاد عمه زاده را ختنه کنه گرچه خیلی هم دیر شده ، هی امروزفردا کردند تا بچه شش سالش شده .
کوبه درب زده شد آمیرزا یا الله گویان دنباله باغچه را طی کرد تا دم اتاق رسید همه منتظرش بودند میرزا باید جهت شروع کارش حتما چپقی چاق می کرد همانجا کنارباغچه لب حوض نشست کیسه چپق را از جیبش بیرون اورد چپق را پراز توتون کرد برایم جالب بود که باذره بین و اشعه خورشید چپق را روشن کرد چند شوتی هم زد تا خوب توتونها در گیرشد داخل اتاق همه چیز مهیا ی یک عملِ ختنه بود عمه زاده بی چاره مثل اهوی گرفتار دست صیاد هرکس واردِ اتاق می شد با ترس به وی می نگریست عمه اسفندی هم دود کرده بود تنها روشنایی وهواکش اتاق همان درب دولنگه چوبی بود وسوراخی که ازسقف نمایان بود و نورافتابی به اتاق می بخشید و ذرات معلق در آن خودنمایی می کرد باصدای آمیرزا همه کنار ایستادند دونفراز فامیل که جهت مهار عمه زاده وجودشان لازم بود حضورداشتند عمه هم که چشم دیدن این صحنه را نداشت یا اسفند دود می کرد یا آیت الکرسی و وان یکاد را زیر لب زمزمه می کرد میرزا نشست کیف چرمی خود که چند جایش وصله چرمی داشت باز کرد چاقویی که لای پارچه ای پیچیده شده بود را بیرون آورد فی المجلس قدری تیز کرد وبا کمک آن دومرد فامیل یه چشم به همزدن کارختنه را تمام کرد با پارچه آب ندیده که عمه از قبل فراهم کرده بود باقدری ( کره سقف) تارعنکبوت روی آن رابست درنبودِ تارعنکبوت با تراشیدن چرمِ روی گیوه وسوزاندن آن یا تور چراغ زنبوری جهت بستن استفاده می کرد آمیرزا همچون پزشکان موفق از یک عمل سخت درحالی که چاقودر دستانش بود از اتاق بیرون شد تا هم چاقو رابشوید و هم چپقی چاق کند هنوز اولین شوت را به چپق نزده بود ومشغول هم زدن چایی نبات بود که اوستا رضا پرسان پرسان جای میرازحسن را پیداکرده بود ومعلوم بود که درد دندان کلافه اش کرده خود را به میرزا رساند .
ادامه دارد
چپق چاق کردن = آماده کردن چپق و کشیدن آن .
شوت = پُک زدن چپق
کَره سقف =تارعنکبوت
پارچه آب ندیده = پارچه نو و شسته نشده
ابوالقاسم ببدکی iraniab

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 18:59  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 

خاطرات دهه چهل و پنجاه
آیین قدیم ختنه سورون خونه عمه
ازهرانگشت میرزا حسن قهرمانِ قصه ما یک هنر می‌بارید آن چیزی بود که از نیاکان خود به ارث برده بود دلاکی ، سلمانی ، ختنه ، دندان کشی و.....
نمیدانم چرا دیرکرد لابد رفته سرِ چشمهِ پاکنه کوزه اش را اب کنه ببره خونه وبیاد ، آخه قراره بیاد عمه زاده را ختنه کنه گرچه خیلی هم دیر شده ، هی امروزفردا کردند تا بچه شش سالش شده .
کوبه درب زده شد آمیرزا یا الله گویان دنباله باغچه را طی کرد تا دم اتاق رسید همه منتظرش بودند میرزا باید جهت شروع کارش حتما چپقی چاق می کرد همانجا کنارباغچه لب حوض نشست کیسه چپق را از جیبش بیرون اورد چپق را پراز توتون کرد برایم جالب بود که باذره بین و اشعه خورشید چپق را روشن کرد چند شوتی هم زد تا خوب توتونها در گیرشد داخل اتاق همه چیز مهیا ی یک عملِ ختنه بود عمه زاده بی چاره مثل اهوی گرفتار دست صیاد هرکس واردِ اتاق می شد با ترس به وی می نگریست عمه اسفندی هم دود کرده بود تنها روشنایی وهواکش اتاق همان درب دولنگه چوبی بود وسوراخی که ازسقف نمایان بود و نورافتابی به اتاق می بخشید و ذرات معلق در آن خودنمایی می کرد باصدای آمیرزا همه کنار ایستادند دونفراز فامیل که جهت مهار عمه زاده وجودشان لازم بود حضورداشتند عمه هم که چشم دیدن این صحنه را نداشت یا اسفند دود می کرد یا آیت الکرسی و وان یکاد را زیر لب زمزمه می کرد میرزا نشست کیف چرمی خود که چند جایش وصله چرمی داشت باز کرد چاقویی که لای پارچه ای پیچیده شده بود را بیرون آورد فی المجلس قدری تیز کرد وبا کمک آن دومرد فامیل یه چشم به همزدن کارختنه را تمام کرد با پارچه آب ندیده که عمه از قبل فراهم کرده بود باقدری ( کره سقف) تارعنکبوت روی آن رابست درنبودِ تارعنکبوت با تراشیدن چرمِ روی گیوه وسوزاندن آن یا تور چراغ زنبوری جهت بستن استفاده می کرد آمیرزا همچون پزشکان موفق از یک عمل سخت درحالی که چاقودر دستانش بود از اتاق بیرون شد تا هم چاقو رابشوید و هم چپقی چاق کند هنوز اولین شوت را به چپق نزده بود ومشغول هم زدن چایی نبات بود که اوستا رضا پرسان پرسان جای میرازحسن را پیداکرده بود ومعلوم بود که درد دندان کلافه اش کرده خود را به میرزا رساند .
ادامه دارد
چپق چاق کردن = آماده کردن چپق و کشیدن آن .
شوت = پُک زدن چپق
کَره سقف =تارعنکبوت
پارچه آب ندیده = پارچه نو و شسته نشده
ابوالقاسم ببدکی iraniab

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 18:59  توسط  ابوالقاسم بیدکی   | 


خداوند ازهرانگشت میرزا حسن قصه ما یک هنر قرارداده بود دلاکی ، سلمانی ، ختنه ، داندان کشی و.....نمیدانم چرا امروز دیرکرد لابد رفته سر چشمه پاکنه کوزه اش را اب کنه ببره خونه وبیاد آخه قراره بیاد عمه زاده را ختنه کنه گرچه خیلی هم دیر شده هی امروزفردا کردند تا بچه شش سالش شده .
کوبه درب زده شد آمیرزا یا الله گویان دنباله باغچه را طی کرد تا دم اتاق رسید همه منتظرش بودند میرزا باید جهت شروع کارش حتما چپقی چاق می کرد همانجا کنارباغچه لب حوض نشست کیسه چپق را از جیبش بیرون اورد چپق را پراز توتون کرد برایم جالب بود که باذره بین و اشعه خورشید چپق را روشن کرد چند شوتی هم زد تا خوب توتونها در گیرشد داخل اتاق همه چیز مهیا ی یک عمل ختنه بود عمه زاده بی چاره مثل اهوی گرفتار دست صیاد هرکس وارد اتاق می شد با ترس به وی می نگریست عمه اسفندی هم دود کرده بود تنها روشنایی وهواکش اتاق همان درب دولنگه چوبی بود وسوراخی که ازسقف نمایان بود که ذرات معلق در آن خودنمایی می کرد باصدای آمیرزا همه کنار ایستادند دونفراز فامیل که جهت مهار عمه زاده لازم بود بالین سربنشینن نشسته بودندند میرزا نشست کیف چرمی خود که چند جایش وصله چرمی زدبود باز کرد چاقویی که لای پارچه ای پیچیده شده بود را بیرون اورد فی المجلس قدری تیز کرد وبا کمک آن دومرد قوی پنجه فامیل یه چشم به همزدن کارختنه را تمام کرد با پارچه آب ندیده که مادر از قبل فراهم کرده بود باقدری ( کره سقف) تارعنکبوت روی آن رابست درنبود تارعنکبوت با تراشیدن چرم روی گیوه وسوزاندن آن یا تور چراغ زنبوری جهت بستن استفاده می کرد آمیرزا همچون پزشکان موفق از یک عمل سخت درحالی که چاقودر دستانش بود از اتاق بیرون شد تا چاقو رابشوید و چپقی هم چاق کند میرزا هنوز اولین شوت را به چپق نزده بود ومشغول هم زدن چایی نبات بود که اوستا رضا پرسان پرسان جای میرازحسن را پیداکرده بود ومعلوم بود که درد دندان کلافه اش کرده خود را به میرزا رساند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 11:49  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |