bidaki_iranian:
خاطرات محرم اول ماه محرم بود تب و تاب عجیبی در محله ما نمدمالخانه پیچیده بود .
چند روزی می‌شد که زن و مرد و پیر و جوون، کمر همت بسته بودند تا “حسینیه را برای عزاداری باشکوه اول محرم آماده کنند. جارو کردن و تمیز کردن حسینیه . حسینیه که پر بود از سنگ‌ و خاک‌ ؛ بچه ها هم همراه با بزرگترها
، با بیل و فرغون و جارو، مشغول جمع کردن سنگ‌ها و خاک‌ها می شدند. بچه‌های کوچیک و بزرگتر هم با سطل‌ از جوب می آوردند آب پاشی می کردند .
بعد از تمیز کردن کف حسینیه، بازسازی آجرهای کنده و لق لب غرفه‌ها بود که نمای حسینیه را بدنما کرده بود غرفه‌هایی که هر سال، جایگاه نشستن عزاداران حسینی بود. “استاد علی ”، که یه عمر آجر روی آجر گذاشته بود، با دقت و حوصله،هره لب غرفه ها را تعمیر میکرد .
حسینیه برق می‌زد و غرفه‌ها دوباره جون گرفته بودند و آماده شده بودند برا جوش زنی شبهای محرم . بایدبیرق حسینیه را هم عوض می کردیم چند نفر از جوون‌ها، ، چوب بلند بیرق را از تو خاک بیرون آوردند. چوب سنگین بود و نشون می‌داد که انگار در خاک ریشه کرده.
پارچه کهنه بیرق را از چوب جدا کردند. پارچه رنگ و رو رفته بود و انگار، تمام غصه‌های عالم را به خودش جذب کرده بود. “حاج ممد” پارچه جدید رو آورد. پارچه‌ای سبز رنگ، با نوشته‌های طلایی “یا ابوالفضل العباس”.
جوون‌ها با کمک هم، پارچه جدید را به بیرق نصب کرده ومحکم بستند. وقتی کارشون تموم شد، بیرق “علمدار” دوباره مثل روز اول، باشکوه و با صلابت، خودنمایی می‌کرد.و پای آن را داخل خاک محکم کردند
وقتی نور خورشید به نوشته‌های طلایی پارچه می‌تابید و برق می‌زد. یه لحظه، انگار همه “علمدار کربلا” رو جلوی چشمانت می بینی با همون غیرت و وفاداری،بعد از نصب بیرق ‌ . بقیه پرچمها و شعرهای محتشم هم که هر کدوم، نمادی از یک شهید کربلا بود ”،بر دیوار حسینه نصب شد
وقتی همه علم‌ها و بیرق‌ها تو حسینیه به اهتزاز دراومدند، انگار حسینیه به کربلا تبدیل شده بود. دیگه هیچ شکی نبود که محرم، با تمام شور و عزاش، از راه رسیده. .‌‌‌.....
باآماده شدن حسینیه حالا نوبت به تدارکات شب‌های عزاداری تو مسجد رسید. مسجدی که قدمتش نزدیک به دویست وپنجاه سال می رسد برای اهالی مزویرآبادازجایگاه ویژه‌ای برخوردار بود ،
با فرارسیدن غروب شب اول محرم، هوای محله رنگ دیگری می‌گرفت. رسمی دیرینه در محله اجرا می‌شد که متاسفانه به حیطه فراموشی سپرده شده )که همگان را به شور عزای حسینی و روضه برای سیدالشهدا (ع) فرا می‌خواند. تعدادی از مردان، بر پشت بام مسجد می رفتند
زیر آسمان پرستاره، رو به قبله عشق، ذکر امام رصا(ع) را با نوایی دلنشین و حزین می خواندند . ( درغریبی بی کس چون رضا منزل هرزمان می گفت ای دلم ای دل ..........) این ذکر، تنها یک توسل نبود؛ ندایی بود که در کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌پیچید و پیام‌آور آغاز روضه‌خوانی در مسجد بود؛ خبری که بر دل‌ها می‌نشست و به همه اعلام می‌کرد: “امشب، مسجد نمدمالخانه، روضه هست
گویی این ذکر امام هشتم (ع)، خود مقدمه‌ای برای ورود به کربلای حسینی بود؛ دعوتی از سلطان خراسان برای مدد رساندن به عزاداران جد غریبش.
اما مهمترین بخش تدارکات، مربوط به چای روضه بود. چایی که طعمش، هیچ‌وقت از زیر زبان عزاداران بیرون نمی‌رفت. “علی اکبر محمود خدا رحمتش کنه مسئول چایی‌خونه، بود بانی روضه عصری کُنده ها را داخل کوچه نزدیک درب چایخونه آماده کرده بود ، نزدیک غروب مقداری از کنده ها را آتیش می کرد. صدای تق‌تق سوختن چوب‌ها و عطر دود هیزم، فضای محله رو پر کرده بود. کنده‌های بزرگ را تو آتیش می‌گذاشتند تا ذغال بشن. بعد، اون ذغال‌های گداخته را با انبرهای بلند، یکی‌یکی تو منقل‌ بزرگ مسی می‌ریختند.
منقل‌ که پر از ذغال شد، با احتیاط تمام، به داخل مسجد برده می‌شد. بوی هیزم سوخته و خاکسترداغ، با عطر گلاب و اسپند قاطی شده بود. علی اکبر با یه کتری بزرگ سیاه، پر از آب جوش، بالای منقل‌ ایستاد. چای خشک را تو قوری‌های بزرگ چینی می‌ریخت و با آب جوش، اونا را دم می‌کرد.
چای روضه، همیشه داغ داغ و پر رنگ بود. علی اکبر در حالی که پکی به سیگارش می زد می‌گفت: “این چایی مجلس امام حسین یه چایی معمولی نیست ، دوای درده! هر قطره‌اش شفای روحه.”
ملا عبدالرضا پا منبری خون اول مجلس بود اولین بیت نوحه‌اش را با کربلا یا کربلا شروع کرد مردم هم آرام نشسته به سینه می زدند و با او هم نوا میشدند. دیگه چای‌ هم آماده سرو شدن بود. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا شب اول محرم، با تمام وجود، حس بشه؛ از بوی هیزم سوخته و عطر چای، تا صدای کربلا یا کربلا ی عزاداران. هر کدام، روایتی بودند از عشق و ارادت به سالار شهیدان.
در روزگاری که هنوز خبری از برق در مهریز و محله‌ی ما، مزویرآباد، نبود، شب‌ها با نور فانوس و چراغ‌های نفتی روشن می‌شد و روضه‌خوانی‌ها هم حال و هوای خاص خودش را داشت. مسجد که برق نداشت، برای روشن کردن فضای مجلس، مجبور بودیم از همسایه‌ها چراغ زنبوری قرض بگیریم. بانی مجلس روضه، چراغ‌ها رو نفت می‌کرد و اگه مشکلی داشت، برطرف می‌کرد تا شب روضه، بی‌نور نمونیم. موقع شروع روضه، چراغ‌های زنبوری رو تلمبه می‌زدیم و روشن می‌کردیم و هر بیست دقیقه یک بار، دوباره باید چراغ را باد می کردیم تا نورشون کم نشه.
شاید باورتون نشه، ولی همین سختی‌ها و کمبودها، یه صفا و صمیمیت دیگه‌ای به مجلس روضه می‌داد. انگار همه با هم همدل و همراه بودیم تا این عزاداری را به بهترین شکل برگزار کنیم. ا، حاج حسن زارع، نیکوکار و خیراندیش محله، یه بلندگو به مبلغ هفت هزار تومان خرید و به مسجد اهدا کرد تا صدای اذان و روضه توی محله پخش بشه
اما راه‌اندازی این وسیله‌ی جدید، تو اون شرایط که برق نبود، خودش یه چالش بزرگ بود. حاج حسن از عباس، که یه مرد خوش‌ذوق و بااستعداد از محله‌ی نمدمالخونه بود، خواست که هر طوری شده این بلندگو را راه‌اندازی کنه. عباس هم، تو نبود برق، با باطری ماشین، بلندگو رو روشن کرد و اولین فوت را که توی میکروفون کرد، صداش از پشت‌بوم مسجد تو کل محله پیچید! درست موقع اذان ظهر بود. علی‌اکبر از عباس خواست که خودش با بلندگو اذان بگه. عباس هیچوقت در مسجد اذان نگفته بود چکارکنه چکارنکنه بالاخره اولین اذان محله را با بلندگو گفت و صدای "الله اکبر"ش، تو تمام مزویرآباد طنین‌انداز شد.
اون صدای گرم و دلنشین اذان، برای اولین بار از بلندگو، قلب‌های اهالی محله رو پر از آرامش کرد. اون روز، یه روز فراموش‌نشدنی تو تاریخ محله‌ی ما شد؛ روزی که صدای اذان، با همت حاج حسن و ابتکار عباس، به خونه‌هامون رسید و نویدبخش یه دوران جدید از معنویت و همدلی شد.
عباس = عباس حاجی محمدحاجی حسن (زهرا) خادم بلندگو
علی اکبر = علی اکبر محمود چایی ریز مسجد

درمسجد، هواسنگین و آکنده از عطر و بوی خاصی بود؛ عطر چای داغ و دود سیگار که آرام آرام فضای روضه را پر کرده بود. صدای نوحه «کربلا یا کربلا ی ملاعبدالرصا از منبر به گوش می‌رسید؛

ملا عبدالرضا روی پله اول منبر نشسته بود، ؛ عباس ، بلندگویی که با باطری ماشین فراهم کرده بود و صدای نوحه را به بام مسجد و اهل محل می‌رساند. اما کار عباس به اینجا ختم نمی‌شد؛ با اوراق کردن چند رادیو ازبلندگوی آنها جهت صدای داخل مسجداستفاده کرده بود تا صدا داخل مسجد به خوبی شنیده شود و کسی از مجلس دور نماند.
در کنار این نوای کربلایی چایی داغ و پر رنگی بود که دل‌ها را آرام می‌کرد. علی‌اکبر با دست‌هایی پر از تجربه استکان‌ها را پر می‌کرد و داخل نعلبکی‌های گل سرخی می‌گذاشت. اما غلامحسین، مرد آرام و صبور، استکان‌ها را داخل سینی‌های کوچک که «تال» نام داشت می‌چید. چند حبه قند هم داخل هر تال می‌گذاشت . حرکت غلامحسین بسیار دقیق بود؛ چندین تال چایی را به دست می‌گرفت و میان جمعیت پخش می‌کرد.
در گوشه‌ای دیگر، قاسم مسئول سیگار بود. ظرف‌های مخصوص و مرتبش، پر از سیگارهای مختلف بود؛ هما بیضی، زر، اشنو ویژه و وینستون. هر سیگار رنگ و بویی داشت و هر کس عادت خودش را داشت. قاسم می‌دانست هر کس چه سیگار ی می کشد. از همان سیگارکه چندین نخ درظرف گذاشته بود جلو آنها می گذاشت دود سیگار کم‌کم از میان جمعیت بلند می‌شد؛ دود نرم و خاکستری‌رنگی که مثل پرده‌ای نازک میان هوای سرد و داغ مسجد پیچیده بود. گاهی این دود چنان غلیظ می‌شد که چشم‌ها کمی قرمز می‌شد در جلو نور چراغ های زنبوری این دود بیشتر خودنمایی می کرد ؛ اما کسی شکایتی نداشت، چون این دود بخشی از فضای دل‌انگیز و غم‌زده محفل بود.

بعضی‌ها چپق می‌کشیدند. دود توتون نرم نرم و آهسته از میان لب‌هایشان بالا می‌رفت وسرفه های طولانی دربرداشت سرفه های بود که بعضی حواسها را به خود جلب می کرد هر جرعه دود، هر جرعه چای، هر نوای نوحه، همه و همه با هم این محفل را شکل داده بودند؛
پای منبر، قاسم درویش آرام و مشتاق نشسته بود. چشم به ملا عبدالرضا دوخته بود و منتظر بود نوحه تمام شود تا خودش برود پای منبر و صدای دل‌نشینش را به گوش همه برساند.قاسم درویش که گل منبرش را با، امشب شب جمعه و شب راز بُوَد امشب حرم حسین درش باز بُوَد ، یا نوحه جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر درِخیمه رسانید . بگویید مادرش لیلا بیابد علی را بر درِ خیمه .‌........همه دل‌ها را روانه کربلا می کردو انگار که داخل حرم سیدالشهدا َ(ع) هستی
غلامحسین = غلامحسین علی محمد(علی من همسایه مسجد)
قاسم =قاسم حاجی
.....................................................
در روزگاران گذشته، بعضی مساجد فضایی متفاوت داشتند؛ یک سمت مسجد مخصوص بزرگان و اعیان محل بود و افراد عادی در آن جایگاه نمی نشستند. اگر هم از روی ارادت شخص عادی می نشست اگر اعیانی می آمد وجایی درآ ن جایگاه برای نشستن نبود آن شخص عادی بود که انگار پا را از گلیم خوددرازتر کرده ودر آن جایگاه نشسته باید بلند می شد و درگوشه کنار دیگر مسجد می نشست ،
حتی در نمازهای جماعت نیز این رویه دیده می‌شد. مادری برایم تعریف می‌کرد که خود در صف اول نماز جماعت حضور داشته، اما خانمی او را بلند کرده و به صف سوم هدایت کرده و حتی تهدید کرده که دیگردر صف اول ننشیند. این نشان از آن داشت که در آن زمان، جایگاه و اولویت‌بندی افراد در صفوف نمازهم با غرورحتی در برابر پروردگار نیز مد نظر بوده است.
ادامه خاطرات
قاسم درویش، که بر پله‌ی اول منبر نشسته بود و با نوای دلنشینش روضه جوان امام حسین (ع) علیِ اکبر را می‌خواند، با ورود ملا ابوالحسن، قدری روضه‌اش را کوتاه می کرد تا ایشان، اندکی نفسی چاق کند و گلویی با آبجوش تازه کند . سپس دعا کرد و به احترام ایشان از منبر پایین آمد. پله‌های منبر، هر کدام براساس علم و مرتبه‌ی عالم بود. ملا ابوالحسن، به دلیل کهولت سن و جایگاه معنوی‌اش، بر پله‌ی آخر منبر قرار می‌گرفت. عباس، خادمِ بلندگو، پایه‌ی بلندگو را بر پله‌ی دوم منبر می‌نهاد ومیکروفون را برای ایشان تنطیم می کرد
در اثنای منبر ملا ابوالحسن، صدای سنج‌ها نویدنزدیک شدن هیئت سینه‌زنی را می داد . هیئتی با چراغ زنبوری‌ای که پیشاپیش صف حرکت می‌کرد و پرچم‌متبرکی منقش به نام اباعبدالله الحسین (ع) که بر دستان دو نفر استوار بود و با بلند گوی دستی ، با شکوه وارد مسجد می‌شدند حاضرین مسجد به احترام هیئت می ایستادند و بازدن به سینه ی خود هیئت را همراهی می کردند. ملا ابوالحسن بر منبر سکوت می کرد تا هیئت به سینه‌ی زنی خود ادامه دهد. در این هنگام، علی‌اکبرِ محمود و غلامحسین، با ارادت، مشغول آماده کردن استکان‌های آب جوش برای سینه‌زنان میشدن
پس از پایان سینه‌زنی و خواندن چاووشی سینه‌زنان، لباس‌های خود را که به خادم هیئت سپرده بودند تا راحتتر سینه‌زنی کنند، پس می‌گرفتند و در مسجد می نشستند همزمان با پذیرایی آن‌ها که آبجوش بود و قدری نبات با قاشق چایخوری ملا ابوالحسن نیز به ادامه‌ی منبر می‌پرداخت. پس از آنکه پذیرایی به اتمام می‌رسید و سردسته هیئت متوجه می‌شد که همگان پذیرایی شده‌اند، جهت رفتن به مسجددیگر ، همه‌ی اعضای هیئت برمی‌خاستند و با خواندن اشعاری چون «ای عزاداران خدا حافظ همه، اجر بانی با عزیز فاطمه» و با خوش آمدید، خوش آمدید اهل مسجد بد رقه می شدند
ادامه دارد
ابوالقاسم ببدکی - iranian

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۴ساعت 9:35  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |