روایت اربعین؛
از حمزه‌آباد تا موکب انصارالحسین
هر سال با نزدیک شدن اربعین حسینی، گویی دل‌ها پیش از قدم‌ها راهی کربلا می‌شوند. روستای حمزه‌آباد رنگ و بوی دیگری می‌گیرد و خانه‌ها به کارگاه عشق و خدمت تبدیل می‌شوند. از روزها پیش، همه در اندیشه آن هستند که چگونه می‌توانند سهمی، هرچند کوچک، در پذیرایی از زائران حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام و جا ماندگان اربعین داشته باشند. اربعین تنها یک راهپیمایی نیست؛ جلوه‌ای از ایمان، همدلی، ایثار و اخلاص است؛ جایی که انسان می‌آموزد خدمت به زائران عزاداران حسین بن علی علیه‌السلام، خود توفیقی الهی و نعمتی بزرگ است.
تنها یک روز تا اربعین حسینی باقی مانده بود. شور و جنب‌وجوشی وصف‌ناشدنی در خانواده حسینی و نفر و.. فرا گرفته بود. هر کس گوشه‌ای از کار را بر عهده داشت؛ عده ای هندوانه، خربزه، خیار، آب‌لیمو ، میوه و .... تهیه و فراهم می کردند دیگر ی پیگیری موکب و تاسیسات واقلام مورد نیاز موکب ، دیگری آب معدنی را فراهم می کرد . تعدادی ....) دل‌ها از همان هنگام در موکب و میان زائران بود.
پس از نماز مغرب و عشا ، بلندگویی بر روی پایه نصب کردند. با پخش نوحه‌های حماسی اربعین، فضای محله حمزه آباد رنگ دیگری گرفت. صدای نوای حسینی در کوچه‌ها پیچید و مردم، گروه‌گروه گرد هم آمدند. همه با عشق مشغول بار زدن وسایل و مواد غذایی شدند؛ هر چه قرار بود فردا به راهپیمایان و جاماندگان اربعین تقدیم شود، با دستانی عاشقانه در دو خودرو جای گرفت.
لحظه‌ای که پرچم سرخ حضرت اباعبدالله علیه‌السلام در میان جمع آورده شد، حال و هوای مجلس دگرگون گردید. گویی نسیمی از کربلا وزیدن گرفت. مردم با اشتیاق پرچم را می‌بوسیدند، اشک بر گونه‌هایشان جاری می‌شد و زمزمه «یا حسین» از هر سو به گوش می‌رسید.
کاروان خدمت به سوی محل برپایی موکب انصارالحسین که در حدود ده کیلومتری مسیر پیاده‌روی جاماندگان اربعین قرار داشت، حرکت کرد و من نیز همراه چند نفر پشت سر آنان راه افتادیم.
وقتی به محل رسیدیم، داربست موکب برپا شده بود. زن و مرد، ، دوشادوش هم مشغول نصب بنرها، کتیبه‌ها و آذین‌بندی بودند. بیشتر خادمان این موکب از اهالی حمزه‌آباد و اعضای یک خانواده بزرگ و صمیمی حسینی صباغ ونفر بودند که هر سال با عشق در این مسیر قدم می‌گذارند. در کنار آنان من و زندایی و حمیدرضا نیز هر سال از یزد خود را به این جمع می‌رسانیم تا از این توفیق بزرگ بی‌بهره نمانیم.
در میان خادمان موکب، آقا ی رضا نفر که مسئولیت و بسیاری از زحمات موکب بر دوش ایشان و همسرشان زهرا بیات هست ، همچنین ، آقایان منصور، ناصر، ، حسین ، مهدی , محمدرضا حسینی صباغ ، آقایان و خانمهای دهقان نیری، پرویز، محمد ، ابوالفضل و معراج و خانمشان فاطمه حسینی و زهرا دهقان نیری امیر آقا ، آقای محمدرضا حیدری ، رضا فرهانی آقاپسرها و دختر خانمها که به اندازه توان خود کار می کردند حسام ، امیرعلی ، سبحان حامی ، ثنا ، نازنین ، حلما، حسنا کوچولو و همه آنهاییکه که اسامیشان فراموش شده ، از نخستین ساعات کار تا پایان خدمت، بی‌وقفه و خالصانه تلاش می‌کردند.
در کنار آنان نیز بزرگترها خانم های گرام اعظم ، زهرا ، زهره ، سمیه ، فاطمه حسینی،و خانم زهرا بیات که بخش بزرگی از هماهنگی و آماده‌سازی و امورات فرهنگی موکب بر دوش ایشان هست، خانم فاطمه نفر و همسرشان حسن آقای پاسبانی، خانمهای گرامی رویا فرهانی،( خواهرم مادر و مادربزرگ اکثر خادمین فاطمه بیدکی)، ، خانم اعظم برزگر و چندین بانوی پرتلاش دیگر همه همه که بیشتر از خواهرزاده و نوه و دامادها و عروس خانواده حسینی می باشند ، با عشق و اخلاص در بخش‌های مختلف خدمت می‌کردند. شاید نام همه خادمان در این روایت نیامده باشد، اما خداوند و صاحب این سفره، حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام، بهترین شاهد زحمات آنان است.
هیچ‌کس خستگی را احساس نمی‌کرد؛ زیرا عشق، نیرویی بود که همه را به حرکت وا می‌داشت. با آماده شدن موکب، تعدادی از جوانان همان‌جا ماندند و دیگران برای استراحتی کوتاه، به امید فردایی پرکار، به خانه بازگشتند.
سپیده صبح اربعین که دمید، خانه آقا سعید که چند روزی بود با همراهی خانم زهرا خواهرزاده‌ام، برای خدمت به موکب در اختیار خادمان قرار گرفته بود، از نخستین ساعات بامداد به کانون عشق و خدمت تبدیل شد. بانوان با صفا و صمیمیت گرد هم آمدند و مشغول شستن میوه ها ، رنده کردن خیار شدند تا ماست و خیار موکب برای پذیرایی از زائران آماده شود. در همان حال، آقا سعید و زهرا خواهرزاده با گشاده‌رویی زحمت آماده کردن و پذیرایی صبحانه خادمان را بر عهده داشتند تا خدمت‌گزاران، پس از صرف صبحانه، با توان و نشاط بیشتری راهی موکب شوند. در آن خانه، هر کس به اندازه توان خود خدمت می‌کرد و اخلاص، زیباترین جلوه آن صبح خاطره‌انگیز بود.
ویرایش شده
5:25
حدود ساعت هفت صبح، همه چیز مهیا شد و همراه چند نفر از خانم‌ها راهی موکب شدم.
از همان نخستین ساعات صبح، سیل مشتاقان در مسیر حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه‌السلام روان بود. پیر و جوان، زن و مرد، کودک و سالمند، همه با گام‌هایی عاشقانه به سوی مقصد حرکت می‌کردند. گویی هر قدم، زمزمه‌ای از «لبیک یا حسین» بود و هر چهره، حکایتی از عشق و ارادت به خاندان عصمت و طهارت علیهم‌السلام را روایت می‌کرد.
بلندگو بر روی پایه نصب شده بود و نوای دلنشین نوحه‌های حماسی، انقلابی و حسینی، جان‌ها را صیقل می‌داد. وظیفه من آماده کردن شربت آب‌لیمو و تخم‌شربتی بود. همراه چند نفر از جوانان، شکر را در آب حل کردیم، آب‌لیمو افزودیم و شربتی گوارا برای زائران آماده ساختیم.
در گوشه‌ای دیگر، دیگ‌های بزرگ را از آب‌های بسته‌بندی پر کرده، یخ فراوان در آنها می‌ریختند تا آب خنک میان مردم توزیع شود. شربت‌ها نیز در جا‌لیوانی‌های مخصوص روی میزها قرار گرفت و نوجوانان با لبخند، زائران را به نوشیدن آن دعوت می‌کردند.
نزدیک ساعت ده صبح، نوبت توزیع میوه رسید. آلو، سیب، هندوانه و خربزه را با دقت برش زدیم، در سینی‌ها چیدیم و جوانان با رویی گشاده آنها را در میان مسیر پیاده‌روی میان زائران توزیع می‌کردند تا هر رهگذری، بی‌هیچ تکلفی، سهمی از این سفره کرامت حسینی بردارد.
آن روز، هر گوشه صحنه‌ای از عشق و خدمت بود؛ یکی کفش زائران را واکس می‌زد، دیگری اسفند دود می‌کرد، آن یکی با آب‌پاش، گرمای آسفالت را می‌گرفت تا قدم‌های زائران خسته نشود. جوانی پرچم سرخ امام حسین علیه‌السلام را در میان جمعیت بیرون آورده بود و مردم با چشمانی اشک‌بار آن را می‌بوسیدند، حاجت می‌خواستند و دل‌هایشان را به کربلا گره می‌زدند.
در کنار بخش پذیرایی، بانوان خانواده موکبی فرهنگی نیز برپا کرده بودند و با عشق و اخلاص به زائران خدمت می‌کردند. در این موکب، علاوه بر توزیع شربت، آب و خوراکی، خدماتی همچون اندازه‌گیری فشار خون، تست قند خون و راهنمایی‌های بهداشتی ارائه می‌شد. فضای موکب با بنرهای فرهنگی، تصاویر و یادمان‌های شهدا آراسته شده بود و خادمان با معرفی سیره شهیدان، به‌ویژه شهدای مقاومت و رهبر شهید، و نیز توزیع بسته‌های فرهنگی، یاد ایثار و شهادت را در دل زائران زنده نگه می‌داشتند. گویی در کنار اطعام جسم، غذای روح نیز به رهروان مکتب حسین علیه‌السلام هدیه می‌شد و هر زائر با توشه‌ای از معرفت، محبت و فرهنگ عاشورا راه خود را ادامه می‌داد.
هندوانه‌ها یکی پس از دیگری برش می‌خورد و با رویی گشاده میان مردم توزیع می‌شد. هیچ‌کس احساس نمی‌کرد چیزی می‌بخشد؛ همه باور داشتند که در حقیقت، این امام حسین علیه‌السلام است که به آنان توفیق خدمت عطا کرده است.
نزدیک ظهر، سفره‌ای از ماست و خیار آماده شد؛ آمیخته با خیار تازه، گل محمدی، نعناع، سبزی‌های معطر و چاشنی محبت خادمان سیدالشهدا. صفی طولانی شکل گرفت، اما هیچ‌کس از انتظار خسته نبود؛ زیرا همه می‌دانستند که هر لقمه و هر جرعه، رنگ و بوی محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام را دارد.
آن روز بیش از آنکه روز پذیرایی از زائران باشد، روز پذیرایی امام حسین علیه‌السلام از دل‌های خادمانش بود. هر کس به اندازه توان خود خدمتی می‌کرد، اما همه یک احساس مشترک داشتند؛ گویی کربلا از میان قرن‌ها برخاسته و در آن موکب کوچک، دوباره جان گرفته بود. اشک، لبخند، خدمت و اخلاص در هم آمیخته بود و دل‌ها زمزمه می‌کردند که اگر توفیق خدمت نصیب انسان شود، خود بزرگ‌ترین پاداش است.
در پایان، بر خود لازم می‌دانم از همه خادمان موکب انصارالحسین که با اخلاص و بی‌ادعا در این مسیر نورانی قدم برداشتند، صمیمانه قدردانی کنم. خداوند از همه این عزیزان ـ چه آنان که نامشان در این روایت آمده و چه آنان که از قلم افتاده‌اند ـ به بهترین وجه قبول فرماید و این خدمت خالصانه را ذخیره دنیا و آخرتشان قرار دهد.
«خوشا به حال آنان که در مسیر حسین علیه‌السلام، نه تنها قدم برداشتند، بلکه توفیق یافتند غبار خستگی را از چهره زائرانش بزدایند؛ زیرا خدمت به زائر حسین، خود زیارتی دیگر است.»
دایی : ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 12:41  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |