کوچه مله 

توی کوچه وختی رو مشدی ، بوی خاک و علف و پشکل میومد . مث همیشه کوچه خلبت بودو مگز پر نمزد   گاه بختی پوزه‌ی خری از سولاخ دیبال طببله یا   لا زبار در  دیده مشد 

همه ی مله اروم بود . حتی صدای   عرعر خر مله های اوحد تر را هن مشد بشنوی  دو حد کوچه طویله بود و ، همه مرغ و خروس و گوسفند و خر و  گوو  داشتن 

گاهی در میون عرعرا و بع بع گوسبندا و خوندن خروسا قد قد مرغا ، صدای پرندا دیه هن  مث چغور ،  هوتی،  کلاغ،  و چیزا دیه هم به گوش مرسید. یا صدای پدری که ممودک و جفرکا بر  کاری فرا موخوند

از پشت کوچه صدای عرعری اومد و در پی اون ، عباسعلی پسرِ دایی رضا مصومه با خرش از خم کوچه پیداش شد 

هون لامسب(لامذهب،بی دین!) برو بیصاب(بدون صاحبش، صاحب مرده) خر داشت تو سربالایی کوچه بر بالا اومدن تقلا مکرد. خر از رو جوی  او رد شد. غلامعلی که همیشه بی کار و بی عار کنار جو نشسه بود گف  کمک نمخی ؛ به عباسعلی گفت ولی خره سرش را تکون داد.

عباسعلی گف : کاری نداری بیا بریم ، هون لامسب، به خره گف، غلومعلی هم کمکش کرد، هوووووون لامسب. خره یخده شخ لینگ تر شد حالا دو نفر شده بودن باغشون سینه ی سر بالایی بود خر زبون بسه از صب تالا باله بارش کردن این راه را هی رفته و اومده دیه حس و حال برش نمونده بود .  غلومعلی اوصال(افسار) خر را گرفت و  خر را می کشید و عباسعلی به پشت خر می زد. و هون مکرد 

باله بار را آوردن تو باغ پا یتا درخت خالی کردند؛ دوباره باله را عباسعلی خوب تکوند و انداخ رو خر فرصت به خره نداد یتا کچه علف بخوره اوردش در باغ و پرید رو خر بر غلومعلی هم گف پشت سر من سوار شو. غلومعلی هر چی تغلا کرد نتونس سوار بشه خرا آورد پا یتا تققا. تا سوار بشه رف رو تققا هر طری بود سوار شد  خر که تو سر پایبنی جده باغ پایین میومد غلومعلی ترسید و جس تگ،   این لته خرچه. که رو خر پایین جس خره یتا نفس راحتی کشید  غلومن پا را خش کرد و بنا کرد پشت سر خر اومد ن  تا همون لو جویی که اول باسیده بود باسید . عباسعلی هن خو  با دو پاش مزد تو دل خره و هون مکرد و رف پی کارش که بار بیاره 
ابوالقاسم بیدکی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 17:47  توسط  ابوالقاسم بیدکی   |